Category Archives: من

کمک‌های انسان‌دوستانه: بی‌سرپرستان جهان

سازمانی رو می‌شناسم به نام Worldwide Orphans که کارشون اینه که در کشورهای با وضعیت اقتصادی نامناسب برنامه‌هایی برای بچه‌های بی‌سرپرست یا از خانواده‌های فقیر برگزار می‌کنن. عمده‌ی برنامه‌شون بر مبنای بازی کردنه، به این ترتیب که برای رشد بچه‌ها برنامه‌هایی برای بازی تدوین کرده‌اند و به همراه یک مجموعه‌ی بزرگ اسباب‌بازی، این بازی‌ها رو با بچه‌ها تمرین می‌کنن. برنامه‌هایی هم برای موسیقی و داستان‌خوانی دارن. من هم تا حدی باهاشون هم‌کاری دارم که اگر امکان‌اش باشه، کمی برنامه‌هاشون رو به‌بود بدیم.

این‌ها رو گفتم، حالا از خودم بگم: مدتی است که برای اولین ماراتن‌ام که قراره امسال در  نیویورک باشه، تمرین می‌کنم. این مسابقه رو به اسم همین سازمان می‌دوم و سعی می‌کنم براشون کمک‌های مالی جمع کنم. اگر مایل بودین که به این سازمان کمک کنین، می‌تونین با استفاده از لینک زیر کمک کنین که هم به سازمان برسه و هم اون وسط اسم ما هم به میون بیاد و به عنوان کمک‌های جمع شده از مسابقه‌ی ما حساب بشه:

https://wwo-3409.wedid.it/784

دختری که نیامده رفت، ولی جای خالی‌اش را گذاشت

با یک مادر زیستی جور شدیم. همه چیز قطعی شد و بنا شد بچه‌ی هنوز به دنیا نیومده‌اش رو به فرزندی بگیریم. سه هفته زودتر از موعد تولد، از همه‌جا بی‌خبر بودیم که زنگ زدن و گفتن چه نشسته‌این که بچه داره دو ایالت اون‌ورتر به دنیا می‌یاد. دو سه ساعت بعدش توی راه بودیم و کمی بعدتر مادر و بچه رو دیدیم. روز بعد هم بچه رو دیدیم. روز بعدش منتظر خبر بودیم که کی بریم و مراحل قانونی رو انجام بدیم تا بچه رو تحویل بگیریم، اما خبری نشد. راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم تا خبری برسه، که نرسید.

ظهر زنگ زدن و گفتن آزمایش مواد مخدر بچه مثبت در اومده. مادر پذیرفت و گفت که فقط یک بار، همون روز تولد، کوکائین و هروئین مصرف کرده. خیلی مطالعه کردیم. خیلی فکر کردیم. گفتیم باشه، ادامه می‌دیم. بریم جلو. باز هم خبری نشد. روز بعد خبر اومد که نخیر، مصرف یک باره نبوده و هفتگی بوده. یک ماه و دو ماه نبوده، کل دوران بارداری بوده. یکی دو ماده هم نبوده، هرچی که تصور بکنین بوده. متامفتامین، هروئین، کوکائین… سالم‌ترین‌اش هم ماریجوانا بود.

فکر کردیم. به این نتیجه رسیدیم که ما توانایی نگهداری مناسب از این بچه رو نداریم. منصرف شدیم و دوباره توی جاده بودیم، این بار به سمت خونه.

ظاهرش اینه که اون بچه رفت و تموم شد؛ اما جای خالی‌اش باقی موند. هنوز هم خیلی چیزها ما رو به یادش می‌اندازن، انگار که روح‌اش هنوز ما رو ترک نکرده و هر از گاهی یادآوری‌ای هم از خودش می‌کنه.

