Warning: curl_exec() has been disabled for security reasons in /var/www/vhosts/daneshvar.ir/httpdocs/roozbeh/notes/wp-includes/Requests/Transport/cURL.php on line 162 کروسان با قهوه

فرزندخواندگی: فقدان

وقتی پسرم رو باردار شدم که از شوهر فحاش و الکلی‌ام جدا شده بودم. گذاشتن پسرم برای فرزندخواندگی سخت‌ترین چیزی بود که در زندگی‌ام مجبور بوده‌ام انجام بدم. دو دختر از همون پدر دارم.

مادر زیستی

پدران و مادران زیستی تنها کسانی نیستند که در فرزندخواندگی «از دست‌دادن» را حس می‌کنند. گاهی برادران و خواهران در خانواده هستند که خواهر یا برادرشان را در فرزندخواندگی از دست می‌دهند. در هر حالت، فرزندخواندگی تصمیم دشواری است. وقتی فرزندخواندگی تنها محدود به جدا شدن پدر و مادر زیستی از کودک نیست، شرایط می‌تواند حس بیش‌تری از «از دست دادن» را القا کند.

من کوچیک‌ترین بچه از هشت بچه‌ی خانواده‌ی زیستی‌ام هستم. وقتی دو ساله بودم به فرزندی گرفته شدم. قبل از اون در یک خانواده‌ی امین موقت بودم، اما اون خانواده نمی‌تونستن من رو به فرزندی بپذیرن چون برادرهام می‌دونستن من کجام و پدر و مادر امین موقت می‌ترسیدن که ممکنه بیان، من رو بدزدن و برگردونن. مادرم بهم گفت که من و دو خواهرم رو از خانواده جدا کرده بودن چون پدرم مرد بدی بوده. نمی‌دونم چه مقدار از این موضوع درسته. می‌خوام خانواده‌ی زیستی‌ام رو پیدا کنم تا واقعیت این که چه اتفاقی افتاده رو بفهمم.

فرزندخوانده

از دست دادن، از دست دادن است، فارغ از این که چه شرایطی حاکم بوده. حتا در خانواده‌هایی که کودک به خاطر بدرفتاری یا بی‌توجهی از آن‌جا خارج شده، کودک هنوز احتیاج دارد و مشتاقانه نیاز دارد که با خانواده‌ی زیستی‌اش ارتباط عاطفی داشته باشد. بدون واقعیت، خیلی از بچه‌ها برای خود ایده‌هایی می‌سازند از این که شرایط در غیر این صورت چه طور می‌توانسته باشد. این بچه‌ها رشد می‌کنند و بزرگ‌سالانی می‌شوند که هم‌چنان به جستجوی واقعیت ادامه می‌دهند و برای آن‌چه که ممکن بود در صورت ماندن با خانواده‌ی زیستی رخ دهد، سوگ‌واری می‌کنند.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: بارداری = بحران

وقتی بالاخره عزمم رو جزم کردم و به مادرم در مورد بارداری‌ام و تصمیم‌مون برای ازدواج گفتم، قبول نکرد اجازه بده که با دوست پسرم ازدواج کنم. یک جورهایی برام یک سقط ردیف کرد – با این که سقط جنین در پاییز ۱۹۶۹ هنوز غیرقانونی بود – و سعی کرد مجبورم کنه که وارد مراحل سقط جنین بشم.

مادر زیستی

برای هر پدر یا مادر زیستی، بارداری یک بحران است. تصمیم‌گیری برای شخص در دوران بحران دشوار است و ممکن است شخص احساس کند که حال‌اش به راحتی عوض می‌شود و ممکن است گاهی عکس‌العمل‌هایی نشان دهد که برای خودش عجیب است. اطرافیان پدر و مادر زیستی هم ممکن است اثرات بحران را حس کنند و به شکلی عمل کنند که وضعیت را تشدید کند یا جلوی آن را بگیرد.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: درهم و برهمی نقش‌ها – گذشته و حال

غریزه‌های مادرانه‌ام داشتن غلبه می‌کردن. ماه هفتم بارداری، وقتی به خانه‌ی مادران ازدواج نکرده رفتم، به مقدار زیادی به بچه‌ام وابسته شده بودم. وقتی به دنیا اومد، واقعن می‌خواستم که اون دختر رو نگه دارم.

