Archive for the ‘من’ Category

کاپیتالیسم محض، بدون رحم و مروت

Sunday, August 22nd, 2010

تا وقتی که در حد پرکردن پرسش‌نامه و جواب دادن به سوال‌ها بود، سرمایه‌داری خالص بدون هیچ گونه دخالت مرکزی به‌ترین گزینه به نظر می‌رسید. حالا که کمی سرما خوردیم و بعد از گذشت چند روز هیچ بهبودی مشاهده نشد و چارچنگولی مونده بودیم که چه کار باید بکنیم، تازه به صرافت افتادیم که حمایت مرکزی از اقشار آسیب‌پذیر هم بد نیست. بعله….

لایه‌های بی‌قید و بند درون

Tuesday, May 4th, 2010

هیچ وقت اجازه ندین دو استاد، هم‌زمان و در یک جلسه، در مورد تحقیق شما نظر بدن مگر این که موضوع تحقیق‌تون چیزی باشه شبیه به این: «بررسی تجربی اثرات حرف زدن بدون محدودیت در شرایط عدم تفکر کافی».

زندگی معتادانه‌ی سگی

Monday, May 3rd, 2010

دو روز پیش به‌روزرسانی (update) سیستم‌عامل‌ام (ubuntu) آماده شد و من هم بدون معطلی انجام دادم. معمولا به‌تره که کمی صبر کنیم و بعد به‌روزرسانی رو انجام بدیم که اشکالات‌اش برطرف شده باشن و نسخه‌ی پایدارتری گرفته باشیم. اما من نتونستم مبارزه با نفس کنم و این کار رو کردم و نتیجه این شد که از کل کامپیوترم یک صفحه‌ی همیشه سیاه بدون هیچ انتخابی برای من باقی موند.

بعد از دو روز و با صرف وقت و دو شب همراه با کابوس تونستم همه چی رو درست کنم و زندگی رو از سر بگیرم. اما بدون اغراق زندگی‌ام مختل شد. کار درسی‌ام به مقدار زیادی به تعلیق در اومد. ارتباطات‌ام با دوستان‌ام هم به مقدار زیادی با اخلال مواجه شد، چون که ایمیل یکی از ابزارهای مهم ارتباطی‌ام هستن.

در قدم اول باید گفت که سگ توی این زندگی که تا این اندازه وابسته به یک کامپیوتر چسکی هستم. می‌دونم که احمقانه است و زندگی تحصیلی (و از جمله زندگی تحقیقی) و زندگی اجتماعی قاعدتا نباید تا این اندازه بسته به کامپیوتر باشن، اما هستن. حالا یک راه حل اینه که کامپیوتر (و تمام این امکانات ارتباطی همراه‌اش) رو هم جزیی از زندگی بدونم و مقاومتی نکنم. در این حال با همون اعتیاد قبلی زندگی رو ادامه بدم. همینی باشه که هست. این راه به نظر راحت می‌یاد، اما یک حسی می‌گه که یک اشکالی داره. یک راه دیگه هم کمی مقاومته. سعی کنم از راه‌های دیگه‌ای هم برای پیش‌برد امور زندگی‌ام استفاده کنم. برای تحقیق خودم رو ملزم کنم که از کاغذ و خودکار استفاده کنم. هر سوالی رو فورا توی گوگل تایپ نکنم، بلکه کمی فکر کنم. کمی کتاب کاغذی بخونم. انواع دیگه‌ای از ارتباطات با دوستان، حتا اگر شده تلفنی، شکل بدم.

فعلن کمی تلاش کنم راه حل دوم رو وارد زندگی کنم…

مبارکا باشه

Sunday, May 2nd, 2010

این مجموعه یادداشت‌ها هم سه ساله شدن. این رو گفتیم که لال از دنیا نریم.

فرکانس‌های بالا در اتفاقات روز

Wednesday, April 28th, 2010

اگر به این وبلاگ سر زدین که از آخرین نظریات نویسنده در مورد بوب کویک یا شادی صدر خبردار بشین، شرمنده.

بالاخره دو کلام احتمالات که می‌فهمیم

Friday, April 23rd, 2010

We’re experiencing an issue affecting less than 0.00009% of the Google Mail user base. The affected users are unable to access Google Mail.

یا من مثل سگ بدشانس هستم یا گوگل مثل سگ دروغ می‌گه.

حساسیت فصلی

Thursday, April 15th, 2010

ای درختانی که مشغول به تولید مثل هستین!
ترتیب ما رو که دادین. خودتون رو نمی‌دونم….

عید شما هم مبارک

Friday, March 19th, 2010

البته تبریک عید نوروز به جای خودش، امیدوارم که همگی هم سال خوبی داشته باشین. اما شاید این ایده‌ی گذاشتن یک عکس نامربوط در فیس بوک و «تگ» کردن دویست نفر نامربوط‌تر زیر اون عکس، اون قدرها هم ایده‌ی خوبی نباشه.

پس نوشت : از صبح همین طور برای من ایمیل می‌یاد که زیر عکس‌ها این یکی خوشگله به اون یکی خوشگله می‌گه خانومی، چه قدر شیطون شدی؟ بووووووووس!
رعایت کنین سر جدتون.

آنان که دندان‌های تمیزی دارند

Thursday, March 18th, 2010

تغییر دین برای من یک مساله‌ی خیلی شخصیه. یک چیزی تو مایه‌های  عوض کردن مارک خمیردندون.