  • وقتی برگشتیم، لپ‌تاپ رو باز کردم و آخرین صفحه‌ای که باز بود، نقشه‌ی هتل تا بیمارستان بود
  • آخرین جستجوی گوگل‌ام این جمله بود که با دست‌پاچگی تایپ شده بود: how long after water breaks will baby be born
  • صندلی‌اش توی ماشین نصب شده و آماده بود که خودش بیاد و بنشینه. تا روزها هرجا می‌رفتیم، صندلی‌اش هم با ما می‌اومد.
  • در تلفن‌ام متن رو آماده کرده بودم که همراه با اولین عکس‌اش که منتشر می‌کنم، بگذارم. عکس‌اش هم که حاضر و آماده بود.
  • از پنج سال پیش با مکعب‌های چوبی یک شمارش معکوس درست کرده بودیم که تخمین تعداد روزهای باقی‌مونده تا اومدن‌اش رو بدونیم. از هزار و دویست شروع شد و هر از گاهی بالاتر و دو بار هم پایین‌تر رفت. آخرین بار عدد ۲۱ رو نشون می‌داد. ظهر روز حرکت، عکسی ازش گرفتم و با خودم گفتم که شاید این آخرین عددی بود که نشون داد. به خونه برگشتیم و اون عدد هم‌چنان روی بیست و یک مونده. هم‌چنان آخرین عددیه که نشون داده. هر بار از کنارش رد می‌شم، نمی‌دونم چه کارش کنم. به مدت پنج سال عادت داشتم هر صبح یکی از عددش کم کنم.
  • روزها از اون اتفاق گذشته و شنیدن یک قطعه موسیقی که هیچ ربطی به اون واقعه نداشته و مدت‌ها بوده نشنیده بودم‌اش، من رو به یاد اون نوزاد می‌اندازه.

برای از دست دادن، از کلمه‌ی فقدان (loss) استفاده می‌کنن. واقعن هم آدم قسمتی از خودش رو از دست می‌ده و جایی خالی باقی می‌مونه. جای خالی‌اش چیزی نیست که بشه یک‌باره پر کرد یا فراموش کرد. جای خالی، توانایی بالقوه‌اش رو داره که از طریق هرچیزی خودش رو نشون بده. با هر چیزی ممکنه بزنه بیرون. آدم کم‌کم به‌تر می‌شه. نه این که غم‌اش دیگه بیرون نزنه، بل‌که فرکانس بیرون زدن غم به مرور زمان کم‌تر می‌شه.

تولد ده سالگی کروسان با قهوه، البته نه این که ده عدد خیلی خاصی باشه

«کروسان با قهوه» ده ساله شد. البته نه این که ده عدد خاصی باشه که ده ساله شدن چیزی رو جشن بگیریم (فقط وقتی مبنای شمارش ده باشه، عدد ده کمی خاص‌تر از نه عدد قبل‌اش می‌شه). گاهی زیاد نوشته‌ام و گاهی کم. مدتیه که کم می‌نویسم. نه این که نخوام بنویسم، بل‌که چیزی برای نوشتن ندارم.

سن‌ام بالاتر رفته و محافظه‌کارتر شده‌ام. هرچیزی بخوام بنویسم، هزار جور با خودم بررسی می‌کنم و به احتمال زیاد آخرش به این نتیجه می‌رسم که صلاحیت نوشتن در مورد چنین چیزی رو ندارم، چرا که اطلاعات‌ام کافی نیست یا تحقیق کافی نکرده‌ام یا مستندات کافی پشت سر اون عقیده‌ام ندارم. قبل‌ترها خیلی راحت‌تر و رهاتر می‌نوشتم.

سبک زندگی هم مهمه. قبل‌ترها زندگی‌ام دانشجویی بود یا شهرنشینی. ورودی زیاد بود و از در و دیوار می‌شد مطلب جمع کرد. الان دیگه زندگی کارمندیه و حومه‌نشینی. بالا و پایین چندانی در زندگی نیست که بشه در موردش نوشت.

نوشتن وقت می‌بره. تعهد لازم داره. درسته که قبل‌ترها راحت‌تر می‌نوشتم و پست می‌کردم. اما همون موقع هم وقت بیش‌تری برای نوشتن می‌گذاشتم. الان دیگه اون وقت هم به اون راحتی قبل پیدا نمی‌شه. اگر وقت آزادی پیدا بشه، چنان هیجان‌زده می‌شم که هزار کار رو هم‌زمان انجام بدم که هر کدوم رو یک انگولکی می‌کنم و در پایان هیچ کدوم رو کاری نمی‌کنم.

اما هنوز هم گاهی به نوشته‌های قبلی همین «کروسان با قهوه» سر می‌زنم. بیش‌ترشون رو وقتی می‌خونم، نتیجه می‌گیرم که چه قدر پرت و پلا گفته‌ام و چه قدر ساده و راحت بی‌ربط‌گویی می‌کرده‌ام. اما از لابه‌لای نوشته‌ها، هز از گاهی چیزهایی پیدا می‌کنم که خودم هم تعجب می‌کنم.

