Her lifestyle – Miyuki Nakajima

February 8th, 2010

فرزندخواندگی: گلی به جمال شامپانزه‌ها

February 7th, 2010

Adoption in Chimps

Credit: Tobias Deschner/Max Planck Institute for Evolutionary Anthropology, from http://sciencenow.sciencemag.org/cgi/content/full/2010/129/1?etoc

در عکس بالا، «فردی» شامپانزه‌ی بزرگ‌تر، «ویکتور» شامپانزه‌ی کوچیک‌تر رو به فرزندی گرفته و همه جا همراه خودش می‌بره. در این مطلب از سایت مجله‌ی Science نویسنده در مورد فرزندخواندگی در شامپانزه‌ها می‌نویسه (متن کامل رو می‌تونین در خود سایت بخونین). نویسنده در مورد نوع‌دوستی در شامپانزه‌ها و بعضی دیگه از گونه‌های جانوری می‌نویسه و از این می‌گه که با این که مساله هنوز مورد مناقشه است، اما دلایل محکم و قانع‌کننده‌ای در مورد نوع دوستی حیوانات دیده شده. از این می‌گه که بین شامپانزه‌ها خیلی رایجه که بچه‌ای که پدر و مادرش رو از دست داده، از طرف دیگر شامپانزه‌ها به فرزندی گرفته بشه.

باز هم گلی به گوشه‌ی جمال شامپانزه‌ها که با مساله‌ی فرزندخواندگی کنار اومده‌ان. با کمال تاسف هنوز کسر خیلی بزرگی از باهوش‌ترین ملت دنیا با سه هزار سال سابقه‌ی تمدن با مساله کنار نیومده‌ان. گاهی که من و الهام به کسی می‌گیم به این فکر می‌کنیم که بچه‌ای رو به فرزندی بگیریم، طرف چنان به هم می‌ریزه و چنان وحشت می‌کنه انگار که می‌خوایم بچه رو از تو ماتحت اون بکشیم بیرون و به فرزندی بگیریم.

پس نوشت: مدت سه سالی هست که در مورد فرزندخواندگی فکر و مطالعه می‌کنیم.
پس پس نوشت: اصل مقاله‌ی بالا رو این‌جا بخونین.
پس پس پس نوشت: اگر علاقه‌مند به شامپانزه‌ها هستین، در این مطلب در مورد خودخواه نبودن شامپانزه‌ها بیش‌تر نوشته شده.

پروانه

February 4th, 2010

Butterfly

در فیلم «پروانه» (یا زبان پروانه‌ها) معلم مدرسه می‌گفت (نقل به مضمون): «اگر ما بتونیم یک نسل، فقط یک نسل داشته باشیم که آزاد فکر کنه، اون نسل دیگه تحمل چیزی غیر از آزادی نخواهد داشت و بعد از اون کشور آزادی خواهیم داشت». و در این فیلم معلم رو می‌بینیم که چه طور تلاش می‌کنه که بچه‌ها رو آزاد بار بیاره.

اگر امکان‌اش رو دارین، دیدن این فیلم رو توصیه می‌کنم. در ظاهر فیلم در مورد اسپانیاست؛ اما با هر جایی می‌تونه جور در بیاد، به‌خصوص ایران خودمون.

Goodbye Girl / Miyuki Nakajima

February 3rd, 2010

سیستم‌های پیچیده – سیزده – دوست شما از شما محبوب‌تره

February 2nd, 2010

Attachment

برای مدل‌سازی شبکه‌های اجتماعی انسان‌ها، یکی از مدل‌های پیشنهادی «دنیای کوچک» هست. در این مدل، بیش‌تر افراد به طور مستقیم با هم دوست نیستن اما از طریق بعضی دوستان مشترک با فاصله‌ی کمی به هم می‌رسن (مثلا در فیس‌بوک احتمالا براتون پیش اومده باشه که از وجود دوستان مشترکی بین خودتون و بعضی دوستان تعجب کرده باشین). در این مدل شبکه تعدادی افراد هستن که دوستان زیادی دارن و به نوعی نقش مرکزی‌ای رو بازی می‌کنن که بقیه به اون‌ها متصل هستن. در شکل بالا (که اغراق شده است و الزاما دقیق نیست) هم تعدادی رو می‌بینین که دوستان زیادی دارن و بقیه به نسبت تعداد دوست کمی دارن.

