Category Archives: پراکنده

هر روز وزن کم می‌کنم

– من هم بعد از شما خودم رو وزن می‌کنم. وزنم همین جور کم می‌شه؛ نمی‌دونم چی کار کنم. بس که امسال توی خانواده مرگ داشتیم. در یک سال گذشته ده نفرمون مردن. همین طور پشت هم از بین می‌رن. دوست نزدیکم همین تازگی مرد… بله؟… پنجاه سال!… بله؟… آها، سرطان داشت… دوستم جوون مرد… ای بابا…

= …؟

– نه، زیاد نشده بود… کم‌تر هم شده بود…

= …

– امیدوارم. امیدوارم که زیاد بشه. نمی‌دونم… سگم هم سرطان داره….

تهیه‌ی غذا بدون حرارت

پروتئین‌ها تا می‌شوند (که به اصطلاح به این فرایند protein folding گفته می‌شود) و این تا شدن تاثیر مهمی در عمل‌کرد پروتئین در موجود زنده دارد. اگر پروتئین به شکل مناسب تا نشود یا حتا پروتئین تا شده شکلش را از دست بدهد موجب مشکل‌های بعدی می‌شود، مثل بیماری  که نمونه‌ای از آن فراموشی (آلزایمر) است. پروتئین بر اثر بعضی عوامل محیطی مثل میزان اسیدی-قلیایی بودن محیط یا دما تغییر شکل می‌دهد که به این وضعیت دِناتوره شدن (denaturation) یا واسرشتن می‌گویند. همین اثر دما بر تاشدگی پروتئین یکی از دلایلی است که موجودات زنده تنها در یک بازه‌ی محدود دمایی زنده می‌مانند و در دماهای کم‌تر یا بیش‌تر از بین می‌روند.

واسرشتن یکی از دلایلی است که مواد غذایی با پختن تغییر شکل می‌دهند. به این عمل واسرشتن حرارتی (thermal denaturation) می‌گویند. یک راه دیگر واسرشتن، تغییر شیمیایی محیط است که به واسرشتن سرد (cold denaturation) معروف است. نمونه‌ای از آن، تهیه‌ی غذایی به نام «سِویش» «سویچه» است که در ناحیه‌های ساحلی آمریکای مرکزی و جنوبی رایج است.

سویش سویچه غذایی دریایی است که معمولن از ماهی خام تازه‌ای درست می‌شود که در آب لیمو به همراه ادویه خوابیده باشد. از آن‌جا که این غذا نمی‌پزد، مهم است که ماهی تازه باشد تا از مسمومیت غذایی تا حد ممکن جلوگیری شود. در ضمن واسرشتن معمولن، و نه همیشه، برگشت ناپذیر است.

بخشی از این متن برگرفته از کتاب Spin Glasses and Complexity بود. اطلاعات زیست‌شناسی من محدود است و ممکن است اشتباه کرده باشم؛ لطفن اصلاح کنید.

پس‌نوشت: با تشکر از بهار که تلفظ درست غذا رو یادآوری کردن.

از کافی‌شاپ

در یکی از کافی‌شاپ نشینی‌هام، بعد از پایان ترانه، مشتری به خواننده گفت «این همون آهنگیه که آهنگ‌ساز قبل از مرگش ساخت؟» خواننده هم بدون معطلی جواب داد «امیدوارم!»

همسایه‌ی ما تا به حال هرشب دعوا داشتن، به جز امشب

همسایه‌ی ما هرشب دعوا داشتن. یک آقا و خانم که صداشون خیلی واضح خونه‌ی ما می‌اومد. اون‌ها تنش داشتن و ما هم به دنبالش تنش می‌گرفتیم. دیشب از شدت نگرانی زنگ زدیم به پلیس. گفتیم از «خشونت خانگی» در همسایگی‌مون نگرانیم.

بعد از چند دقیقه یک ماشین پلیس رسید. یک دقیقه بعد یک ماشین دیگه هم سر رسید و چند دقیقه بعدش هم سومین ماشین پلیس اومد. پلیس‌ها مدت زیادی با همسایه گفتگو کردن و فرم‌هایی آوردن و بردن. بعد از نزدیک به نیم ساعت، هر سه ماشین محل رو ترک کردن.