دو شب پیش سوال پیش اومد که واقعن نظرم در مورد سقط جنین چیه و آیا تحت تاثیر وقایع روز (و به خصوص اتفاقاتی که در مورد فرزندخواندگی تازگی برامون پیش اومده) نظرم شکل گرفته یا این که واقعن اعتقاد عمیق به خود زندگی دارم. یکی از نوشته‌های شش سال پیش رو پیدا کردم که دیدم اون موقع هم معتقد بوده‌ام که زندگی مهمه و دوست دارم تا جایی که می‌تونم، فرزندخواندگی رو به جای سقط پیشنهاد کنم. «کروسان با قهوه» به جز دوستی‌های خوبی که برام آورد، یک خاصیت بزرگ هم داشت: تاریخ‌چه‌ای از خودم ساخت که هر از گاهی به عقب برگردم و ببینم کجا بوده‌ام و الان کجا هستم.

غمی که هم‌چنان باقی است

ویدیوی بالا رو در فیس‌بوک به اشتراک گذاشتم و از دوست‌های غیرخاورمیانه‌ای‌ام خواستم بنویسن که نظرشون در مورد این موسیقی چیه و این که آیا به نظرشون غم‌داره یا خنثی است. دو نفر جواب دادن: یک دوست ژاپنی (که‌ایکو، که قبل‌تر در موردش گفته بودم) نوشت «شبیه به آوازهای بودایی… با سکون و آرامش… صدا و موسیقی پس‌زمینه و شمع‌های زیبا…» و یک دوست آمریکایی نوشت «شروعش شاد و بزمی به همراه رقص نت‌های بالا بود. اما آوازش آرامش‌بخش بود. غم‌دار نبود، البته شاد هم نبود»

برای من جالب بود که به نظر این دو نفر، این موسقی غم‌دار نبود. می‌گن آرامش‌بخش بود و اون می‌گه «بزمی» شروع شد. برای من غم دنیا در این همین قطعه موسیقی جمع شده. از این تلخ‌تر نمی‌تونم موسیقی‌ای تصور کنم. هر بار که می‌شنوم، غم این دنیا و اون دنیا روی سرم خراب می‌شه. ولی باز هم دوست دارم بشنوم؛ انگار که سرم برای غم می‌خاره.

نمی‌دونم غم در یک اثر هنری از کجا وارد می‌شه. به نظرم در مورد این قطعه موسیقی، تمام سال‌های زندگی‌ام در ایران و هربار که در موقعیت غم‌باری بوده‌ام و هم‌زمان موسیقی‌ای با این سبک شنیده‌ام، در این نگاه من موثر بوده‌ان. در بچگی در مراسم عزاداری محرم زیاد حضور به هم می‌رسوندیم، نه به عنوان شرکت کننده، بل‌که به عنوان تماشاچی. یادمه که ماها از طبل و سنج خوش‌مون می‌اومد و چنین مراسمی برامون بیش‌تر به نوعی تشریفات موسیقایی شبیه بود. بابامون هم با این که اعتقادی نداشت، متعهدانه و به صورت جدی ما رو از این دسته‌ی عزاداری به اون دسته و از این سینه‌زنی به اون یکی می‌برد. موضوع غذا و نذری هم در میون نبود؛ در کرمانشاه اون زمان غذای نذری چندان مرسوم نبود. به نظر می‌رسه که با تمام این‌ها، غم رو از اون مراسم درک کرده‌ام.

یک چیز نیمه مربوط هم بگم: یک شب، سر میز شام، در یوتیوب موسیقی «گنجشک لالا سنجاب لالا» رو پیدا کردیم و خوش‌خوشان برای هامون پخش کردیم. در سکوت کامل گوش کرد و یک کلام حرف نزد. بغضی در گلوش شکل گرفت و همین‌طور که موسیقی پخش می‌شد، بغضش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد (برای قطع کردن موسیقی دیر شده بود). به جلو خیره شده بود و هر از گاهی به ماها نگاهی می‌کرد. به محض این که لالایی تموم شد، زد زیر گریه و انصافن هم سوزناک گریه کرد. اون شب اولین و آخرین باری بود که موسیقی لالایی رو براش پخش کردیم. اما از اون شب تا به حال، چند ماه می‌شه که هرشب، به اصرار خودش، ما براش همون لالایی رو می‌خونیم تا خوابش ببره. انگار که سرش برای کمی غم می‌خاره.

