web analytics

جستجوی خانواده‌ی زیستی برای فرزندخوانده‌ها

دیشب در یک میزگرد فرزندخواندگی شرکت کردم با عنوان «جستجوی خانواده‌ی زیستی». خلاصه‌ی بعضی از اون‌چه که گفته شد رو تا جایی که متوجه شدم و یادداشت برداشتم، فهرست‌وار و بدون نظم در پایین می‌نویسم.

یکی از شرکت‌کنندگان میزگرد، خانمی بود به نام کتلین که چهل و خورده‌ای سال سن داره. کتلین از تولد به فرزندی گرفته شده و خودش و شوهرش هم دختری یک ساله دارن که به فرزندی گرفته‌اند. شرکت‌کننده‌ی دیگه‌ی میزگرد دختری بود به نام تانیا که همراه با مادرش شرکت‌کننده‌ی میزگرد بود. تانیا بیست و یک سال پیش، در سن چهار سالگی، از روسیه به فرزندی گرفته شده. هنوز هم خاطراتی از پرورش‌گاه‌اش رو محو به خاطر داره. به نظر می‌اومد که رابطه‌ی خوبی هم با مادرش داره.

تانیا: چند سال پیش بالاخره تصمیم گرفتم که به دنبال خانواده‌ی زیستی‌ام برم. با هزار زحمت تونستیم از سد موسسه‌ها و برنامه‌های فرزندخواندگی قطع شده بگذریم و یک نفر رو پیدا کنیم که برامون تحقیق کنه. یک نفر تونست رد مادر زیستی‌ام رو پیدا کنه و فهمید که بیمارستانه. به بیمارستان رفت. اما از قرار معلوم، پنج روز قبل از این که به بیمارستان برسه، مادر زیستی‌ام فوت کرده بوده. من پول جمع کردم و ترتیب مراسم بعد از مرگ‌اش در روسیه رو دادم.

یکی از شرکت‌کنندگان: پسرم رو از کلمبیا به فرزندی گرفتیم. اون زمان به ما می‌گفتن سعی کنین هر هفته به کلاس اسپانیایی بفرستین‌اش که با ریشه‌اش آشنا باشه. ما گفتیم نخیر! ترجیح می‌دیم هیچ فرقی با ماها نداشته باشه. مگه بقیه‌ی اعضای خانواده‌ی ما هر هفته به کلاس اسپانیایی می‌رن؟

تانیا: اون هم یک روشه که تاکید کنیم که فرزندخوانده‌ها متفاوت نیستن. اما به نظر من فرزندخوانده‌ها متفاوت‌اند و نباید این مساله رو مخفی کنیم.

همون شرکت‌کننده‌ی قبلی: ما خانواده‌ی کمابیش عصبی‌ای هستیم و از اون طرف پسرم خیلی خون‌سرد و ملایمه. وقی چهارده پونزده سال‌اش بود، یک روز وسط شلوغی‌ها و داد و بی‌داد ما گفت «خدا رو شکر که من ژن‌های شماها رو ندارم!» همین جمله‌اش باعث شد چنان همگی بخندیم که کل موضوع عوض بشه.

یکی دیگه از شرکت‌کنندگان: خیلی خوبه که این قدر نسبت به مساله بازه و راحت صحبت و شوخی می‌کنه.

یکی از شرکت‌کنندگان: مشاور ما به ما گفت «در هر فرزندخوانده‌ای غم و نوعی حسرت برای چیزی که از دست داده وجود داره». من به چنین چیزی اعتقاد ندارم و نمی‌فهمم چرا باید در مورد کل فرزندخوانده‌ها این قدر محکم و کلی نظر بده (البته در نظر داریم دیگه باهاش کار نکنیم). نظر شماها چیه؟

کتلین: من زندگی دیگه‌ای نداشته‌ام و همیشه فرزندخوانده بوده‌ام. اینه که نمی‌دونم که آیا من غم یا حسرتی اضافه بر دیگران داشته‌ام یا نه.

تانیا: شاید بشه گفت که برای من نوعی فقدان بزرگ (great loss) و یک غم عمیق وجود داره. شاید این غم به نوعی از یک سوگ‌واری ناشی بشه. به هر حال فرزندخواندگی یک جور سفر مادام‌العمر (life-long journey) است و چیزی نیست که یک‌باره تموم بشه.