از دیشب همسایه‌هامون آرومن. امشب صداشون می‌اومد که آقا و خانم «گفتگو» می‌کردن. از صدایی که می‌رسید، بر می‌اومد که اختلاف داشته باشن؛ اما نه کسی داد زد و نه کسی جیغ؛ کسی هم در و پنجره رو به هم نکوبید. لحن آروم‌شون رو در تمام مدت مکالمه حفظ کردن تا گفتگو تموم شد.

گاهی یک حضور ساده‌ی پلیس می‌تونه به یک زوج بفهمونه که داد و فریاد و خشونت جزو گزینه‌ها نیست. شاید همین هم کمک‌شون کنه به دنبال راه‌های جایگزین برای رسیدگی به اختلاف‌هاشون بگردن. این زوج، برای اولین بار از وقتی به همسایگی‌مون اومده‌ان، یک شب به آرامی گفتگو کردن. اگر می‌شد، خودم گل و شیرینی می‌بردم دم خونه‌شون، کله‌شون رو می‌بوسیدم و بابت تمدن و بلوغ‌شون بهشون تبریک می‌گفتم.

آرامش به همسایگی ما برگشت، اما چیزی هست که هنوز هم در درون آزارم می‌ده: اگر در ایران هم چنین امکانی بود، شاید می‌شد جلوی خیلی از خشونت‌های خانگی رو گرفت. خشونت‌هایی که بعد از گذشت ده‌ها سال، هنوز یادآوری مبهم‌شون می‌تونه تنم رو بلرزونه.

آش‌پزی: دستور پخت یک غذای ساده‌ی تایلندی

یک غذای ساده‌ی تایلندی کشف کرده‌ایم و متناسب با خستگی‌مون تنظیمش کرده‌ایم که هر از گاهی با صرف وقت کم درست می‌کنیم. مواد لازم این‌ها هستن: مرغ (یک بسته)، سیب زمینی (سه عدد)، پیاز (دو عدد)، فلفل رنگی (چهار عدد)، شیره‌ی نارگیل (یک قوطی کنسرو)، پودر کاری (به مقدار لازم)، اناناس (کم‌تر از یک عدد یا یک کنسرو کامل). مقدار هرکدوم از این مواد اولیه تا حد زیادی به سلیقه‌ی خودتون بستگی داره.

فلفل‌ها هرچه قدر رنگی‌تر باشن، به‌تر. برای خوش آب و رنگ کردن غذا به‌تره.

دونه‌های داخل فلفل‌ها رو در بیارین و خودشون رو خرد کنین، ولی در این کار افراط نکنین. به‌تره از حدی بزرگ‌تر باشن تا در غذا دیده بشن.

مرغ‌ها رو هم خرد کنین، باز هم نه زیاده از حد. من ترجیح می‌دم از رون مرغ استفاده کنم که شاید خوش‌مزه‌تر بشه، هرچند که سینه هم باید خوب باشه.

سیب‌زمینی رو هم خرد کنین. با توجه به نوع سیب‌زمینی، مطمئن باشین که به اندازه‌ی کافی ریز شده باشن که بپزن. این سیب‌زمینی‌ها قراره حدود بیست و پنج دقیقه روی آتیش باشن.

مقدار بسیار بسیار کمی روغن رو داخل قابلمه بریزین و بذارین داغ بشه. مقدار روغن به سمت صفر هم میل کرد، کرد. وقتی کف قابلمه خوب داغ شد، مرغ‌های تکه‌تکه شده رو توی قابلمه بریزین. دما کف قابلمه باید چنان باشه که با ریختن مرغ صدای جلزش در بیاد.

مرغ رو تفت بدین و همین موقع پودر کاری رو اضافه کنین. هدف اینه که مرغ کمی قیافه بگیره و قشنگ‌تر بشه (هدف این نیست که سرخ بشه). نمک و فلفل رو هم به میزان دل‌خواه اضافه کنین.