و اما چیزی که در این شبکه‌ها (از جمله شبکه‌های اجتماعی) جالبه اینه: به طور میانگین، تعداد دوست‌هایی که دوست شما داره، از تعداد دوست‌های شما بیش‌تره (به عبارتی دیگه، کمابیش، دوست شما از شما محبوب‌تره!). برای محاسبه این‌طور در نظر بگیرین: یک نفر رو به طور تصادفی در شبکه انتخاب کنین (شما بگو شراره خانم). تعداد دوست‌هاش رو بشمارین. حالا یکی از دوست‌هاش رو به طور تصادفی انتخاب کنین (شما بگو شکیلا خانم که دوست شراره خانمه). تعداد دوست‌های اون رو هم بشمرین. به طور متوسط عدد دومی از عدد اولی بزرگ‌تره (یعنی تعداد دوست‌های شکیلا خانم از تعداد دوست‌های شراره خانم بیش‌تره)!

یک توضیح سردستی (و نه الزاما دقیق): در همین شبکه‌ی نشون داده شده در عکس بالا یک نفر رو تصادفی انتخاب کنین. احتمال این که یکی از افراد کم دوست رو انتخاب کرده باشین بیش‌تره (چون تعدادشون بیش‌تره). حالا یکی از دوستان اون آدم رو به صورت تصادفی انتخاب کنین. احتمال این که یکی از افراد پردوست رو انتخاب کرده باشین بیش‌تره (چون افراد کم دوست به نوعی به افراد پردوست متصل هستن). خب، در همین جا به احتمال بیش‌تر دوست نفر اول تعداد دوست‌های بیش‌تری داره.

توضیح یک: عبارت «دنیای کوچک» به جای small world استفاده شده.
توضیح دو: لطفا اگر در متن اشتباهی مشاهده کردین، مطرح کنین.

Mark all as read

February 1st, 2010

دوستان توجه کنین: «رید» با «رد»‌ خیلی فرق دارن، حتا اگر هر دوشون رو یک‌جور بنویسن (Read). اون چیزی که در ایمیل یا گوگل‌ریدر می‌بینین، «مارک از رد» هست و نه «مارک از رید». یه لطفی بکنین و این آخرین تذکر من باشه.

به پاک‌دامنی اوشین قسم

January 31st, 2010

دیشب، تازه بعد از یک عمر، تمام ساختارهای ذهنی یکی از مهمون‌های ما به هم ریخت وقتی فهمید که اوشین، اون قدرها هم «پاک‌دامن» نبوده.

کروسان با قهوه

January 29th, 2010

درد از دست دادن همکار، کم دردی نیست.

「歌をあなたに」中島みゆきさん。

January 28th, 2010

تقدیم به دوستی که تنها کسیه که در این برهوت کالج استیشن به موسیقی‌های میوکی ناکاجیما علاقه داره (با من می‌شه دو نفر) و با همین کارش نشون داد که انسانیت هنوز نمرده.