اگر در یک مکالمه به جای اسم دین اسم خمیردندون رو جایگزین کنیم، باز هم برای من فرقی نمی‌کنه: راستش من خمیردندون «داروگر» استفاده نمی‌کنم. البته قبلا استفاده می‌کردم، اما الان از خمیردندون «سیگنال» استفاده می‌کنم. امشب هم اومدم در مورد این تغییر مارک خمیردندون‌ام صحبت کنم و شما رو قانع کنم که تصمیم درستی گرفتم. برای این موضوع با اجازه‌ی همگی حدود یک ساعت وقت آقایون و خانوما رو می‌گیرم….

توضیح یک: دوستان کوتاه بیاین. یک چیزی می‌خواین که هر شب دندون‌هاتون رو بشورین، خب بشورین. دیگه دلیل این همه بحث و جدل و اصرار به قانع کردن دیگری رو نمی‌فهمم.
توضیح دو: به همین ترتیب، برخورد بعضی آدم‌ها مثل این می‌مونه که من مدت‌ها بخوام بحث کنم و شما رو قانع کنم که از مارک خمیردندونی استفاده کنین که من استفاده می‌کنم (و احتمالا شما هم تلاش برعکس‌اش رو داشته باشین).
توضیح سه: در جمع دوستان گروهی هستن که بحث‌های منظم بین اسلام و مسیحیت دارن. برای من چیزیه مانند سلسله بحث‌هایی پیرامون خمیردندان‌های «داروگر» و «کرست» و معایب هرکدام.

باز هم از زندگی

Friday, March 12th, 2010

اون تصویری که من از زندگی دارم، یک روند جاری هست که اینرسی زیادی هم داره. وضعیت‌هایی رو که تا حدی نزدیک به خودش هستن جذب می‌کنه. مثلا موجود بیمار دوباره به زندگی سالم برمی‌گرده. ماهیت زندگی هم نوسانیه: می‌ره و برمی‌گرده. تکرار داره. به دور خودش می‌چرخه. اگر هم ضربه‌ای بهش بزنین، تا حدی قابلیت‌اش رو داره که جبران کنه و دوباره به مسیر اصلی‌اش برگرده. یک چیزی شبیه به مسیر پررنگ در شکل زیر*.
van der Pol
حالا من هر کاری می‌کنم علت یک سری دست و پا زدن‌ها رو نمی‌فهمم. چند مورد از چالش‌هایی که اخیرا دیده‌ام این بوده‌ان که همکار در گروه اصرار داره که نشون بده همه کار رو خودش کرده و دیگران کاری نکردن و برای این کار از هیچ ابزاری دریغ نمی‌کنه. اون یکی در یکی از شخصی‌ترین حوزه‌های زندگی‌اش یک تصمیم گرفته و اصرار داره که به زور دیگران رو هم قانع کنه که تصمیم درستی گرفته. یکی دیگه هنوز هم دغدغه‌ی این رو داره که به دیگران ثابت کنه که از مخالفان فکری‌اش روشن‌فکرتر و فهمیده‌تره و برای این کار حتا از فحش هم دریغ نمی‌کنه و خیلی موارد مشابه دیگه.

شاید سن من زیاد شده باشه که این‌طور فکر می‌کنم، اما الان دیگه این هیجانات برام پوچ شده‌ان. تغییرات زیاد و دست و پا زدن‌های زیاد خیلی به نظرم بی‌معنی شده‌ان (به عبارت دیگه علت فرکانس‌های زیاد در رفتار، مثل تغییرات زیاد در رفتار آدم‌ها رو درک نمی‌کنم). به نظرم یک حقیقت جاری و دایمی و ارزش‌مند مثل زندگی وجود داره و این ملت هنوز دارن چنان در مورد چیزهای دیگه دست و پا می‌زنن که اصل مطلب، که به نظر من زندگیه، رو فراموش کرده‌ان. شاید اون لذت پنهانی که در کار گروهی هست رو ندیده که این‌طور به دنبال اعتبار شخصی می‌گرده. شاید از لذت داشتن دین و عقیده‌ی شخصی ولی هم‌چنان با دیگران ارتباط دوستانه داشتن خبر نداره که الان نمی‌تونه بدون بحث دینی از زندگی حرف بزنه. شاید هنوز نمی‌دونه که در دیدن موجودات زنده به عنوان یک موجود زنده (و نه چیز دیگه) لذتی هست که روشن‌فکر بودن یا نبودن دیگه مساله نیست.

پیشنهاد می‌کنم به بچه‌ها بیش‌تر دقت کنین. دیشب در میان یک بحث داغ دینی، بچه‌ای حدودا یک ساله در جمع بود که تنها هدف‌اش این بود که دست‌اش رو به یک میز بگیره و با سختی زیاد بلند بشه. بعد هم با مشقت دور میز راه می‌رفت (راه رفتن‌اش تجسم عینی تعادل ناپایدار بود!). هر از گاهی هم اسباب‌بازی‌اش رو به روی میز می‌کوبید و بدون هیچ قید و بندی صداهای نامفهوم از خودش در می‌آورد. برای من این بچه نمادی بود از مسخره کردن بعضی دست و پا زدن‌های بزرگ‌ترها. نمادی بود از زندگی. این که زندگی هم‌چنان جاریه و بدون این چسبیدن‌ها به دنیا و دست و پا زدن‌ها، هم‌چنان ادامه داره. و خوب به نظرم نیاز به گفتن نیست که اون بحث به جایی نمی‌رسه ولی اون بچه هم‌چنان راهش رو ادامه می‌ده.

* این تصویر مربوط به نوسان‌کننده‌ی van der Pol هست که بعدتر در موردش بیش‌تر می‌نویسم.