چند وقت پیش آقایی، آقای محترمی، به نام علیرضا کریمزاده لطف کردن و طرحی رو که داوطلبانه و بدون اطلاع من برای کروسان با قهوه طراحی کرده بودن فرستادن. طرح رو برای قالب فعلی استفاده کردهام که بر در و دیوار این صفحه نصب شده. هنوز هم جای کار داره و اگر میبینن که مشکل داره، علتاش اینه که من درست نصبش نکردهام و باید بیشتر روش کار کنم. جناب علی رضا خان، ممنونم!
Category Archives: پراکنده
خوش به وقتی که ناخوشی هم خوشی باشه
پارسال نوشتم «خوش به حال ملتی که از ناخوشی هم خوشی می سازه». در یکی از شهرهای نزدیک ما به نام « اسلیپی هالو»، تور قبرستون گذاشته بودن؛ مردم گروه گروه پشت گاری مینشستن و به مناسبت هالوین، بعد از تاریکی هوا، میرفتن به قبرستون و چرخی میزدن. گویا فیلمی هم به نام همین شهر ساخته شده.
امسال تصمیم گرفتیم ما هم بریم. برای این کار باید در صف میایستادیم. از قضا من خنکترین لباس موجود در کمدم رو پوشیده بودم. سردترین شب در چند ماه گذشته هم همین دیشب بود. به مدت یک ساعت و نیم در سرمای هوا لرزیدیم. نزدیک سوار شدن بودیم که متوجه شدیم برای همین گاریسواری در قبرستون هم باید بلیت بخریم: هر نفر سی دلار. دست از پا درازتر برگشتیم. دستهای بیحس از سرمامون یک کلید ساده رو هم نمیتونستن نگه دارن.
شهر کناری به نام «تری تاون» یک رستوران یونانی داره که خیلی مورد علاقهی ماست. غذاهاش قیمت کم و کیفیت خوب و از همه مهمتر حجم زیادی دارن. بیرون همه سرها رو در یقه کرده بودن. رستوران دنج بود و شیشهها از داخل بخار کرده بودن. دو بشقاب سوپ خونگی داغ سفارش دادیم؛ در بشقابهای چینی گود با نقش و نگار ساده.
از پیشخدمتهای رستوران به اسم جرج رو میشناسم. یک آقای یونانیه با حدود شصت سال سن، صورت گرد و چین خورده و قد کوتاه. مقدار کمی مو داره که همون یک ذره هم کامل سفیده. پارسال که رفته بودم همین رستوران، روز بعد از تغییر ساعت بود. گوشی موبایل من رو دید و گفت «گوشی من هم عین مال شماست. ساعتش تنظیم نشده و من هم نمیتونم بکشمش عقب. میشه کمکم کنین؟»
ماه بعد، نزدیک عید، دوباره ساعت تغییر کرد. یک روز آفتابی بود. همون روز خودم رو به رستوران رسوندم. ناهار خورده بودیم و نمیخواستیم غذایی بخوریم. رستوران شلوغ بود و صدای همهمه از میزها و دنگ و دونگ از آشپزخونه میاومد. سراغ جرج رو گرفتم. همکارهاش صداش کردن. شک کرده بودن که مگه چه خبره که وسط این به هم ریختگی، یک نفر اومده صاف سراغ جرج رو گرفته. جرج اومد. سرش خیلی شلوغ بود و کلافه بود. اعصاب نداشت. چشم تو چشم، بدون تمرکز، با چشمهایی خسته و بیفروغ به من نگاه کرد. گفتم «جرج، منم، همون که از این تلفنها داشت. خواستم بپرسم ساعت موبایلت رو درست کردی؟». انگار که براش یک لحظه سکوت شد. برای لحظهای نه همهمهای بود و نه صدایی از آشپزخونه میاومد. به چشمهاش برای یک لحظه زندگی برگشت. با دو دستش باهام دست داد.
دیشب گوشی موبایلم رو روی میز رستوران کنار دستم گذاشته بودم. جرج گوشی رو دید. اومد به سمت میز ما و باهام دست داد. گفتم «من رو یادت میاد؟» گفت «معلومه! امسال تغییر ساعت چندمه؟».