گردنی کج، چشمی نیمه بسته و گوشی افتاده

هم‌کارم ظرف غذایی رو که از خونه آورده بودم در دستم دید و گفت «خوش به حالت! این قدر هوس غذای خونگی کرده‌ام…» خانمش و بچه‌هاش هنوز نیومده بودن و تا یک ماه دیگه می‌رسیدن. خودش کم‌تر از یک ماه بود که ازشون دور شده بود و امکان آش‌پزی نداشت که برای سر کارش غذای «خونگی» بپزه.

اگر قبل‌تر بود، خجالت می‌کشیدم. عذاب وجدان می‌داشتم که من دارم غذای خونگی می‌خورم و اون بیچاره مجبوره از رستوران محل کار غذا بگیره. الان اوضاع فرق کرده: نه خجالت می‌کشم و نه عذاب وجدان دارم.

خودم به مدت چهارماه در اتاقی از خونه‌ی «کتی» خانم زندگی کردم و همیشه غذای محل کار رو خوردم. آخر هفته‌ها هم غذای بیرون می‌خوردم. یک بار دست به آش‌پزی شدم که کتی اعتراض کنان اومد و تقریبن سرم جیغ کشید که توی تفلن غذا نپز، ضرر داره. پرسیدم برای من؟ گفت «تو رو کار ندارم، طوطی من آسیب می‌بینه». مدت پنج ماه هم در اتاقی از خونه‌ی «ان» زندگی کردم. اون‌جا هم هیچ باری دست به آش‌پزی نزدم و فقط غذای بیرون خوردم. با اخلاق گه «ان»، دیگه حتا جرات نکردم آش‌پزی رو امتحان کنم.

اگر کسی از بدبختی تنهایی‌اش بگه، ما هم داشته‌ایم. اگر ما سر خودمون رو گرم کرده‌ایم، پس اون‌ها هم می‌تونن کاری کنن. اگر ما فاصله‌ی کمی از هم داشتیم و باز هم مجبور بودیم به خاطر اخلاق بد صاحب‌خونه، سال جدید رو دور از هم تحویل کنیم، پس اون‌ها هم می‌تونن مقداری دوری رو تحمل کنن.

اگر کسی از بحران مالی بگه، ما هم داشته‌ایم، خوبش رو هم داشته‌ایم. اگر کسی از مرگ اطرافیان‌اش شکایت کنه، ما هم داشته‌ایم، از همه رقم، ریز و درشت، پیر و جوون.

اگر کسی از بیماری بگه، ما هم داشته‌ایم. در یک مورد احمقانه، با چهار جراح مختلف کار کردم و بعضی‌ها رو اون‌قدر زیاد ملاقات کردیم که با دکتر و پرستار و منشی صمیمی شده بودیم و ما از جیک و پوک اون‌ها با خبر بودیم و اون‌ها هم از جیک و پوک ما. یکی از کادرها رو از قبل از تولد هامون می‌شناختیم و این‌ها در دو سال گذشته، در ملاقات‌های مرتبی که باهاشون داشتیم، با عکس‌هایی که نشون‌شون می‌دادیم، شاهد بزرگ شدن بچه بودن. در آخرین ویزیت اون دکتر، هامون رو هم بردیم و همگی با هم در مطب عکس یادگاری انداختیم. اون قدری که با بعضی از دکترها صمیمی شدیم، با خیلی از دوست‌هامون صمیمی نشدیم.

اگر کسی از در به در به دنبال هر کاری گشتن بگه، چشیده‌ایم. وقتی لازم شده، دست به هر کاری هم زده‌ایم و بالاخره یک جایی اون وسط لذتی هم برده‌ایم.

گروهی هستن که سرشون رو کج می‌کنن، یکی از پلک‌ها رو نامتقارن تا نیمه می‌بندن و با ابروهای افتاده، از بدبختی‌هاشون می‌گن. اگر روی عضله‌های گوش‌شون هم کنترل داشتن، حتمن یکی از گوش‌ها رو به پایین تا می‌کردن. به نظرم راه برخورد با این‌ها نه عذاب وجدانه، نه شرمندگی و نه نصیحت. هیچی، یادآوری تجربه‌های سخت و ناخوشایندیه که خودمون در گذشته داشته‌ایم؛ تجربه‌های مشابه‌ای که به ما یادآوری می‌کنن که این چیزها نه گردن کج کردن دارن، نه یک چشم رو بستن و نه گوش پایین انداختن.