یکی از شرکت‌کنندگان: این که می‌گی بیش‌تر به «زخم» شبیهه یا «جای خالی»؟

کتلین: برای من به زخم شبیه نیست. بیش‌تر به قطعه‌های پازل شبیهه. هر بار که به دنبال خانواده‌ی زیستی‌ام بوده‌ام، به دنبال پیدا کردن این تیکه‌ها بودم. یک بار هم که ردی از خانواده‌ی زیستی‌ام پیدا کردم، با کمک کسانی که دیده بودم، سعی کردیم یک بازه‌ی زمانی رو رسم کنیم و مشخص کنیم که چه اتفاقی در چه زمانی افتاده.

تانیا: برای من زخم بودن یا جای خالی بودن متغیره و در زمان عوض می‌شه. برای بعضی زمینه‌ها مشخصن مثل قطعه‌های پازله. برای مثال مساله‌ی هویت مثل پازل می‌مونه. برای بعضی چیزها مثل زخم می‌مونه. مثلن در بعضی موارد خاص در زندگی، مثل روابط (relationships)، خودش رو این‌طوری نشون می‌ده. از احساس ترک‌شدگی می‌ترسم و این‌جاست که این قسمت از فرزندخواندگی خودش رو مثل زخم نشون می‌ده. نتیجه‌اش هم این می‌شه که به نوعی بی‌حس (numb) می‌شم که این حس در ادبیات فرزندخواندگی شناخته شده است و معروفه. البته اگر بخوام دقیق‌تر بگم، این احساس به زخم (wound) شبیه نیست و به جای زخم (scar) شبیه‌تره.

یکی از شرکت‌کنندگان: من از یک کشور دیگه به فرزندی گرفته شده‌ام و قیافه‌ام با اعضای خانواده‌ام فرق داره. در بیست و شش سالگی، بعد از تموم کردن دانشگاه، و بعد از این که موفق شدم به اندازه‌ی کافی پول جمع کنم، تونستم یک سفر به کشور محل تولدم برم. همیشه فکر می‌کردم اگر در میان آدم‌های از نظر ظاهری شبیه به خودم و یا خانواده‌ی زیستی باشم، حس خوبی خواهم داشت. وقتی سفر کردم، تازه متوجه شدم که خانواده‌ی واقعی من همون‌هایی‌اند که در خونه‌ام در آمریکا داشتم. بیولوژی مهمه، اما هم‌چنان خانواده‌ی من همین‌ها هستن.

یکی از شرکت‌کنندگان: دختر ما هفت سالشه. با مادر زیستی‌اش هم در تماس‌ام. آیا وقت مناسبیه که با مادر زیستی‌اش با فیس‌تایم گفتگوی ویدیویی بکنه؟

تانیا: برای من خیلی مهمه که خودم تصمیم گرفتم که به دنبال خانواده‌ی زیستی‌ام برم. زمانی رسید که خودم تصمیم گرفتم جستجو کنم و از این بابت خوش‌حالم، چرا که وقت واقعی‌اش بود. به نظرم سن هفت سالگی خیلی زوده و بچه در اون سن باید مقدار بیش از اندازه‌ای اطلاعات و ورودی‌های جدید رو پردازش کنه و این براش سخته.

به آینده‌ی خود نامه بنویسید

قبل‌تر در مورد سایت futureme.org نوشته بودم. یک نامه به خودم در تاریخی از آینده، برای مثال پنج سال بعد، می‌نویسم و پست می‌کنم. پنج سال بعد، بدون مقدمه یک ایمیل از گذشته‌ام دریافت می‌کنم.

تا الان که معمول‌اش این بوده که نامه‌های رسیده از گذشته مایه‌ی حسرت و تاسف بوده‌اند. حسرت از این که چه قدر در گذشته امید داشته‌ام و چه قدر نگاهم به آینده بوده. از همه مهم‌تر این که چه دل خوشی داشته‌ام!

