خلاصه: تازگی به این کشف در مورد خودم رسیدهام که وقتی انگلیسی صحبت میکنم، به نسبت وقتی که فارسی صحبت میکنم، جملههای سادهتری دارم، شوخیهای سادهتری میکنم و در پاسخ به مخاطبام جوابهای سادهتری میدم. حتا شخصیت خوشبینتری پیدا میکنم. در کل در زبون انگلیسی شخصیت ابتداییتری دارم.
کمی مفصلتر: اگر تشخیصام درست بوده باشه، اولین حدسم اینه که زبان به عنوان یک مانع خودش رو نشون میده. دایرهی لغتها و اصطلاحهای من در انگلیسی خیلی محدودتر از فارسیه و همین موضوع روی شخصیتی هم که بروز میدم نمود پیدا میکنه. به شکل زیر نگاه کنین:
در حالت ساده شده، به طور معمول، به ازای هر موقعیت (محور افقی) یک عکسالعمل (محور عمودی) از خودم نشون میدم. احساس میکنم برای من این نمودار در زبون انگلیسی بیشتر به تصویر بالا سمت چپ شبیه هست در حالی که در زبون فارسی بیشتر به یکی از سه تصویر دیگه شبیه هست (از نظر کیفی). در زبون انگلیسی مجموعههایی از موقعیتها به یک خروجی منتهی میشن در حالی که در زبون فارسی شانس بیشتری دارم که برای هر موقعیت، یک عکسالعمل نسبتا یکتا نشون بدم. مثال بزنم: در زبون انگلیسی شاید عکس العملام رو نسبت به یک مجموعه از موقعیتهایی که خوشم اومده با عبارت amazing نشون بدم در حالی که در فارسی سر و ته کل عکس العمل ها رو با گفتن یک amazing ساده به هم نخواهم آورد. شاید در زبون انگلیسی عکس العملام نسبت به یک مجموعه بزرگ از اتفاقات ناخوشایند استفاده از عبارتی مثل that’s bad باشه اما در زبون فارسی یک طیف از امکانات رو برای بیان وضعیت دارم: از یک «اه» ساده گرفته تا گفتن «سگ توی موقعیت» تا گفتن «سگ توی زندگی» و حتا در صورت نیاز استفاده از انواع فحشهای پدر و خواهر و مادر برای ابراز احساسات. در زبون فارسی [کمابیش] میتونیم از عکسالعمل من پی ببریم که موقعیت چی بوده (چون تابعی که در بالا نشون دادم معکوسپذیره). اما در زبون انگلیسی به این سادگی نمیشه موقعیت رو از عکسالعمل من حدس زد، چون به ازای خیلی از موقعیتها همون تنها جوابی رو که بلدم بروز میدم. به نظرم همین محدودیت زبانی باعث ساده شدن شخصیت در یک زبون دیگه میشه در حالی که شاید در زبون مادری، پیچیدگیهای رفتاری بیشتری از خودم نشون بدم.