سال رفته‌ی دو هزار و پونزده و سال جدید دو هزار و شونزده

دوست نوشته بود که در پایان سال، چه خورشیدی چه میلادی، مروری داشته باشین بر اون‌چه که گذشت. من هم گشتم و سعی کردم چیزی پیدا کنم، اما فقط همین‌ها رو پیدا کردم:

  • کمی اضافه وزن ناخواسته
  • هیچ‌گونه پیش‌رفتی در فرزندخواندگی
  • مقدار زیادی بیماری

همین؟ بله همین. سال چندان هیجان‌انگیزی نبوده؛ البته قرار هم نبوده که همیشه هیجان‌انگیز باشه. گاهی بالا داره و گاهی پایین.

و اما تصمیم‌های اول سال (که این‌جا بهش می‌گن resolution): به این مورد هم اعتقادی ندارم. به نظرم اون هدفی که برای عملی شدن به این تصمیم‌ها احتیاج داشته باشه، عملی نمی‌شه، حتا اگر اول سال پشتش کلی تصمیم کبری چیده شده باشه. اگر هدف، هدف بود که منتظر شروع سال نمی‌شدم تا برای عملی شدن‌اش تصمیم بگیرم؛ از اون یکی طرف سال نو هم می‌شد شروعش کرد. این تصمیم‌های اول سال بیش‌تر برای درد بعضی صنعت‌ها هستن تا مردم: مثل باشگاه‌ها برای فروش عضویت و تولیدکنندگان انواع رژیم‌های لاغری برای چپوندن رژیم‌هاشون به خورد ملت چاق و لاغر به‌اندام (ولی در توهم چاقی یا لاغری) در همین یکی دو ماه اول سال.

این‌ها رو گفتم. اما هنوز هم ته دلم نسبت به این سال دو هزار و شونزده خوش‌بین‌ام. یک خوش‌بینی که از سال پیش با خودم به همراه آورده‌امش و امیدوارم که این سال به دردی بخوره.

پنش تومنی پنجاه و نه

بچه‌ها می‌گفتن که در پنج تومنی‌های ضرب شده در سال پنجاه و نه، پشت سکه، اون‌جا که نقشه‌ی ایرانه، زیر دریای خزرش، طلا داره. می‌گفتن اول انقلاب دولت نمی‌دونسته طلاها رو کجا بذاره و برای همین همه رو توی پنج تومنی‌های پنجاه و نه کار گذاشته. اگر کسی از این سکه‌ها داشت، مایه‌ی فخر و مباهات بود. ما هم که به یکی از این پنج تومنی‌ها، یا به قول اون موقع پنش تومنی پنجاه و نه، نگاه کرده بودیم، طلا رو زیر دریای خزر، شمال کوه‌های البرز دیده بودیم. آرزوم این بود که به یکی از این‌ها دست پیدا کنم.

یکی از بچه‌ها گفته بود که پنج تومنی پنجاه و نه داره و حاضره به قیمت پونزده تومن به من بفروشه. همه هم می‌گفتن که در میدونی به اسم گاراژ، هرکدوم از این پنج تومنی‌ها رو به قیمت دویست تومن می‌خرن. من پول‌هام رو جمع کردم و یک پنج تومنی پنجاه و نه به قیمت پونزده تومن ازش خریدم. به آرزوم رسیده بودم.

به پنج تومنی‌ام به چشم دیگه‌ای نگاه می‌کردم. همیشه و همه جا همراهم بود. به شکل محدود به بچه‌ها نشونش می‌دادم. دلم نمی‌اومد به قیمت دویست تومن بفروشمش.

در عمل، پنج تومنی پنجاه و نه هیچ خاصیتی به جز پنج تومن بودنش نداشت. نه به میدون گاراژ رفتم که پنج تومنی پنجاه و نه رو به قیمت دویست تومن بفروشم و نه کسی حاضر بود توی مدرسه از من بخره. خود فروشنده پیشنهاد داد که پنج تومنی رو به قیمت نه تومن از خودم بخره. من هم دستم به جایی بند نبود. حاضر شدم به همون قیمت نه تومن بفروشمش و رها بشم.

تا سال‌ها هر بار که پنج تومنی به دستم می‌رسید، اولین کاری که می‌کردم این بود که سال ضربش رو نگاه کنم. از اون زمان به بعد هیچ وقت پنج تومنی پنجاه و نه ندیدم.