امسال هم نامه به دست‌ام رسید. یکی دو روز صبر کردم و بعد بازش کردم. انتظار چندانی از خوندن نامه نداشتم. نامه‌ی امسال، که سه سال قبل برای خودم فرستاده بودم، این بود:

روزبه آینده،

تولدت مبارک! موفق شدی دخترت رو ببینی؟

بالاخره جواب نامه‌ی امسال «بله» بود. اما سوال رو خوب نپرسیده بودم. باید می‌پرسیدم «موفق شدی دخترت رو ببینی و از دست ندی‌اش؟»

این نامه از گذشته، در کنار تلخی‌اش و دردی که با خودش آورد، دست کم یک خوبی داشت: دیدم در کنار کسانی که دارم، کسی هم هست که سال‌ها به دنبال‌اش بوده‌ام و هم‌چنان هم چشم به راهش‌ام. باز هم جای امیدواری داره.

سوال: چه زمانی شیر را در قهوه بریزم تا قهوه موقع مصرف گرم‌تر مانده باشد؟

هر از گاهی به قهوه‌خونه‌ی محل می‌رم و مدتی رو اون‌جا کار می‌کنم. خیلی وقت‌ها یک نون بیگل با پنیر و یک قهوه می‌گیرم. در قهوه‌ام همیشه مقداری شیر می‌ریزم. همیشه اول نون و پنیر رو می‌خورم و بعد قهوه رو. در ضمن ترجیح می‌دم که قهوه موقع مصرف، داغ‌ترین حالت ممکن باشه.

حالا سوال این‌جاست: آیا به‌تره که شیر رو همون اول که قهوه رو تحویل می‌گیرم توش بریزم؟ یا این که دست نگه دارم، نون و پنیر رو بخورم و بعدش، قبل از مصرف قهوه، شیر رو توش بریزم؟ آیا ممکنه که یکی از این دو حالت باعث بشه که قهوه‌ی من موقع مصرف گرم‌تر مونده باشه؟ یا این که فرقی نمی‌کنه؟ (کمی فکر کنین، حدس‌ام رو پایین نوشته‌ام)

این مساله هنوز برای من حل نشده و چند روزیه که دارم در موردش فکر می‌کنم (دیشب خواب‌اش رو می‌دیدم). حسی به من می‌گه که به‌تره که هرچه سریع‌تر شیر رو داخل قهوه بریزم، قبل از خوردن نون و پنیر. من که به هر حال باید شیر رو داخل قهوه بریزم. با زود ریختن شیر داخل قهوه، دارم دمای مایع رو پایین می‌آرم و در نتیجه اختلاف دمای شیرقهوه با محیط کم‌تر می‌شه (شیر قهوه هم‌چنان داغ‌تره، اما اختلاف دما به نسبت قهوه‌ی بدون شیر کاهش پیدا کرده). انتظار دارم که تبادل گرمایی در اختلاف دمای پایین‌تر کم‌تر باشه و در نتیجه قهوه‌ی من انرژی کم‌تری از دست بده.

فکر می‌کنین که آیا چیزی رو نادیده گرفته‌ام؟ در برداشت‌ام اشتباهی کرده‌ام؟

کانال تلگرام کروسان با قهوه

یک کانال تلگرام درست کردم برای منتشر کردن مطالب این یادداشت‌ها. حالا نه این که اون قدری حرف‌های مهم بزنم که لازم باشه در چند کانال منتشر بشه؛ هدف این بود که در این دوران رکود وبلاگ‌نویسی، اگر هم کسی هم‌چنان لطف داشت که این پراکنده‌نویسی‌ها رو بخونه، کار رو راحت‌تر کرده باشیم:

https://t.me/croissantandcoffee

فرزندخواندگی: تصمیم به فرزندخواندگی

نمی‌تونستم تصور کنم که بچه نداشته باشم. از وقتی که یک دختر کوچیک بودم، می‌خواستم که یک مادر باشم. این که نمی‌تونستم باردار بشم برام داغون‌کننده بود. الان دیگه توجه‌ام روی فرزندخواندگی متمرکز شده. شبیه به یک کار تمام وقته! خیلی آرزوها دارم که باید در زندگی‌ام تعدیل کنم. ساده نبوده، اما دارم تلاش می‌کنم.