مادر زیستی

مادر زیستی از بسیاری جهات مادر است – فیزیکی، عاطفی و روحی. بسیاری از مادران زیستی شرح می‌دهند که به بچه‌ی به دنیا نیامده‌شان خیلی نزدیک‌اند. برقراری رابطه‌ی عاطفی با بچه‌ی به دنیا نیامده بخشی طبیعی از بارداری است. این که یک نفر تا این حد به بچه‌ای احساس نزدیکی کند که قرار نیست بزرگش کند، می‌تواند خیلی پیچیده و گیج‌کننده باشد.

حق دارم که بگم که یک پسر دارم؟ پسر یک نفر دیگه است. اما چی صداش کنم، اگر قرار نیست پسرم صداش کنم؟

پدر/مادر زیستی

این که یک نفر پدر یا مادر باشد و پدر یا مادر نباشد، می‌تواند گیج‌کننده باشد. پدران و مادران زیستی با هویت‌شان در کشمکش‌اند چرا که به نقش‌شان به عنوان پدر یا مادر ربط پیدا می‌کند. آیا اگر کسی بچه‌اش را بزرگ نکند، هم‌چنان پدر یا مادر است؟

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: جای زخم‌ها

دکترم آدم گرمی نبود اما در درون، مرد خوب و دل‌سوزی بود. یک بار که در زمان بارداری در حدود چهار یا پنج ماهگی داشت من رو معاینه می‌کرد، زدم زیر گریه و از اون به بعد با من با احترام رفتار کرد. وادارش کردم به من قول بده که من رو سزارین نکنه، مگر این که واقعن چاره‌ای نباشه. دلم نمی‌خواست که اگر بچه‌ای ندارم، جای عمل‌اش رو با خودم همراه داشته باشم. دکتر هم به قولش عمل کرد.

مادر زیستی

خیلی از مادران زیستی علایم فیزیکی و اثرات به دنیا آوردن بچه‌ها را به همراه خواهند داشت. دیدن کشیدگی‌های پوست یا جای عمل سزارین با هر لباس پوشیدن ممکن است یادآور خاطرات گذشته برای مادران زیستی باشد. تصمیم به داشتن رابطه‌ی فیزیکی با کسی دیگر هم ممکن است احساسات قدیمی را رو کند و مادر زیستی را مجبور کند که به کسی که با او در ارتباط است در این باره صحبت کند که قبلن باردار بوده است. برای خیلی از مادران زیستی، این اتفاقات یادآور دورانی است که هم از نظر احساسی و هم از نظر فیزیکی دشوار بوده‌اند.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: تمایلات جن.سی

بخشی از من هست که هنوز برای لذت بردن از روابط جن.سی مشکل داره. احساس می‌کنم که هنوز باید هزینه‌ی باردار شدن و گذاشتن بچه‌ام برای فرزندخواندگی رو پرداخت کنم.

پدر/مادر زیستی

برای بعضی پدران و مادران زیستی، روابط جن.سی یادآور تجربه‌ی فرزندخواندگی است. پذیرش و حل و فصل احساسات متعددی که همراه است با پدر و مادر زیستی بودن، می‌تواند کمک کند که روابط جن.سی به فعالیتی لذت‌بخش‌تر تبدیل شود.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: روابط

متوجه شده‌ام که این موضوع برام مشکلاتی در زمینه‌ی اعتماد، چه در ازدواج و چه ارتباطات دوستی، ایجاد کرده. با چیزهایی مشکل داشته‌ام مثل کم‌بود اعتماد به نفس، افسردگی و احساس گناه و احساس شرم‌ساری. دارم خیلی سخت تلاش می‌کنم که بر خود قدیمی‌ام غلبه کنم.