فرصتی برای معمولی و استثنایی بودن
حدود نود درصد آمریکاییها اعتقاد دارن که رانندگیشون از متوسط افراد بهتره (در حالی که احتمالن واقعیت اینه که حدود پنجاه درصد آمریکاییها رانندگیشون از متوسط افراد بهتره، با در نظر گرفتن تعریف رانندگی و توزیع آماری؛ شاید بهتر باشه به جای میانگین، از میانه صحبت کنیم). باز هم در همین حدود نود درصد از افراد ادعا میکنن که از افراد متوسط خوشحالتر و محبوبتر هستن و پتانسیل موفقیت بیشتری دارن (که باز هم این عدد باید حدود پنجاه درصد باشه، البته با در نظر گرفتن توزیع).
در یک مورد جالبتر، بیست و پنج درصد افراد اعتقاد دارن که از نظر تواناییهای مدیریتی، جزو یک درصد برتر جامعه هستن!
دانکن واتز در کتاب «همه چیز واضح است» بعد از توضیحات بالا (نقل به مضمون) مینویسه حقیقت تلخ اینه که اون چیزی که در مورد «همه» صدق میکنه، در مورد ما هم صدق میکنه. اگر رانندگی همه از من بدتره و دیگران اشتباه زیاد مرتکب میشن، احتمال زیادی داره که رانندگی من هم مشکل داشته باشه و من هم اشتباههایی مرتکب بشم شبیه به اشتباههای دیگران.
اما در عین حال نویسنده معتقده که این موضوع به این معنا نیست که از خودش نا امید بشه و کوتاه بیاد. میگه هنوز هم ته قلبش اعتقاد داره که رانندگیاش از متوسط مردم بهتره، اما در عوض امکان اشتباه رو در نظر میگیره و سعی میکنه آگاهانهتر به دنبال اشتباههاش بگرده و رانندگیاش رو بهبود بده.
این موضوع برای من یکی از بهترین و قانعکنندهترین توضیحها برای سوالی بود که مدتهاست در ذهن دارم. از یک طرف به «معمولی» بودن احترام میگذارم و اعتقاد دارم که خودم هم آدم معمولیای هستم (همونطور که اکثریت جامعه هستن)؛ از طرف دیگه ترجیح میدم تصوری که از «خفن» بودن خودم در ذهن دارم، مختل نشه. با این ترتیب یک راه حل پیدا شد: میدونم که دوست دارم استثنایی باشم، اما احتمالن نیستم. امیدم رو هم از دست ندادهام.
چند خط از چامسکی
تروریسم به هرگونه عملکرد یا تهدید برای ترساندن و یا آسیب رساندن به شهروندان، حکومت و یا گروهها و شخصیتهای سیاسی گفته میشود (از ویکیپدیای فارسی).
به تعریف تروریسم نگاه کنین. با این تعریف، چه کسی بیشتر از همه دست به عملیات تروریستی زده؟ مشکل اینجاست که آمریکا همیشه پشت سر ترور بوده، ولی در عین حال به دنبال تعریفی بوده که در مورد خودش اعمال نشه. اتفاقن همین هم قسمت سخت قضیه است: تقریبن با هر تعریفی، اولین تروریست خود آمریکا خواهد بود.
روابط بینالملل خیلی شبیه به مافیاست. پدرخوانده نمیتونه هیچگونه نافرمانی رو تحمل کنه. در ضمن نافرمانی ممکنه مسری باشه و به خاطر همین هم خیلی مهمه که اگر پدرخوانده آثاری از نافرمانی دید، هرچه سریعتر جلوش رو بگیره. طبیعی هم هست که وقتی حرکتی از یکی از کشورها میبینه، خیلی سریع سرکوب میکنه.
آیا آمریکا در اتفاق یازدهم سپتامبر نقشی داشته؟
یا این که یازدهم سپتامبر کار آمریکا نبوده، یا اگر هم بوده، خیلی احمقانه بوده. آمریکا میخواست به عراق حمله کنه، چرا که دومین ذخایر نفت دنیا رو داشت. بعد از یازده سپتامبر به کجا حمله کرد؟ افغانستان! در نهایت هم تقصیر رو به گردن عربستانیها انداختن. در واقع آمریکا نیازی نداشته که برای حمله به عراق، یازده سپتامبر رو به راه بندازه.
