Category Archives: ایران

رانت، یا چیزی شبیه به این

کسانی که در ایران بزرگ شدند، اگر که به شکل حکومت نزدیک‌تر بودن (برای مثال مذهبی بودن)، از نوعی مزیت پنهان برخوردار بودن که شاید هیچ وقت متوجه‌اش نشده باشن. اون‌هایی که به شکل مورد نظر حکومت نزدیک نبودن، برای مثال کم‌تر مذهبی‌ها و یا بی‌مذهب‌ها، یک مجموعه هزینه‌ی اضافه رو پرداخت کردن که شاید هیچ‌وقت متوجه‌اش نبودن.

به دنبال یک سایه‌ی بالاسر

این که با هر ترفند و پشتک و وارو زدن و آوردن دلیل برای نشون دادن دمکراسی بیش‌تر، از وجود یک شاه دفاع بکنی، عجیبه. هیچ وقت صحبت‌اش شده که نفس وجود شاه (یا هرچیزی مشابه اون) آیا اخلاقی است یا نه؟ اون طرف‌داران «سامانه‌ی پادشاهی» تا به حال به این سوال جواب داده‌اند؟

زمانه‌ای که عوض شده و منی که از خیلی تحولات دور بوده‌ام

به چشم می‌بینم که چه قدر از دیدن اون‌چه که در ایران می‌گذره حیرانم، نشانه‌ای از این که از تحولات عقبم. امیدوارم دست کم این رو مرتب به خودم یادآوری کنم و بدون زیاد حرف زدن، با دقت نگاه کنم و یاد بگیرم.

اندر رای دادن یا رای ندادن دیگران

عکسی از خودم گذاشتم با یک تی‌شرت انتخاباتی. پیامی از یکی از دوستان ساکن ایران گرفتم با این مضمون که «تو رو خدا رای ندین یا اگر می‌دین، این طور عمومی اعلام نکنین». سر مسایل ایران انتظار داشتیم که در مورد تحریم دستور دریافت کنیم. اما بالاخره به مراحل جدیدی رسیده‌ایم: از اون یکی طرف دنیا یک نفر در این طرف دنیا داره می‌گه رای نده یا به کی رای بده، اون هم چون اعتقاد داره نامزد مورد نظرش برای خودش (و به دنبالش ایران) به‌تره

البته نمی‌خوام دخالت کنم‌ها

ما بارها و بارها با مساله‌ی اظهار نظر دیگران در مورد بچه داشتن‌مون برخورد داشته‌ایم. از اطرافیان نزدیک گرفته تا کسانی که فقط یکی دو بار دیده بودیم، به خودشون اجازه می‌دادن در مورد بچه داشتن ما و آوردن بچه نظر بدن. در همون زمان که داشتن اظهار نظر می‌کردن، یک بچه هم داشتیم: اصرارشون بر بچه‌ی دوم بود. این که می‌گفتم ترجیح من اینه که بچه‌ی دوم زیستی نباشه و از راه فرزندخواندگی باشه هم براشون قانع کننده نبود. خیلی وقته که قبل از هر مهمونی، باید خودم رو آماده کنم که در حد توان‌شون، مهمونی رو بهم کوفت کنن.

در کل رک و روراست‌ام و تا جایی که شده، خیلی صریح و محترمانه سعی کرده‌ام که بگم بچه یک مساله‌ی شخصیه و قرار نیست در این مورد در زندگی دیگران اظهار نظر کنیم. چند مورد دل‌خوری پیش اومده و چند مورد هم «متوجه شده‌اند» و پذیرفته‌اند. البته از همون کسانی که به قول خودشون «متوجه شده‌اند» و قبول کرده‌اند که دخالت در این مورد کار درستی نیست، دیده‌ام که ناخودآگاه این توصیه‌های بچه‌داری گاه و بی‌گاه از دهن‌شون پریده بیرون.

به نظرم می‌رسه که دخالت در موضوع بچه‌دار شدن دیگران چنان عمیق و درونیه که به ناخودآگاه‌شون نفوذ کرده و بازدارندگی آگاهانه تنها تا حدی جواب می‌ده. هر لحظه ممکنه کنترل‌شون رو از دست بدن و ناخودآگاه باز هم نظر بدن. شاید هم این رفتار ریشه‌ی تکاملی (فرگشتی) داشته باشه؛ نمی‌دونم.

همسایه‌ی ما تا به حال هرشب دعوا داشتن، به جز امشب

همسایه‌ی ما هرشب دعوا داشتن. یک آقا و خانم که صداشون خیلی واضح خونه‌ی ما می‌اومد. اون‌ها تنش داشتن و ما هم به دنبالش تنش می‌گرفتیم. دیشب از شدت نگرانی زنگ زدیم به پلیس. گفتیم از «خشونت خانگی» در همسایگی‌مون نگرانیم.

بعد از چند دقیقه یک ماشین پلیس رسید. یک دقیقه بعد یک ماشین دیگه هم سر رسید و چند دقیقه بعدش هم سومین ماشین پلیس اومد. پلیس‌ها مدت زیادی با همسایه گفتگو کردن و فرم‌هایی آوردن و بردن. بعد از نزدیک به نیم ساعت، هر سه ماشین محل رو ترک کردن.

از دیشب همسایه‌هامون آرومن. امشب صداشون می‌اومد که آقا و خانم «گفتگو» می‌کردن. از صدایی که می‌رسید، بر می‌اومد که اختلاف داشته باشن؛ اما نه کسی داد زد و نه کسی جیغ؛ کسی هم در و پنجره رو به هم نکوبید. لحن آروم‌شون رو در تمام مدت مکالمه حفظ کردن تا گفتگو تموم شد.

گاهی یک حضور ساده‌ی پلیس می‌تونه به یک زوج بفهمونه که داد و فریاد و خشونت جزو گزینه‌ها نیست. شاید همین هم کمک‌شون کنه به دنبال راه‌های جایگزین برای رسیدگی به اختلاف‌هاشون بگردن. این زوج، برای اولین بار از وقتی به همسایگی‌مون اومده‌ان، یک شب به آرامی گفتگو کردن. اگر می‌شد، خودم گل و شیرینی می‌بردم دم خونه‌شون، کله‌شون رو می‌بوسیدم و بابت تمدن و بلوغ‌شون بهشون تبریک می‌گفتم.

آرامش به همسایگی ما برگشت، اما چیزی هست که هنوز هم در درون آزارم می‌ده: اگر در ایران هم چنین امکانی بود، شاید می‌شد جلوی خیلی از خشونت‌های خانگی رو گرفت. خشونت‌هایی که بعد از گذشت ده‌ها سال، هنوز یادآوری مبهم‌شون می‌تونه تنم رو بلرزونه.

ایران، بوسنی، جام جهانی فوتبال

بعضی چیزها بامزه نیستن، حتا اگر با نیت شوخی گفته شده باشن؛ یک نمونه‌اش هم «شوخی»های مربوط به بازی ایران و بوسنی در جام جهانی و کمک‌های ایران به بوسنی و هرزگوین در نسل کشی دو دهه پیشه.

این که می‌گن «حیف کمک‌های ایران» یا «تیم بوسنی جا داشت به عنوان تشکر از کمک‌های ما به تیم‌مون می‌باخت» یا «ای کاش همون موقع سیب‌زمینی نمی‌فرستادیم که الان برای ما گردن‌کلفت بشن» و عبارت‌های مشابه، نه تنها بامزه نیستن که حکایت از تکبری دارن که در پوست و گوشت و خون ریشه کرده. تکبر کسی که همه چیزش رو از دست داده، به جز خود همین تکبر.