پدر/مادر زیستی

پدر یا مادر زیستی بودن بر روابط تاثیر می‌گذارد. اعتماد به نفس پایینی که خیلی از پدران و مادران زیستی وصف می‌کنند، می‌تواند مزاحم آغاز رابطه‌ی جدید و ادامه دادن روابط‌شان باشد. گاه برای پدران و مادران زیستی دشوار است که باور کنند کسی ممکن است صادقانه ازشان مراقبت کند و دوست‌شان بدارد. اعتماد کردن به دیگران می‌تواند به صورت یک مانع جدی ظاهر شود.

کار پیدا کردم، بعد به خدمت سربازی رفتم، سفر کردم، دنیا رو دیدم و به آرومی التیام پیدا کردم. اگر هرکسی می‌خواست بدونه، می‌گفتم که مادر زیستی‌ام. از بابت آوردن دیوید به این دنیا شرمنده نبودم. از سربازی بیرون اومدم، به شهرم رفتم، تلاش کردم که یک کار دائمی و ثابت پیدا کنم. نشد. بالاخره یک کار در یکی از ایالت‌های غرب میانه پیدا کردم. فکر می‌کردم یک جورهایی درمان شده‌ام، اما اشتباه می‌کردم. هیچ وقت با مردی ارتباط ثابت و پایداری برقرار نکرده بودم. یک بار نزدیک شدیم، حتا نامزد هم شدیم، اما آخرش به هم خورد. بنابراین تصمیم گرفتم که هیچ وقت ازدواج نکنم. این‌جوری بگم که در طالع‌ام این جور نوشته شده بود.

مادر زیستی

بعضی پدران و مادران زیستی احساس می‌کنند که به خاطر تجربه‌های بارداری، تصمیم به فرزندخواندگی و رها کردن فرزند که از سر گذرانده‌اند، سرنوشت‌شان محکوم به شکست است. روابط آینده تحت تاثیر این خواهند بود که پدر و مادر زیستی چه دیدی نسبت به خود در فرایند فرزندخواندگی دارند.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: افسردگی

در چند ماه اول بعد از رها کردن فرزندم، جدی فکر می‌کردم که دارم روانی می‌شم. هرچی باشه، به من گفته بودن که این بچه رو فراموش می‌کنم و به دنبال زندگی‌ام می‌رم، انگار که این دختر اصلن هیچ وقت وجود نداشته! به هر حال، چیزی فراموش نشد. درد سخت‌تر شد و من هم به شدت افسرده شدم. واقعن حس می‌کردم که دلم می‌خواست بمیرم. یادم می‌یاد که هر بار که دختربچه‌ای هم سن و سال دخترم می‌دیدم، فرو می‌ریختم و تیکه تیکه می‌شدم. احتمالش بود دختر من باشه؟

پدر/مادر زیستی

افسردگی حس کردن نا امیدی و درماندگی است. حسی هست که هیچ وقت چیزی عوض نمی‌شود و این که هیچ وقت روزهای روشن‌تری در راه نخواهند بود. طبیعی است که پس از از دست دادن، احساس افسردگی کنیم. از دست دادن یک فرزند فقدان اساسی‌ای در زندگی یک پدر یا مادر است. پدران و مادران زیستی این فقدان را به نوعی حس می‌کنند.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: غمگینی

به طرز دردناکی فهمیده‌ام که هنوز با قضیه‌ی فرزندخواندگی کنار نیومده‌ام. دوازده سالِ گذشته به ریختن اشک گذشته و امیدوارم که الان در مسیر به‌بود باشم. در اولین جلسه‌ی گروه پشتیبانی، به محض این که محل رو ترک کردم، زدم زیر گریه. همون گریه‌ی از ته حلقی بود که وقتی متیو رو از دست دادم تجربه کردم.