بعد از تفت خوردن مرغ، شیره‌ی نارگیل و سیب‌زمینی‌ها رو داخل قابلمه بریزین و اجازه بدین همه با هم پونزده دقیقه بجوشن.

هر پیاز رو به هشت قسمت به شکل زیر تقسیم کنین. مواظب باشین پره‌های پیاز باز نشن و شکل خودشون رو حفظ کنن.

وقتی پونزده دقیقه‌ی مرغ و سیب‌زمینی تموم شد، پیازها و فلفل رنگی‌ها رو به مجموعه اضافه کنین، با احتیاط یک بار به هم بزنین و اجازه بدین ده دقیقه‌ی دیگه بجوشن. احتیاط برای اینه که پیازها باز نشن و تا جایی که ممکنه با همین شکل در محصول نهایی ظاهر بشن.

آناناس رو به مکعب‌های با طول تقریبن دو سانتی‌متر تیکه تیکه کنین. یک آناناس کامل زیاده؛ اگر از کنسرو استفاده می‌کنین، یک قوطی باید کافی باشه. من تا به حال فرقی بین آناناس تازه و کنسروی ندیده‌ام، اما یک حسی می‌گه باید آناناس تازه به‌تر باشه.

وقتی ده‌دقیقه‌ی مرغ و سیب‌زمینی و پیاز و فلفل تموم شد، آناناس‌ها رو به قابلمه اضافه کنین و زیر گاز رو خاموش کنین (آناناس لازم نیست بپزه و حتا به‌تره که در غذا آب‌دار، تازه و کمی خام ظاهر بشه).

غذا آماده است!

اگر در خانه نوجوان دارید، پیش‌نهاد می‌کنم این کتاب را بخوانید

دینا بوید (danah boyd) به تازگی کتابی نوشته با عنوان «پیچیده است» (it’s complicated: the social lives of networked teens). کتاب در مورد نوجوانان و شبکه‌های اجتماعیه. نویسنده کتاب رو به رایگان روی وب‌سایتش (http://www.danah.org/itscomplicated) قرار داده که می‌تونین دانلود کنین. چند وقت پیش در یک جمع سخن‌رانی می‌کرد و بخشی از صحبت‌هاش رو در پایین آورده‌ام.

با دختری هفده ساله به نام کارمن صحبت کردم. وقتی رابطه‌اش با دوست‌پسرش به هم خورده بوده، حال خوشی نداشته و می‌خواسته این موضوع رو با دوستانش مطرح کنه و از حمایت‌شون استفاده کنه. اگر موضوع رو به همین شکل در فیس‌بوک می‌نوشت، مادرش وحشت می‌کرد؛ قبل‌تر هم پیش اومده بود که مادرش با دیدن استتوس‌های غم‌انگیز، بیش از اندازه عکس‌العمل نشون داده. برای همین کارمن به دنبال راهی گشته که پیام رو به دوستانش برسونه، بدون این که مادرش متوجه بشه.

کارمن شعر Always Look on the Bright Side of Life رو پست کرد. شعر از یک قطعه موسیقی بود که کاملن مثبت بود و در مورد زندگی و شیرینی‌اش بود. اما کسانی که با موضوع آشنایی داشتن، می‌دونستن که با وجود ظاهر مثبت، این شعر اصلن هم مثبت نیست و خیلی غم‌انگیزه (به موضوع تلخی اشاره می‌کنه). کارمن کل شعر رو در استتوس فیس‌بوکش گذاشت و اولین کسی هم که پیغام گذاشت مادر خودش بود که نوشته بود به به، ظاهرن امروز خیلی خوشحالی! طبق معمول همیشه، وقتی مادرش زیر یک پست کامنت می‌گذاشت، به معنای سکوت بود و دیگه بعد از اون کسی کامنت نمی‌گذاشت (قانون نانوشته‌ای بود که وقتی مادرش وارد ارتباط می‌شد، کل مکالمه‌ی دوستان خاموش می‌شد). دوستان کارمن هم زیر اون پست پیغام نگذاشتن، باهاش تماس گرفتن و با خودش صحبت کردن. به این ترتیب این نوجوان‌ها دست به دامن نوعی رمزگذاری شده‌اند و در این کار هم موفق بوده‌اند.