معلوم نیست پدر مادرش کی بودن

January 27th, 2010

دوست گفته بود «یک سری حرف‌ها است که اگر از کسی بشنوم دیگر نمی‌توانم هیچ دوستی را با او ادامه دهم. لزومن هم فکر نمی‌کنم که آدم بدی است ولی حس می‌کنم معاشرت با او دیگر لذتی ندارد. مثال‌هایش: نژادپرستی خصوصن علیه عرب‌ها و افغان‌ها، عشق کورش و داریوش بودن، قضاوت و تعیین تکلیف برای زندگی خصوصی افراد، کلیشه‌های جنسیتی». ضمن بلند کردن کلاه به احترام صحبت‌های ایشون، این رو هم من اضافه می‌کنم: اون کسانی که اون قدر وقیح هستن که به خودشون اجازه می‌دن در مورد یک بچه قضاوت کنن بر مبنای اینکه پدر و مادر اون بچه در زمان بچه‌دارشدن* در چه وضعیتی (state ای) بوده‌اند. اگر اون پدر و مادر ازدواج طبق نظر ایشون کرده باشن، اون بچه تایید شده وگرنه اون بچه مورد تایید ایشون نیست و حاضرن دهن رو باز کنن و هرچی که در توان دارن بار اون بچه بکنن. ای [بوق] اون مرام و مسلکی که انسان رو تا به این‌جاها می‌یاره.

* شما بگو جفت‌گیری. هرچی.

پس نوشت: آقا مثال‌های فاجعه‌ای از گفته‌های واقعی در دست دارم که ترجیح می‌دم فعلا ننویسم، چون مطمئن نیستم چه کسانی این‌جا رو می‌خونن. چند سال دیگه حتمن خواهم نوشت.

فیلم روز: مستند

January 26th, 2010

Religulous

اگر مذهبی هستین و در زمینه‌ی مذهب‌تون هیچ گونه قلقلکی رو تحمل نمی‌کنین، این فیلم رو نبینین. اما اگر حتا به قدر یک ذره تحمل دارین، این مستند رو از دست ندین.

میوکی ناکاجیما

January 21st, 2010

این موسیقی‌های «میوکی ناکاجیما» خیلی برای من آشنا هستن. یه جورایی من رو به یاد دوران بچگی می‌اندازن. حالا یا به خاطر اینه که در بچگی سریال و فیلم ژاپنی زیاد می‌دیدیم، یا این که موسیقی‌های این خواننده اون قدری ژاپنی نیستن و فضایی دارن که به موسیقی‌هایی که من عادت دارم نزدیک‌تر هستن (دست کم از موسیقی سنتی ژاپن انتظار ندارم این سبکی باشه). به هر حال، تحقیقات ادامه داره و موسیقی‌های بیش‌تری این‌جا خواهم گذاشت و بیش‌تر خواهم نوشت.

فعلا کسانی که تا به این‌جا به موسیقی‌های «میوکی ناکاجیما» علاقه داشته‌ان، ضمن فرستادن یک صلوات اساسی برای سلامتی‌اش، نظرشون رو این پایین اعلام کنن.

به قرآن

January 20th, 2010

آقا من به هیچ دین و مذهبی اعتقاد ندارم. به قرآن قسم….

[واقعی، جدی]

Adoptive Families

January 14th, 2010

Siblings

Birth Countries of Children Pictured: USA

Adoptive Families 2010 Hugs and Kisses Photo Contest

حافظ

January 8th, 2010

البته این شعر حافظ که می‌گه «پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت-آفرین بر نظر پاک و خطاپوشش باد»، یکی از کامپیلیکیتدترین شعرهای حافظ هست که در مصراع اول بیسیس‌اش رو گذاشته روی پرفکت بودن جهان هستی و ارورفری بودن کرییتور این جهان، اما در مصراع دوم گه زده به مصراع اول.

[واقعی با اندکی دخل و تصرف]

هر صبح با احساس سگ اصحاب کهف

January 7th, 2010

صبح اول وقت وبلاگ‌ها رو چک می‌کنم؛ می‌بینم که پست‌های مینیمال رو نمی‌فهمم، جک‌ها رو متوجه نمی‌شم، تحلیل‌ها برام غریب هستن؛ انگار که در مورد دنیای دیگه‌ای نوشته شده‌ان. اخبار رو چک می‌کنم، تازه متوجه می‌شم که باید پیش‌نیازهاشون رو می‌دونستم. از دیشب تا امروز صبح خیلی اتفاق‌ها افتاده‌ان و من خبر نداشته‌ام. سرعت اتفاق‌ها خیلی زیاد شده‌ان. خیلی….