مادر آینده

چهل و سه سال داشتم و هنوز ازدواج نکرده بودم. می‌دونستم که می‌خوام یک بچه رو بزرگ کنم، اما نمی‌خواستم برای یک مرد صبر کنم تا به زندگی‌ام وارد بشه. در ضمن، کم‌کم داشتن یک بچه‌ی زیستی در سن و سال من با اما و اگر همراه می‌شد. تصمیم گرفتم کودکی رو به فرزندی بگیرم.

مادر

به تمام راه‌هایی که می‌تونستیم بچه‌ای رو بزرگ کنیم فکر کردیم. به رحم اجاره‌ای (surrogacy) فکر کردیم و منصرف شدیم. نگرانی ما این بود که ممکنه برای ما به عنوان یک زوج هم‌جنس‌گرا فرزندخواندگی خیلی مشکل باشه.

پدر/مادر

افراد به دلایل گوناگونی می‌خواهند مراقبت از کودکان را به عهده بگیرند. تصمیم به فرزندخواندگی تصمیمی آگاهانه است که دست به کار شدن و پی‌گیری‌اش را ایجاب می‌کند. گاه تصمیم به فرزندخواندگی وقتی گرفته می‌شود که شخص به مدت زیادی خواهان بزرگ کردن یک کودک بوده است. گاه هم فرزندخواندگی یکی از معدود گزینه‌های موجود برای داشتن فرزند است.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

به‌ترین ازدواج‌های امروز به‌تر از به‌ترین ازدواج‌های گذشته و متوسط ازدواج‌های امروز بدتر از متوسط ازدواج‌های گذشته

اون‌چه پایین می‌نویسم از کتابی است به عنوان The All-or-Nothing Marriage: How the Best Marriages Work که این روزها دارم می‌خونم. کتاب داغه و تازه همین چند روز پیش بیرون اومده:

نسل قبل‌تر ازدواج‌ها برای فراهم کردن نیازهای خیلی اولیه بود. برای مثال تامین سرپناه و این که زن و شوهر مطمئن باشن که جاشون گرمه و غذایی برای خوردن دارن. این وضعیت تا سال‌های حدود ۱۸۰۰ (اگر اشتباه نکنم) ادامه داشت.

نسل دوم ازدواج‌ها از اون موقع بود تا سال‌های حدود ۱۹۶۵. سرپناه و غذا و گرما به اندازه‌ی قبل دغدغه نبود و کارکرد عمده‌ی این ازدواج‌ها عشق بود. این که طرفین عشق دریافت کنن.

الان نسل سومه: اهمیت اصلی ازدواج نه سرپناهه و نه عشق، افراد می‌خوان خودشون رو رشد بدن و از طریق طرف مقابل به این رشد برسن. نویسنده از عبارت self fulfillment استفاده کرده بود. همین باعث شده که فشار زیادی روی ازدواج‌های جدید گذاشته بشه و در واقع انتظار بیش‌تری از ازدواج وجود داشته باشه. در زمان که جلو اومده‌ایم، کارکردهای ازدواج از لایه‌های پایین هرم مازلو به سمت لایه‌های بالاتر رفته‌اند.

از اون طرف زمانی که زن و شوهرها با خودشون می‌گذارن کم‌تر از قبل شده. یک علت‌اش ساعت‌های طولانی‌تر کاریه و یک علت‌اش هم وجود بچه‌هاست که بر خلاف قبل، الان پدر و مادری خیلی سنگین‌تر شده و به وقت و توجه بیش‌تری نیاز داره. اگر قبل‌تر پدر و مادر با بچه وقت می‌گذاشتن و با خودشون هم وقت می‌گذاشتن، الان بیش‌تر همه با هم وقت می‌گذارن که نام family time رو هم گرفته.

به طور خلاصه، انتظار از ازدواج بالاتر رفته و در نتیجه ازدواج به وقت و کار و انرژی بیش‌تری نیاز داره که بتونه این نیازها رو برآورده کنه و موفق بمونه. از اون طرف انرژی و زمانی که زوج‌ها روی خود زندگی مشترک سپری می‌کنن، کم‌تر شده. در نتیجه نارضایتی از قبل بیش‌تر شده.