قبل‌تر شبکه‌ی مای‌اسپیس رشد کرد، اوج گرفت و سقوط کرد. فیس‌بوک هم رشد کرد، اوج گرفت و الان داره سقوط می‌کنه (بله، داره سقوط می‌کنه). البته این موضوع به این معنا نیست که این تکنولوژی‌ها کنار می‌رن، بل‌که کاربردها عوض می‌شن. برای مثال در گذشته وقتی یک ایمیل برای من می‌رسید، از خوشحالی می‌مردم. الان هر ایمیل جدید به معنی دردسر جدیده.

نوجوان‌ها خیلی آزادانه اطلاعاتی از زندگی‌شون رو در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک می‌گذارن؛ گاهی فکر می‌کنیم که بیش از اندازه به اشتراک می‌گذارن. اما کمی عمیق‌تر که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم با این که زیاد (و گاهی زیادی) به اشتراک می‌گذارن، اما حواس‌شون هست و همه‌چیز رو هم به اشتراک نمی‌گذارن. به نوعی مواظب هستن و به عبارت دیگه، عمق فاجعه کم‌تر از اون چیزیه که فکر می‌کنیم.

در گذشته به بچه‌ها زمانی برای بازی (playdate) اختصاص داده می‌شد. پدر و مادر باید هماهنگ می‌کردن و بچه‌ها رو از این ور به اون ور می‌بردن. الان گویا همون سیستم در مورد نوجوان‌ها هم ادامه پیدا کرده: پدر و مادر باید هماهنگ کنن و نوجوان‌هاشون رو از این ور به اون ور ببرن که جایی «امن» و «مطمئن» باشن. برای نوجوان‌ها شبکه‌های اجتماعی بیش‌تر یک فرصت بود: می‌تونستن از خونه بیرون برن، بدون این که از خونه بیرون برن. به نوعی فرار از خونه بود بدون این که با اعتراض پدر و مادر مواجه بشن.

نوجوان‌ها به شبکه‌های موازی پناه بردن. یک چهره‌شون رو در یک شبکه نشون می‌دادن (مثلن فیس‌بوک) و در اون‌جا رعایت می‌کردن و مواظب رفتارشون بودن. یک چهره‌ی دیگه‌شون رو در شبکه‌ی اجتماعی دیگه‌ای نشون می‌دادن: راحت‌تر بودن، با دوست‌هاشون بودن و نیازی به خودسانسوری نداشتن. قسمتی از انگیزه‌شون برای شبکه‌های موازی هم فرار از دست پدر و مادر بود. البته استفاده از شبکه‌های موازی الزامن برای این نبود که بخوان کار بدی بکنن، بل‌که می‌خواستن روی بعضی چیزها در زندگی‌شون کنترل داشته باشن.

نوجوان‌ها از سرویس اسنپ‌چت خیلی استقبال کردن؛ یک عکس برای یک نفر می‌فرستن و اون عکس بعد از ده ثانیه خودبه‌خود پاک می‌شه و اثری هم ازش باقی نمی‌مونه. آیا با این سرویس چیز بدی می‌خواستن به اشتراک بگذارن؟ نه لزومن. شاید بیش‌تر می‌خواستن چیز بی‌ارزشی به اشتراک بگذارن، چیزی که ارزش نگه داشتن نداشته و خودشون هم این رو می‌دونستن.

ما به قدری در مورد تکنولوژی نگران بودیم که از دینامیک زیر این تکنولوژی‌ها غافل شدیم.