January 5th, 2010

این متن بیش‌تر برای دوستان ساکن ایران نوشته شده

January 4th, 2010

اگر که من این‌جا هر حرف متفرقه‌ای می‌زنم به جز ایران، از موسیقی و فیلم گرفته تا گرفتاری‌های روزمره تا موضوعات نیمه درسی، راستش نه به معنای بی‌شعوری من هست، نه خودخواهی، نه نفهمی، نه بی‌توجهی و نه خریت. مشکل این‌جاست که دیگه حرفی ندارم از ایران بزنم. هرچی خبر بوده که گفته شده، اون چه تحلیل هم بوده که انجام شده. نه روی اون رو دارم که از عدم خشونت حرفی بزنم و نه توان این که از این جا دستوری صادر کنم. هرچی باشه خودم این‌جا نشستم و انصاف نیست از راه دور برای کسانی که جون‌شون رو اون وسط گذاشته‌اند، چنین کنید و چنان کنید صادر کنم. وقتی خودم ضربه‌ی باتوم نمی‌خورم، درست نیست دیگه پشنهاد بدم که اگر باتوم خوردید، فلان کار را نکنید و در عوض بهمان کار را بکنید.

به هر حال، ما هم فکرمون اون طرف هست و نگران‌ایم.

بیلیارد روی میز الویس پریسلی

January 1st, 2010

Grace Land

در نزدیکی محل زندگی و مقبره‌ی الویس پریسلی (عکس بالا)، یکی از میزهای بیلیارد خود الویس پریسلی هم هست. با پرداخت صد دلار می‌تونین به مدت نیم ساعت روی اون میز بازی کنین و گواهی‌نامه‌ی رسمی دریافت کنین که شما روی میز بیلیارد الویس به مدت نیم ساعت بازی کردین.

این رو نوشتم که یادآوری کنم که چقدر تنوع دردهای انسان‌ها بالاست.

سن زندگی

December 23rd, 2009

طبق تئوری‌ها و مشاهدات فعلی، عمر این جهان چیزی حدود چهارده میلیارد ساله و زندگی در کره زمین چیزی حدود چهار میلیارد ساله که به وجود اومده. یعنی حتا ده میلیار سال از عمر دنیا نگذشته بوده که حیات به وجود اومده. آقا یه چیزی تو مایه‌های بچه‌ی ناخواسته!

من هنوز هم تو کف این هستم که چرا اختلاف سن عالم و حیات تا این اندازه کمه. از ما که گذشت، اما مخالفان نظریه‌هایی مثل فرگشت (تکامل) و آغاز حیات جا داره به این مساله بیش‌تر بپردازن که چه طور شد که هنوز هیچی نشده، حیات هم در این دنیا به وجود اومد؟

تنها معیار

December 21st, 2009

اگر بخوام روزی کسی رو به عنوان هم‌کار انتخاب کنم و اجازه‌ی انتخاب تنها یک معیار داشته باشم، به خدای آسمان‌ها و زمین سوگند که اون یک معیار «پختگی» خواهد بود. دهنی از ما سرویس شده در زندگی به خاطر این یک عامل… به جان خودم.

December 14th, 2009

December 12th, 2009

Benjamin, Adoptive Families

Benjamin, 6 months, U.S. , son of Marianne and Ryan, Minnesota
Adoptive Families Fourth Annual Photo Contest: Winner, Grand Prize Portrait
Photographer: Jessica Scherr

تغییر

December 11th, 2009

آقا به جان خودم من قبلا تغییر رو پیش‌بینی کرده بودم. اسناد و مدارک‌اش هم موجوده!

اون روی سگ

December 10th, 2009

از من نصیحت، همه رو همه جا نبینین. بذارین از بعضی اطرافیان بعضی چهره‌ها پنهان بمونن. مردم معمولا اون روی سگ رو در بعضی موقعیت‌های خاص نشون می‌دن که چه بهتر که اون رو رو بالا نیارین.