دردی که خودش مبدا تاریخ شد و تا آینده‌ی نامعلومی هم همراهم خواهد بود

وقتی خبردار شدم، کمی پلک زدم. شک کردم. دوباره نگاه کردم. درک نمی‌کردم. برام مفهوم نبود. جلوی چشم‌هام سیاهی می‌رفت. خالی شده بودم. نمی‌تونستم دست و پا بزنم. قبل‌تر اگر دست و پا می‌زدم، چیزی دستم رو می‌گرفت، می‌تونستم بیش‌تر دست و پا بزنم. این بار دیگه در خلا بودم. هیچی دورم نبود. دستم به هیچ جا بند نبود.

در بهت بودم و به دست‌هام نگاه می‌کردم. به دونه دونه‌ی انگشت‌ها زل می‌زدم. بی‌حس بودن، نیرویی نداشتن. شک کردم که این‌ها این‌جا چه کار می‌کنن. به دنبال امید می‌گشتم. به دنبال چیزی یا راهی جایگزین می‌گشتم. چیزی نبود. تازه فهمیدم اون چیزی که از دست داده‌ام، جایگزین نداره.

به دنبال بقیه می‌گشتم. کسانی که درد مشترک داشته باشن. می‌خواستم ببینم که فقط منم که دارم درد می‌کشم؟ می‌پرسیدم «حالا چی می‌شه؟». به این‌جاش فکر نکرده بودم. هیچ وقت فکر نکرده بودم که این رو هم ممکنه از دست بدم. هیچ ایده‌ای نداشتم. توی خلا بودم.

حالت تهوع داشتم. مطمئن بودم که اگر بالا بیارم، این درد هم بیرون می‌ریزه. اما چیزی رو بالا نمی‌آوردم. چیزی بود که همون تو معلق و سرگردان بود؛ نه می‌شد قورت داد و نه می‌شد بالا آورد.

می‌خواستم لبخند بزنم، اما عضله‌های صورتم جون نداشتن، جمع نمی‌شدن. سرم به بدنم سنگینی می‌کرد. دوست داشتم مثل مایع روی زمین پخش می‌شدم، جز به جز بدنم به پایین‌ترین جای ممکن می‌رفت، به پایین‌ترین لایه‌های زمین فرو می‌رفت. یک چیزی توی گلوم بود. نه کم می‌شد و نه زیاد. شناور بود.

وقتی اولین بار به خونه برگشتم، دوباره به یادش افتادم. یادم افتاد آخرین باری که خونه رو ترک کردم، هنوز داشتمش. اون از دست دادن، به مبدا تاریخ تبدیل شد. ناخن‌هام رو قبل از از دست دادن گرفتم یا بعدش؟ وقتی فلانی رو دیدم، از دست داده بودم یا نه؟

خوابیدن سخت بود. از خواب می‌ترسیدم. اما بالاخره می‌خوابیدم. خوابش رو می‌دیدم. آرامش رو بالاخره پیدا می‌کردم. وسط خواب چشمام رو باز می‌کردم. یادم می‌افتاد که از دست داده بودمش، اما دردی هم نداشتم. بیدارتر می‌شدم. دردش بر می‌گشت. می‌دیدم که چیزی عوض نشده. آرامش فقط توی خواب بوده. دوباره واقعیت رو حس می‌کردم.

گاهی متوجه حضور ناگهانی نور می‌شدم. نور با همون سرعتی که اومده بود، محو می‌شد. با چنگ و دندون به دنبال راهی بودم که بدون اون زندگی کنم. کم کم نور بیش‌تر از قبل می‌شد. صداها رو به‌تر از قبل می‌شنیدم. می‌دیدم که آدم‌ها با هم حرف می‌زنن، مشغول زندگی‌شونن. برای اولین بار هوس شنیدن موسیقی می‌کردم، هرچند برای شنیدن موسیقی محتاط بودم. کمی می‌ترسیدم. جرات نمی‌کردم به هر موسیقی‌ای گوش کنم. کنجکاو می‌شدم که کمی اخبار بخونم. گاهی بعضی رنگ‌ها به چشمم می‌اومدن.

عضله‌های صورت برای لبخندهای هرازگاهی هم‌کاری می‌کردن. گاهی لبخندی روی لبم می‌اومد و می‌موند. همه‌چیز پاک می‌شد و به زندگی قبلی برمی‌گشتم. همه‌چیز خوب بود، ولی یک دفعه یادش برمی‌گشت. فکر کرده بودم تموم شده، ولی دوباره برگشته بودم به خونه‌ی اول.

