جرج ساندرز به این مضمون نوشته بود:
به کسی فکر میکنم که در قرون وسطی زندگی میکرده که در مغزش هشت یا نه صدای مختلف غیر از صدای خودش بوده: مادر، پدر، پدربزرگ مادربزرگها، کشیش، دوستان و غیره. حالا مقایسهاش کنین با ما: صدها صدای خارجی به سر ما وارد میشه، صداهایی که ابزار لازم برای جالب بودن رو هم دارن. همون طوری که شکم ما برای میوه و آجیل درست شده و نمیتونه روزی سه تا بیگمک رو تحمل بکنه، فکر کنم ذهن کوچیک ما هم آمادگی دریافت این همه صدا که همگی هم یک برنامهی مشخص دارن رو نداشته باشه. آیا این موضوع باعث این همه حماقت و خشونت و بیرحمی، و همچنین کنار گذاشتن استانداردهای قبلی برای احترام به همدیگه شده؟ شاید
به نظرم صحبتاش جالب بود. به دور و برم نگاه میکنم و در این قالب میتونم خیلی از رفتارهای دور و بر رو ببینم.