به معبر نیاز است

December 8th, 2009

دیشب خواب می‌دیدم که داشتیم می‌رفتیم مهمونی و سر راه رفتیم هاشمی رفسنجانی رو هم سوار کردیم که اون هم در مهمونی شرکت کنه (در خواب این‌طوری بود که خونه تنها مونده بود و حوصله‌اش سر رفته بود). من که به خواب اعتقاد ندارم؛ اما دوستانی که اعتقاد دارن، خودشون یه فکری به حال فردای ایران بکنن.

بالن

December 6th, 2009

دیروز یک مسابقه در آمریکا به راه افتاد که در نوع خودش جالب بود (لطفا اصلاح کنین اگر در توصیف موضوع اشتباهی  هست).

قضیه از این قرار بود که بخش تحقیقات وزارت دفاع در سال‌گرد تاسیس اینترنت این مسابقه رو برپا کرده بود. برگزارکنندگان تعداد ده بالن هواشناسی رو در ده جای مختلف (و نامعلوم) در آمریکا قرار دادن و برنده کسی (یا تیمی) بود که بتونه زودتر از بقیه جای هر ده تا بالن رو بگه.

اول این که کسی از جای بالن‌ها خبر نداشت.
دوم این که بالن‌ها از اطراف و جاده‌های نزدیک قابل دیدن بودن، یعنی اگر کسی اون نزدیکی بوده باشه، می‌تونسته به راحتی بالن رو ببینه.
سوم این که برنده کسی بود که جای همه‌ی هر ده تا بالن رو بگه (و نه کم‌تر).

سریع‌ترین روش برای پیدا کردن بالن‌ها این بوده که افراد به همدیگه خبر بدن و همین طور خبر دهن به دهن بچرخه تا این که یک نفر شانس بیاره و بالن رو پیدا کنه. این سایت هم همین کار رو می‌کرد. همه دهن به دهن به همدیگه می‌گفتن تا این که چند نفر که شانس داشته‌ان و پیدا کرده‌ان، خبر داده‌ان. این مسابقه به نوعی نشون می‌داد که شبکه‌های اجتماعی تا چه حد قدرت‌مند هستن و چه طور یک خبر می‌تونه دهن به دهن بچرخه و یک کار با این عظمت (پیدا کردن ده بالن در ده جای نامشخص از این کشور وسیع) به صورت گروهی انجام بشه.

جالب هم این جا بود که بالن‌ها دیروز گذاشته شده‌ان و همون دیشب هر ده تا بالن پیدا شده‌ان! در ضمن پیدا کننده هم همون تیم دانشگاه ام‌آی‌تی بود که از همه کمک گرفته بودن. کاری هم که کرده بودن این بود که یک امکان ساده گذاشته بودن که همه بتونن ثبت نام کنن و دهن به دهن به همدیگه خبر بدن و اگه کسی بالنی رو پیدا کرد، بره و توی سایت اطلاع بده.  البته به کسی که جای بالن رو می‌گفته دو هزار دلار می‌داده‌ان. به کسی هم که یابنده رو معرفی کرده بوده هزار دلار می‌داده‌ان و به کسی که معرف یابنده رو معرفی کرده پونصد دلار و به همین ترتیب. این‌ها هم از این فرصت استفاده کردن و یک منبع اطلاعات خوب برای تحقیق در مورد شبکه‌های اجتماعی به دست آوردن.

شاید اگر این مسابقه پنج سال پیش برگزار می‌شد، بالن‌ها با این سرعت پیدا نمی‌شدن.  به نظرم این مساله خیلی مهمه و به خوبی نشون می‌ده که شبکه‌های اجتماعی در حال حاضر چه قدرتی دارن (دیشب تا صبح به مقدار زیادی خواب همین اتفاق رو می‌دیدم). در ضمن یکی از بالن‌ها در شهری بوده که با ما یک ساعت بیش‌تر فاصله نداشته (سگ توی این شانس که بالن در نزدیکی ما بوده و ما بی‌خبر بودیم. اون از استاد راهنما، این هم از بالن).

