در آنكارا هستم. اين سفر رو به صورت درويشي و تنها با يك كوله پشتي اومدم. تنها يك شلوار دارم و امشب همون يك دونه رو شستهام. شلوار خيس رو پنكه است و پنكه با شدت هرچه تمامتر در تلاشه كه خشكش كنه. تا وقتي كه شلوار خشك نشده در اتاق زنداني هستم. خداكنه هتل دچار حريق نشه.
Category Archives: من
زمان چيز خطرناكي است
دوباره با بچههاي مدرسه تجمع تشكيل داديم. بچههايي كه همديگه رو از حدود يازدهسالگي تا به الان ميشناسيم (يعني هيجده سال- هفت سال اول آشنايي رو با هم همكلاس بوديم يعني از اول راهنمايي تا آخر دبيرستان) و بعد از اون هم يا همدانشگاهي بوديم و يا به هر حال هر از گاهي با هم ملاقات داشتيم.
اما يك چيزي لنگ ميزد: تنها حرف مشتركي كه باقي مونده بود، جوك بود.
زندگي سگي
وقتي كه براي خيالپردازي به مواد اوليه احتياج باشه و روزي مواد اوليه تموم بشن….
انصافا اسم هركس براي خودش قشنگترين واژه است
چند وقت پيش در فكر بودم كه از اين به بعد اسم جديدي (مثلا تغيير يافتهي اسم فعليام) رو استفاده كنم كه ملت غيرفارسيزبون با صداكردن اون اسم مشكل نداشته باشن. اما خوشبختانه يك دوست گفت كه عوض نكن و بذار خودشون اسمت رو يادبگيرن. من هم ديدم صحبت به جاييه چرا كه اسم من كمترين چيزهاست كه من حق دارم ازش برخوردار بشم و اگه تلفظ اين كلمه براي ملت سخته، اين مشكل اونهاست نه من!
الان ملت مقاومت دارن، اما من هم مقاومت دارم كه من رو با اسم كاملام صدا بزنن. گاهي ميشه كه طرف با تمام تواناش داره زور ميزنه كه بگه «روزبه» و مجبور بوده در چند روز اول آشنايي روزي چند بار با صداي بلند اسم من رو تمرين كنه (و من هم متقابلا تشويقاش كنم) اما در نهايت يادبگيره كه من رو با اسم خودم صدا بزنه.
از بابت تغييري كه در يك عمر زندگي من ايجاد كردي، ممنونم رفيق!
مهاجران
حالا كه خودم مهاجر به حساب مييام، بيشتر مهاجرين افغان رو كه در كشورم بودن درك ميكنم!
پس نوشت: شايد ملت آمريكا در زمينهي برخورد با مهاجران، خيلي آقاتر از ملت ايران باشه.
علم بالقوه پيشرفت كرد
در راستاي كشيدن مرز علم به سمت خودم، ديروز براي مقطع جديد تحصيلي كارت دانشجويي گرفتم.
خودم رو ميگم!
گاهي هم درآوردن پول نه براي افزايش دارايي، كه براي كاهش بدهي صورت ميگيره.
بشتابيد كه علم پيشرفت كرد!
در اين مدت هفت ماهي كه به اينجا اومدهام امكان كار كردن نداشتهام (يعني كاري كه انجام بدم و متقابلا نون در بيارم!) و خودم رو با چيزهاي مختلفي مشغول كردم از جمله اين كه با يكي از استادهاي دانشگاهي كه در اين نزديكي است (بر وزن «و خدايي كه در اين نزديكي است») كار كردم. موضوع كار اين بود كه براي هماهنگي بين عاملهاي پرنده (Autonomous Flying Vehicles) در يك محيط سهبعدي راههايي براي هماهنگي (Coordination) ارايه بديم. براي شبيهسازي ايدههام از نرمافزار NetLogo استفاده كردم و سعي بر اين بود كه با كمترين ارتباط مستقيم بين اين ماشينها، گروهشون بتونن خودشون رو با همديگه هماهنگ كنن. ايدهاي كه استفاده كردم (و نمونهاش رو در حالت دو بعدي امتحان كرده بودم) اين بود كه هر ماشين بين خودش و ديگران كه در حوزهي محدودي از ديدش هستن فنرهايي مجازي در نظر بگيره و با توجه به نقطهي تعادلي كه به صورت مكانيكي در اون قرار ميگيره، موقعيت جديدي براي خودش انتخاب كنه. هدف اصليتر من از اين كار، سروكلهزدن با سيستمهايي بود كه در اون رفتارهاي ساده و محلي (Local) عاملها منجر به رفتارهايي گروهي ميشه كه با مشاهدهي صرف رفتارهاي عاملها قابل پيشبيني نبوده باشه (در اين مورد بعدتر هم صحبت خواهم كرد). فعلا اين ويديوي كوچيك رو از نتيجهي كار كه با بدبختي تهيه كردهام ببينين، لطفا!
وقتي اسمم رو ميگم انگار اسم جن شنيده
لعنت بر شما كه اسم به اين سادگي رو نميتونين تلفظ كنين و من بايد آخر عمري به دنبال يه اسم باشم كه شما ملت بتونين بلكه با چندبار تكرار يادش بگيرين.
اخلاق آمريكايي
در كتابخونه ساكت نشستم، دارم كتاب ميخونم، ملت هم پشت ميزهاي ديگه نشستن، همه مشغول هستن. عطسه ميكنم. از ميزي اون طرفتر خانومه با صدايي بلندتر از عطسهي من ميگه «بلس يو»!