به‌ترین ازدواج‌های الان به‌تر از به‌ترین ازدواج‌های گذشته است. ولی متوسط ازدواج‌های الان هم بدتر از متوسط ازدواج‌های گذشته است. اگر رابطه موفق باشه و بتونه اون توقع رشد شخصی طرفین رو فراهم کنه، مسلمه که بازگشت این سرمایه خیلی بیش‌تره و طرفین رضایت بیش‌تری هم دارن (به همین دلیل به‌ترین‌های الان به‌تر از به‌ترین‌های قبله). اما توقع از رابطه هم بالاتر رفته و سخت‌تره که این نیازها برآورده بشن. در نتیجه شانس موفقیت کاهش پیدا کرده. به نوعی شبیه به تیتر خود کتاب هم شده که به ازدواج‌های الان با عنوان «یا همه یا هیچ» اشاره می‌کنه.

کمک‌های انسان‌دوستانه: بی‌سرپرستان جهان

سازمانی رو می‌شناسم به نام Worldwide Orphans که کارشون اینه که در کشورهای با وضعیت اقتصادی نامناسب برنامه‌هایی برای بچه‌های بی‌سرپرست یا از خانواده‌های فقیر برگزار می‌کنن. عمده‌ی برنامه‌شون بر مبنای بازی کردنه، به این ترتیب که برای رشد بچه‌ها برنامه‌هایی برای بازی تدوین کرده‌اند و به همراه یک مجموعه‌ی بزرگ اسباب‌بازی، این بازی‌ها رو با بچه‌ها تمرین می‌کنن. برنامه‌هایی هم برای موسیقی و داستان‌خوانی دارن. من هم تا حدی باهاشون هم‌کاری دارم که اگر امکان‌اش باشه، کمی برنامه‌هاشون رو به‌بود بدیم.

این‌ها رو گفتم، حالا از خودم بگم: مدتی است که برای اولین ماراتن‌ام که قراره امسال در  نیویورک باشه، تمرین می‌کنم. این مسابقه رو به اسم همین سازمان می‌دوم و سعی می‌کنم براشون کمک‌های مالی جمع کنم. اگر مایل بودین که به این سازمان کمک کنین، می‌تونین با استفاده از لینک زیر کمک کنین که هم به سازمان برسه و هم اون وسط اسم ما هم به میون بیاد و به عنوان کمک‌های جمع شده از مسابقه‌ی ما حساب بشه:

https://wwo-3409.wedid.it/784

چه طور چند نفر یک چیز رو پیش‌بینی کنیم، بدون این که از پیش‌بینی هم با خبر باشیم

این موضوع سال‌ها دغدغه‌ی من بوده و تا به الان راهی براش پیدا نکرده بودم. به تازگی راهی براش کشف کردم. بعید نیست که شما خواننده‌ها خیلی زودتر از من خبردار شده باشین و من عقب بوده باشم.

فرض کنین که چند نفریم و می‌خواهیم در مورد یک اتفاق در آینده پیش‌بینی‌هامون رو ثبت کنیم. مهمه که:

۱. از پیش‌بینی‌های همدیگه باخبر نشیم، چون روی پیش‌بینی‌مون تاثیر می‌گذاره و ممکنه به نوعی ایده بگیریم و ناخواسته تقلب کنیم. یعنی پیش‌بینی‌ها محرمانه بمونن.

۲. همه قبل از رخ دادن اتفاق، پیش‌بینی‌شون رو کرده باشن و ثبت کرده باشن و نتونن تغییر بدن (برای مثال بدونیم که هرکس در چه زمانی پیش‌بینی کرده، بدون این که از متن‌اش خبردار بشیم).

می‌شه هرکس متن پیش‌بینی‌اش رو در باکس موجود در این لینک وارد کنه، دکمه رو بزنه و اون عدد ۶۴ رقمی رو که بهش می‌دن به همه نشون بده (این عدد، خروجی «تابع درهم‌سازی» یا به انگلیسی hash function نوشته‌ی اصلی است). بعدتر که اتفاق مورد نظر افتاد، هرکس می‌تونه پیش‌بینی‌اش رو رو کنه. برای این که ببینیم حرف کسی عوض نشده باشه، کافیه که متن پیش‌بینی هرکس رو در این الگوریتم وارد کنیم و کد ۶۴ حرفی رو بگیریم که ببینیم آیا با اون کدی که قبل از اتفاق به همه داده بود یکی هست یا نه.