یک سوال

December 3rd, 2009

سوال: در یک مسابقه سه در بسته در جلوی شما هست. پشت یکی از این درها یک ماشین هست و پشت دو تای دیگه بز هست! شما ترجیح می‌دین که ماشین رو به دست بیارین و یکی از درها رو انتخاب می‌کنین (مثلاً اولی). اون دری که انتخاب کردین هنوز باز نشده. مجری از محتویات درها خبر داره و یکی دیگه از درها رو باز می‌کنه که توش بز هست (مثلاً دومی) و به شما  این فرصت رو می‌ده که نظرتون رو عوض کنین و اون یکی در (در این‌جا سومی) رو انتخاب کنین. در این شرایط چه کاری بکنین بهتره؟ انتخاب‌تون رو عوض کنین؟ یا سر انتخاب قبلی بمونین؟ یا فرقی نمی‌کنه؟ قبلاً با احتمال یک سوم یکی از درها رو انتخاب کردین، اما الان خودش تبدیل شده به احتمال یک دوم. آیا احتمال تغییری کرده؟ (برای هر کدوم از انتخاب‌ها دلیل بیارین)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کمی فکر کنین…
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کمی بیش‌تر…
.
.
.
.
.
.
.
جالبه که عاقلانه‌تر هست که بعد از پیشنهاد مجری، شما هم انتخاب‌تون رو عوض کنین!

این‌طوری بگیم: سه حالت وجود داره. اگر از اول ماشین رو انتخاب کرده باشین، پس با تغییر انتخاب ضرر می‌کنین. اگر بز اول رو انتخاب کرده باشین، تغییر انتخاب به نفع‌تونه. اگر هم بز دوم رو انتخاب کرده باشین هم به همین ترتیب. یعنی از سه حالت، در دو حالت به نفع‌تون می‌شه و در یک حالت به ضررتون می‌شه. یعنی در کل تغییر تصمیم منفعت‌اش بیش‌تره.

این مساله در یک ستون به نام «از مریلین بپرس» مطرح شده. «مریلین» کسیه که در کتاب رکوردهای گینس عنوان بیش‌ترین ضریب هوشی رو داره (اگر همه چی رو درست متوجه شده باشم). زمانی که این مساله رو جواب داد، جواب‌های تندی از بعضی ریاضی‌دان‌ها دریافت کرد و متهم‌اش کردن که چیزی نمی‌فهمه و این‌طوری داره اجتماع ناآشنا با دانش رو بدتر گمراه می‌کنه، در حالی که جواب‌اش درست بوده. «استیون استروگاتز» در این کتاب مساله رو این‌طوری توضیح می‌ده: بذارین مساله رو تشدید کنیم و فرض کنیم که به جای سه تا در هزار تا در داریم و پشت یکی‌شون ماشین هست و پشت بقیه بز. شما یک در رو انتخاب می‌کنین، مجری نهصد و نود و هشت تا در رو باز می‌کنه و نشون می‌ده که پشت‌شون بز هست. حالا به شما پیشنهاد می‌ده که انتخاب‌تون رو عوض کنین. در این شرایط عاقلانه‌تر نیست که عوض کنین؟! (مگر این که همچنان معتقد باشین که همون یک انتخاب از هزار انتخاب‌تون درست بوده)

در‌واقع مساله از این جا شروع می‌شه که مجری اطلاعات قبلی داشته و با باز کردن یکی از درها داره اطلاعات جدیدی برای تصمیم‌گیری اضافه می‌کنه. همون هم باعث می‌شه که سود تغییر تصمیم رو بیش‌تر کنه.

استادانه

November 24th, 2009

خلاصه‌اش کنم، استادم داره از این دانشگاه می‌ره و فعلا داره به دنبال کار می‌گرده.

فعلاً دور هم به این موسیقی قشنگ گوش کنیم تا ببینیم چی می‌شه (رسمه که اواخر هر سال میلادی خبرهایی از تغییر استاد این‌جا بنویسم!)

Jidai

November 20th, 2009