چه زمانی وصلت دو خویشاوند پذیرفته نیست؟

آیا امروز در جایی از دنیا فرهنگی هست که وصلت خواهر و برادر رو بپذیره؟ خواهر و برادر نیمی از ژن‌هاشون مشترکه و از نظر زیستی (یا به عبارت دقیق‌تر فرگشتی)، طبیعیه که چنین وصلتی پسندیده نباشه. اما پسرعمو دختر عمو، پسردایی دختر عمه و… (یا در زبون انگلیسی cousin ها) چه طور؟ چه تعداد از مردم دنیا چنین وصلتی رو می‌پذیرن؟

اگر با وصلت پسرعمو دخترعمو مشکلی ندارین، فرض کنین دو برادر دوقلوی هم‌سان، با دو خواهر دوقلوی هم‌سان وصلت کنن. با وصلت بچه‌های این‌ها مشکلی دارین؟ خوبه بدونین بچه‌های این‌ها (یعنی همین عموزاده‌ها و خاله‌زاده‌ها) از نظر ژنتیکی دقیقن مثل خواهر و برادر می‌مونن: هریکی‌شون با هرکدوم دیگه نصف ژن‌هاشون مشترکه. شاید در این مورد خاص وصلت عموزاده‌ها درست نباشه.

دو برادر دوقلوی هم‌سان رو تصور کنین که بچه‌دار شده‌ان (همسرهای این دو برادر نسبتی با هم ندارن). آیا وصلت بچه‌های این دو برادر اشکال داره؟ این رو بگم که اون دخترعمو و پسرعمو یک چهارم ژن‌هاشون مشترکه، به همون اندازه که یک نفر با خاله، عمو و… ژن مشترک داره.

پس بگیم قضیه در مورد پسرعمو دخترعموی معمولی فرق می‌کنه: اون‌ها فقط یک هشتم ژن‌هاشون با هم مشترکه و در نتیجه وصلت‌شون اشکالی نداره. به عبارت دیگه قبول کنیم که اگر یک هشتم یا کم‌تر اشتراک ژن بین دو نفر وجود داشته باشه، وصلت اشکالی نداره. در اون صورت، بین یک دختر و پدر پدربزرگش هم یک هشتم ژن‌ها مشترک هستن. یک پسر با خاله‌ی پدرش هم تنها یک هشتم ژن مشترک دارن. آیا چنین وصلت‌هایی پذیرفته‌ان؟

آیا ما دوستان‌مون رو از افراد شبیه به خودمون انتخاب می‌کنیم؟

آیا ما ترجیح می‌دیم که با هم‌نوعان خودمون سر و کار داشته باشیم؟ تلاش می‌کنیم با کسی که شبیه به ماست دوست باشیم؟ سعی می‌کنیم با کسی مشابه خودمون ازدواج کنیم؟ در مورد انتخاب هم‌کار و کسی که باهاش تفریح می‌کنیم هم ترجیح می‌دیم به دنبال کسانی بریم که به ما شبیه باشن؟

عقل سلیم (common sense) شاید این طور بگه که مردم ترجیح می‌دن که دوست‌هاشون رو از افراد شبیه به خودشون انتخاب بکنن.

الزامن هم این طور نیست. به گفته‌ی «دانکن واتز» در کتاب «همه چیز واضح است»، ما اون قدری هم که فکر می‌کنیم، اختیار نداریم و تا حد زیادی تحت تاثیر جبر هستیم. قبوله که تا حدی ما محیط اطراف‌مون رو تعیین می‌کنیم، اما برعکسش هم درسته و تا حد زیادی این محیط اطرافه که وضعیت ما رو تعیین می‌کنه.

وقتی دوست جدید پیدا می‌کنیم، احتمال داره که از محیط کار باشه، جایی که احتمالن ما و تعداد دیگه هم‌کار که شبیه به ما هستن یک جا جمع شده‌اند. وقتی همسر انتخاب می‌کنیم یا با کسی وارد رابطه‌ی نزدیک می‌شیم، احتمال داره از داخل حلقه‌ی دوستان بوده باشه: جایی که همه هم کمابیش به خود ما شبیه هستن. حتا گاهی هم که به شخص جدیدی معرفی می‌شیم، احتمالن از طریق یک دوست مشترک بوده؛ دوستی که هم به ما شبیه بوده و هم به آشنای جدید. در نتیجه ما و آشنای جدید تازه معرفی شده، هنوز ارتباط شروع نشده، به هم شبیه هستیم.