web analytics

توضیح

عبارتی هست به اسم mansplaining که مطمئن نیستم معادل فارسی خوب براش چی باشه، بعضی‌های مرضیح رو پیش‌نهاد کرده‌اند. معلومه که این خصوصیت شامل همه‌ی مردها نمی‌شه و شاید این طور نباشه که شامل هیچ زنی هم نباشه. اما اگر آماری نگاه کنیم، احتمال این که در مردها دیده بشه خیلی بیش‌تره.

حس می‌کنم یک مورد تا حدی مشابه هم از اون طرف هست که براش اسمی سراغ ندارم: این که دیکته کنن که هرکس در هر مقطع باید چه حس و حالی داشته باشه و چه احساساتی بروز بده و چه طور بروز بده. اگر بخوام صد در صد با خاطره و برداشت شخصی صحبت کنم (که دقیق هم نیست)، باید بگم که این خصوصیت رو در خانم‌ها بیش‌تر دیده‌ام تا آقایون. البته همه‌اش دارم از روی خاطره و دیده‌ها و شنیده‌ها حرف می‌زنم و این که نشد حرف با پشتوانه.

ترجیح می‌داد دختر می‌بود و مشکلی هم نداشت

در دبیرستان یک بار از بچه‌ها پرسیدم که آیا ترجیح می‌داده‌اند که به جای این که پسر بودن، دختر بودن؟ (نمی‌دونم چرا چنین سوالی به ذهنم رسید)

همه گفتن نخیر، خیلی قاطع هم گفتن. اما یک نفر گفت آره، ترجیح می‌داده دختر بوده. بعد از سال‌ها به یاد اون جواب‌اش افتادم. به دلیل و پیشینه‌اش کاری ندارم. شاید هم همین‌جوری سر به هوا یک جواب داده بوده. اما همین که در زمان دبیرستان چنین نظری رو اعلام کرده، هنوز برام جالبه.

well achieved

This is his name on LinkedIn: Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC

he has published an update and these are the two comments under his update

Very well deserved Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC . A great step forward

Congrats Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC, you piece of shit

لالایی به ظاهر ساده

یک شب، سر میز شام، در یوتیوب موسیقی «گنجشک لالا سنجاب لالا» رو پیدا کردیم و خوش‌خوشان برای هامون پخش کردیم. در سکوت کامل گوش کرد و یک کلام حرف نزد. بغضی در گلوش شکل گرفت و همین‌طور که موسیقی پخش می‌شد، بغضش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد (برای قطع کردن موسیقی دیر شده بود). به جلو خیره شده بود و هر از گاهی به ماها نگاهی می‌کرد. به محض این که لالایی تموم شد، زد زیر گریه و انصافن هم سوزناک گریه کرد.

اون زمان شاید حدود دو سال سن داشت. اون شب اولین و آخرین باری بود که موسیقی لالایی رو براش پخش کردیم. اما از اون شب تا چند ماه هرشب، به اصرار خودش، ما براش همون لالایی رو می‌خوندیم تا خوابش ببره. انگار که سرش برای کمی غم می‌خارید.

سمی‌ترین خصوصیت انسانی، یا یکی از سمی‌ترین‌ها

بالاخره بعد از عمری برای خودم به این نتیجه رسیدم که سمی‌ترین و مخرب‌ترین خصوصیت چه در بزرگ‌سالان و چه در کودکان که روح و روان و رابطه رو تخریب می‌کنه چیه: رقابتی بودن

با این که به طور معمول از بودن با بچه‌ها لذت می‌برم، یک گروه هستن که از بودن‌شون لذت که نمی‌برم هیچ، عذاب هم می‌کشم و هرچی انرژی دارم رو هم از دست می‌دم: بچه‌هایی که رقابتی‌اند، متاسفانه از سنین پایین هم وجود دارن و همه جا هستن

اندر رای دادن یا رای ندادن دیگران

عکسی از خودم گذاشتم با یک تی‌شرت انتخاباتی. پیامی از یکی از دوستان ساکن ایران گرفتم با این مضمون که «تو رو خدا رای ندین یا اگر می‌دین، این طور عمومی اعلام نکنین». سر مسایل ایران انتظار داشتیم که در مورد تحریم دستور دریافت کنیم. اما بالاخره به مراحل جدیدی رسیده‌ایم: از اون یکی طرف دنیا یک نفر در این طرف دنیا داره می‌گه رای نده یا به کی رای بده، اون هم چون اعتقاد داره نامزد مورد نظرش برای خودش (و به دنبالش ایران) به‌تره

فهرست کارهایی که باید انجام شوند

مدت زیادیه که برای کارهای روزانه (به خصوص نه کارهای شخصی، که کاری) مشکل دارم. راهی پیدا نکردم که بتونم کارهایی که باید انجام بدم رو یک جا نگه دارم و به راحتی به سابقه دست‌رسی پیدا کنم. از برنامه‌های مختلفی هم استفاده کردم و مدت زیادی روی کاغذ نوشتم که همیشه مشکل‌هایی داشته‌اند. بالاخره یک جدول ساده درست کردم و مدتیه که از این جدول استفاده می‌کنم و تا الان خیلی موفق بوده. اگر دوست داشتین، از جدول زیر کپی بگیرین و مطابق سلیقه‌تون تغییرش بدین و ازش استفاده کنین. توضیح‌ها داخل سطرها نوشته شده‌اند

https://docs.google.com/spreadsheets/d/1lesNIZqGmn_5db3aPNjTy1NunNgv_LDY8kKuXaYg0tc/edit#gid=0

درست قبل از مرگ

تا به حال شده مثلن غذایی در گلوتون گیر کرده باشه و یک لحظه حس کنین چند ثانیه‌ای بیش‌تر زنده نخواهین موند؟

اگر شده، در اون مدت بسیار کوتاه (تا قبل از این که مشکل لقمه حل بشه یا خطر هرچی که بوده برطرف بشه)، به چه چیزی فکر کرده‌این؟ بزرگ‌ترین نگرانی یا حسرت‌تون در اون لحظه چی بوده؟ چه چیزی جلوی چشم‌تون اومده؟

برای من مدت زیادیه که یک چیز بوده و هست و همون مونده. البته فکر کنم غذا زیاد در گلوم گیر می‌کنه که باعث می‌شه هر از گاهی یک نیم نگاهی هم به مرگ می‌اندازم.

فکر کنم اون یک چیز همونیه که باید دنبال‌اش رو بگیریم. اگر قراره یک حسرت باشه که همیشه موقع مرگ جلوی چشم می‌یاد، همون یک حسرت ارزش پی‌گیری رو داره.