آیا امکانش هست که فهرست کاملی از تمام عملیاتهای تروریستی که اتفاق افتاده تهیه کرد؟
ممکن نیست. در مورد خیلی از رخدادها، اطلاعاتی در دست نیست. در زمان کلینتون، آمریکا به یک کارخونهی داروسازی در سودان حمله کرد. سودان کشور فقیر و ضعیفی بود و این حمله هم آسیب وارد کرد. چند نفر کشته شدن؟ کسی نمیدونه و هیچ گزارشی هم منتشر نشد (بنا به گفتهی سفیر وقت آلمان، شاید دهها هزار سودانی تحت تاثیر این حمله و کمبودهای داروییای که ایجاد کرده، از بین رفتهان). حالا اگر القاعده به یک کارخونهی داروسازی در اسرائیل حمله میکرد، آیا اطلاعی از تعداد کشتهها و صدمات پیدا میکردیم؟ صد در صد! همینه که نمیشه اطلاعات دقیق و مفصلی از تمام عملیات تروریستی پیدا کرد.
در متن بالا، نقلقولها نقل به مضمون و خلاصه شده از صحبتهای نوام چامسکی بودن. اطلاعات بیشتر رو میتونین از سایتش بگیرین.
اگر لذت گفتگو را چشیده باشید، حرف نمیزنید: گفتگو میکنید

Children do not converse. They say things. They ask, they tell, and they talk, but they know nothing of one of the great joys in life, conversation. Then, along about twelve, give or take a year on either side, two young people sitting on their bicycles near a front porch on a summer evening begin to talk about others that they know, and conversation is discovered. Some confuse conversation with talking, of course, and go on for the rest of their lives, never stopping, boring others with meaningless chatter and complaints. But real conversation includes asking questions, and asking the right ones before it’s too late.
Charles M. Schulz
مدافع خیلی سرسخت
خودش رو طرفدار حقوق زنان میدونست. نصف نوشتههای وبلاگش، در مورد لباسهای زیرش بود. آدم آزاداندیشی بود.
بالا و پایینهای رومانیایی
چند وقت پیش یک بازدیدکننده داشتیم که در اصل اهل رومانی بود. موقع ناهار تعریف کرد که در رومانیایی، معادل عبارت «انجام بده» هست «فاکیو». در یک فروشگاه دیده که یک مادر و پسر در مورد این که کدومشون خریدها رو روی غلتک صندوقدار بگذاره بحث میکردهان: پسر به مادر میگفته فاکیو و مادر هم به پسر میگفته نه عزیزم، فاکیو!
کسی رومانیایی بلده که تایید کنه که قضیه درسته؟ (یا این دختره همهی ما رو سر کار گذاشته بوده؟)
احساس از کجا میآید؟
سالها پیش کتابی خوندم که مصاحبهای بود با فرامرز پایور. از سختی کوک کردن سنتور میگفت و این که همین سختی کوک، استفاده از سنتور رو در اکسترهای بزرگ ناممکن کرده. فکر کنم مصاحبه کننده پرسید که اگر دستگاه کامپیوتری ساخته بشه که به صورت اتوماتیک و سریع سنتور رو کوک بکنه چهطور؟ فرامرز پایور (نقل به مضمون) گفت که ممکن هست، اما وقتی به وسیلهی کامپیوتر کوک بشه، دیگه ساز اون حس و حال رو نخواهد داشت.
همون موقع برام سوال شد که مگه منشا حس و حال چیه که با کوک کامپیوتری حاصل نمیشه، اما با کوک انسانی حاصل میشه؟ بعد از سالها، دوباره چند روز پیش همون موضوع برام سوال شد.
اگر کامپیوتر کوککنندهی سنتور دقت صددرصدی داشته باشه، نتیجه این میشه که نتها دقیقن همونی میشن که باید باشن (هرکدوم یک فرکانس مشخص دارن). اما انتظار دارم که یک انسان اشتباهش بیشتر از کامپیوتر باشه و هیچ نتی رو نتونه به اندازهی کامپیوتر، نزدیک به فرکانس مورد نظر دربیاره. نتیجه این که (اگر درست نتیجهگیری کرده باشم)، منشا حس و حال از نظر پایور، خطای انسانی موقع کوک کردن سازه.