نکته‌ی مهم این تابع درهم سازی اینه که با دونستن عدد، در عمل ناممکنه که بتونیم متن اصلی رو پیدا کنیم (مگر این که تمام نوشته‌های ممکن رو امتحان کنیم). از طرف دیگه با دونستن متن اصلی، می‌تونیم به سرعت بررسی کنیم که آیا خروجی برابر با اون عدد از قبل اعلام شده می‌شه یا نه. هم خروجی سریع محاسبه می‌شه و هم این که خروجی یک نوشته‌ی ثابت همیشه همین یک عدد خواهد بود.

یک خاصیت این روش اینه که از «من از اولش هم می‌دونستم»های احتمالی جلوگیری می‌کنیم!

فرزندخواندگی: ناباروری

بالاخره دختر کوچیک‌مون پیش ماست!

پدر/مادر

برای درمان ناباروری، خیلی چیزها رو از سر گذروندیم. تمام زندگی‌مون شده بود کیت‌های تخمک‌گذاری و وقت ویزیت دکترها. زمانی رسید که باید درمان رو متوقف می‌کردیم و در مورد انتخاب‌های دیگه فکر می‌کردیم. شروع کردیم به جستجو در مورد فرزندخواندگی و با کسانی که در این پروسه بوده‌اند صحبت کردیم.

پدر/مادر

ناباروری یکی از دلایل اصلی است که مردم به دنبال فرزندخواندگی می‌روند. کسانی که بعد از درمان ناباروری به دنبال فرزندخواندگی می‌روند معمولن سال‌ها برای داشتن فرزند زیستی تلاش کرده‌اند و مقدار زیادی زمان، انرژی و هزینه برای پدر و مادر شدن گذاشته‌اند.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.

فرزندخواندگی: اتفاق‌هایی که همه چیز را به هم می‌ریزند

خدا می‌دونه که چند بار دیگران به من گفته‌ان که من متوجه نیستم چون که مادر نشده‌ام. خب، من مادرم، با این که من پسرم رو بزرگ نکردم.

مادر زیستی

مسایل مربوط به فرزندخواندگی ممکن است هر روز سر بر آورند. مکالمه‌های روزمره می‌توانند پدر یا مادر زیستی را متاثر کنند و باعث شوند احساسات مربوط به فرزندخواندگی بیرون بریزند.

کمی احساس می‌کنم مورد بی‌توجهی قرار گرفته‌ام و غبطه می‌خورم به حال خانم‌هایی که مراحل مهم زندگی‌شون به صورت عمومی و علنی جشن گرفته می‌شه. معذب می‌شم و حتا احساس دل‌خوری می‌کنم وقتی همکارها بارداری‌شون رو همراه با کلی توجه از طرف دیگران جشن می‌گیرن. در همون حال، من کوچیک شمرده می‌شم به خاطر داشتن همون شرایط، چون ازدواج نکرده‌ام و بچه‌هام رو بزرگ نمی‌کنم.

پدر/مادر زیستی

مادران زیستی به اندازه‌ی مادران دیگر مورد پذیرش عمومی و علنی قرار نمی‌گیرند. ممکن است برای یک مادر زیستی شرکت در مراسم سیسمونی نوزاد (baby shower) و یا خرید برای یک نوزاد دشوار باشد، وقتی که احساس می‌کند که خودش آن مقدار توجه و تایید را دریافت نکرده است.

هر سال طرف‌های تولدش، واقعن افسرده می‌شم. الان دیگه این مساله رو به عنوان جزیی از مادر زیستی بودن پذیرفته‌ام.

مادر زیستی

سال‌گرد تولد بچه‌ای که رها شده می‌تواند یکی از زمان‌هایی باشد که همه چیز را برای پدر یا مادر زیستی به هم می‌ریزد. آن تاریخ، سال‌گرد یک رخ‌داد دردناک و تلخ است. نامعمول نیست که پدران و مادران زیستی حول و حوش سال‌گرد تولد فرزندشان احساس غمگینی و افسردگی کنند. مهم است که پدران و مادران زیستی در این زمان مراقبت بیش‌تری از خود به عمل آورند.

این پست برگرفته از کتاب Adoption Wisdom: A Guide to the Issues and Feelings of Adoption نوشته‌ی دکتر مارلو راسل بود که با اجازه از خود نویسنده نوشته شده.