پدر/مادر زیستی

ممکن است چنین به نظر برسد که غم یک پدر یا مادر زیستی زنده باشد و برای خودش زندگی‌ای داشته باشد. هیچ محدودیت زمانی برای سوگ‌واری برای از دست دادن بچه وجود ندارد. عمیق بودن غم بعضی پدران و مادران زیستی، حتا بعد از گذشت مدت زیاد از رها کردن بچه، آن‌ها را شگفت‌زده می‌کند. به‌ترین کار این است که شخص وجود این غم را به رسمیت بشناسد، به خود اجازه دهد آن را حس کند و بداند که شخص بیش از آن‌چه که بتواند اداره کند، سختی دریافت نمی‌کند. تمام احساسات می‌گذرند.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

غمی که هم‌چنان باقی است

ویدیوی بالا رو در فیس‌بوک به اشتراک گذاشتم و از دوست‌های غیرخاورمیانه‌ای‌ام خواستم بنویسن که نظرشون در مورد این موسیقی چیه و این که آیا به نظرشون غم‌داره یا خنثی است. دو نفر جواب دادن: یک دوست ژاپنی (که‌ایکو، که قبل‌تر در موردش گفته بودم) نوشت «شبیه به آوازهای بودایی… با سکون و آرامش… صدا و موسیقی پس‌زمینه و شمع‌های زیبا…» و یک دوست آمریکایی نوشت «شروعش شاد و بزمی به همراه رقص نت‌های بالا بود. اما آوازش آرامش‌بخش بود. غم‌دار نبود، البته شاد هم نبود»

برای من جالب بود که به نظر این دو نفر، این موسقی غم‌دار نبود. می‌گن آرامش‌بخش بود و اون می‌گه «بزمی» شروع شد. برای من غم دنیا در این همین قطعه موسیقی جمع شده. از این تلخ‌تر نمی‌تونم موسیقی‌ای تصور کنم. هر بار که می‌شنوم، غم این دنیا و اون دنیا روی سرم خراب می‌شه. ولی باز هم دوست دارم بشنوم؛ انگار که سرم برای غم می‌خاره.

نمی‌دونم غم در یک اثر هنری از کجا وارد می‌شه. به نظرم در مورد این قطعه موسیقی، تمام سال‌های زندگی‌ام در ایران و هربار که در موقعیت غم‌باری بوده‌ام و هم‌زمان موسیقی‌ای با این سبک شنیده‌ام، در این نگاه من موثر بوده‌ان. در بچگی در مراسم عزاداری محرم زیاد حضور به هم می‌رسوندیم، نه به عنوان شرکت کننده، بل‌که به عنوان تماشاچی. یادمه که ماها از طبل و سنج خوش‌مون می‌اومد و چنین مراسمی برامون بیش‌تر به نوعی تشریفات موسیقایی شبیه بود. بابامون هم با این که اعتقادی نداشت، متعهدانه و به صورت جدی ما رو از این دسته‌ی عزاداری به اون دسته و از این سینه‌زنی به اون یکی می‌برد. موضوع غذا و نذری هم در میون نبود؛ در کرمانشاه اون زمان غذای نذری چندان مرسوم نبود. به نظر می‌رسه که با تمام این‌ها، غم رو از اون مراسم درک کرده‌ام.

یک چیز نیمه مربوط هم بگم: یک شب، سر میز شام، در یوتیوب موسیقی «گنجشک لالا سنجاب لالا» رو پیدا کردیم و خوش‌خوشان برای هامون پخش کردیم. در سکوت کامل گوش کرد و یک کلام حرف نزد. بغضی در گلوش شکل گرفت و همین‌طور که موسیقی پخش می‌شد، بغضش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد (برای قطع کردن موسیقی دیر شده بود). به جلو خیره شده بود و هر از گاهی به ماها نگاهی می‌کرد. به محض این که لالایی تموم شد، زد زیر گریه و انصافن هم سوزناک گریه کرد. اون شب اولین و آخرین باری بود که موسیقی لالایی رو براش پخش کردیم. اما از اون شب تا به حال، چند ماه می‌شه که هرشب، به اصرار خودش، ما براش همون لالایی رو می‌خونیم تا خوابش ببره. انگار که سرش برای کمی غم می‌خاره.