یک آزمایش ساده انجام دادم: هر نت سنتور با استفاده از چهار سیم نواخته میشه. پس ما هم میتونیم به جای هر نت، چهار نت مشابه استفاده کنیم. با اجرای چند نت، یک قطعه موسیقی ساده اجرا کردم و نتیجه رو ضبط کردم. در مرحلهی دوم فرض کردم یک انسان سنتور رو کوک کرده و در کارش خطا داشته. کوک نهایی هرکدوم از سیمها، یک توزیع نرمال خواهد بود که میانگینش فرکانس مورد نظر برای اون نت هست و انحراف معیارش هم دو. در ضمن عدد دو رو با دستکاری و بازی به دست آوردم، وگرنه که هیچ دلیل خاصی پشت انتخاب این عدد نیست (اگر پیشنهادی دارین لطفن مطرح کنین). نتیجه این میشه که بعد از کوک به وسیلهی انسان، به جای هر نت، چهار نت مختلف با توزیع نرمال حول فرکانس مورد نظر خواهیم داشت. همون قطعه موسیقی ساده رو دوباره اجرا کردم و حاصل رو ضبط کردم.
در پایین هر دوی قطعهها رو گذاشتهام. میتونین حدس بزنین کدومش خطای کوک داره و کدومش بدون خطاست؟ آیا یکیشون بیشتر به دلتون مینشینه یا هردو براتون یکی هستن؟
اگر نظری دارین یا فکر میکنین اشتباهی داشتهام، لطفن مطرح کنین. تا اینجا فقط یک توضیح به نظر من میرسه: اگر کوکها دقیق باشن، نسبت تقسیم فرکانس نتها به هم مشخص و اعداد گویایی هستن. اگر فرکانسها عددهای واقعن تصادفی (گیرم حول و حوش عدد اصلی) باشن، نسبت تقسیم فرکانس نتها به هم عددهای گنگی خواهند بود. شاید همین گنگ بودن نسبتهاست که از نظر پایور منشا حس تلقی میشده.
سوال پایانی: در مورد منشا حس در دیگر هنرها چهطور؟ آیا ماهیت اصلی «احساس» همون خطای انسانیه؟
یعنی واقعن ممکنه کسی راه پشت سرش رو جوری ببنده که خودش هم نتونه برگرده؟
صاحبخونه از دو ماه قبل از پایان قرارداد به من گفت که اتاقت رو مرتب نگه دار که اگر مستاجر جدید اومد، قشنگ باشه. گفتم ای خانوم!؟ من چند دهه است که اتاقم مرتب نیست، حالا از من میخوای که دو ماه تمام مرتب نگهش دارم؟ قربون شکلت، یه چیزی بگو جور در بیاد.
چند روزی رو سفر بودم. وقتی برگشتم، دیدم خودش اومده وارد اتاقم شده و اتاق رو مرتب کرده؛ پیرهنها و شلوارها و تیشرتها رو همه روی مبل چیده و کیسهی لباسهای کثیف رو زیر میز قایم کرده و تخت رو هم مرتب کرده. کارد میزدی، خونم در نمیاومد. دستم به جایی بند نبود و فقط دلم میخواست با همون دو دست، که به جایی هم بند نبودن، خفهاش کنم.
میخواستم توی اتاقم دزدگیر نصب کنم که اگر این دفعه وارد شد، جیغ و داد بکنه؛ ترسیدم سکتهاش بدم و بکشمش، خونش بیفته به گردن من. یاد حرف خودم افتادم که سر و کله زدن با موجودی که از من ضعیفتره و عقل ناقصی داره، خیلی سختتر از سر و کلهزدن با دیگر موجوداته.
اتاقم با راهروی باریکی شروع میشه و بعد فضای اصلی قرار داره. صبح قبل از ترک اتاق، یک مبل اون سر راهرو چپوندم و صندلی ام رو هم وسطش گذاشتم که تا حد ممکن مسدود بشه. شب وقتی برگشتم، خودم گیر کردم. نمیتونستم رد بشم و صندلی رو هم نمیتونستم جا به جا کنم. یعنی واقعن ممکنه کسی راه پشت سرش رو جوری ببنده که خودش هم نتونه برگرده؟