صبح می‌شد. از خواب بیدار می‌شدم. به اطراف نگاه می‌کردم. به دنبال دلیلی برای بیداری می‌گشتم. دلیلی پیدا نمی‌کردم. به نظرم به‌تر بود که بیش‌تر می‌خوابیدم. می‌خوابیدم، به اندازه‌ی تمام بیداری‌هایی که با داشتنش گذروندم. بیش‌تر می‌خوردم. گاهی زیادی می‌خوردم. آرامش رو در یک کاسه‌ی بستنی می‌دیدم. هرچه‌قدر بیش‌تر خودم رو در بستنی غرق می‌کردم، آرامش بیش‌تری پیدا می‌کردم.

گاهی با بعضی‌ها صحبت می‌کردم. نسبت به گفتگو بازتر شده بودم، بیش‌تر می‌پذیرفتم. هم‌دردی می‌شنیدم، آروم‌تر می‌شدم. راه‌های بیش‌تری رو جلوی خودم می‌دیدم. گاهی امکان زندگی کردن بدون اون از دست رفته هم به ذهنم می‌رسید.

ماه‌ها گذشت تا کمی به‌تر شدم. اما باز هم هیچ‌وقت فکرش ترکم نکرد. همیشه با من بود؛ ممکن بود گاهی کم‌تر خودش رو نشون بده، اما به هر حال همیشه وجود داشت. دردی بود که از اون مبدا تاریخ همراهم شد و تا زمانی نامعلوم در آینده هم همراهم خواهد بود.

فرصتی برای معمولی و استثنایی بودن

حدود نود درصد آمریکایی‌ها اعتقاد دارن که رانندگی‌شون از متوسط افراد به‌تره (در حالی که احتمالن واقعیت اینه که حدود پنجاه درصد آمریکایی‌ها رانندگی‌شون از متوسط افراد به‌تره، با در نظر گرفتن تعریف رانندگی و توزیع آماری؛ شاید به‌تر باشه به جای میانگین، از میانه صحبت کنیم). باز هم در همین حدود نود درصد از افراد ادعا می‌کنن که از افراد متوسط خوشحال‌تر و محبوب‌تر هستن و پتانسیل موفقیت بیش‌تری دارن (که باز هم این عدد باید حدود پنجاه درصد باشه، البته با در نظر گرفتن توزیع).

در یک مورد جالب‌تر، بیست و پنج درصد افراد اعتقاد دارن که از نظر توانایی‌های مدیریتی، جزو یک درصد برتر جامعه هستن!

دانکن واتز در کتاب «همه چیز واضح است» بعد از توضیحات بالا (نقل به مضمون) می‌نویسه حقیقت تلخ اینه که اون چیزی که در مورد «همه» صدق می‌کنه، در مورد ما هم صدق می‌کنه. اگر رانندگی همه از من بدتره و دیگران اشتباه زیاد مرتکب می‌شن، احتمال زیادی داره که رانندگی من هم مشکل داشته باشه و من هم اشتباه‌هایی مرتکب بشم شبیه به اشتباه‌های دیگران.

اما در عین حال نویسنده معتقده که این موضوع به این معنا نیست که از خودش نا امید بشه و کوتاه بیاد. می‌گه هنوز هم ته قلبش اعتقاد داره که رانندگی‌اش از متوسط مردم به‌تره، اما در عوض امکان اشتباه رو در نظر می‌گیره و سعی می‌کنه آگاهانه‌تر به دنبال اشتباه‌هاش بگرده و رانندگی‌اش رو به‌بود بده.

این موضوع برای من یکی از به‌ترین و قانع‌کننده‌ترین توضیح‌ها برای سوالی بود که مدت‌هاست در ذهن دارم. از یک طرف به «معمولی» بودن احترام می‌گذارم و اعتقاد دارم که خودم هم آدم معمولی‌ای هستم (همون‌طور که اکثریت جامعه هستن)؛ از طرف دیگه ترجیح می‌دم تصوری که از «خفن» بودن خودم در ذهن دارم، مختل نشه. با این ترتیب یک راه حل پیدا شد: می‌دونم که دوست دارم استثنایی باشم، اما احتمالن نیستم. امیدم رو هم از دست نداده‌ام.