در دوران جنگ ایران و عراق، وقتی که به شهر صنعتی کرمانشاه پناه برده بودیم (+ و +)، یک شب به شهر رفتیم که کمی وسایل بیاریم. شهر خالی و تاریک بود. سکوت کامل بود. پدر و مادرم با چند تا تخممرغ نیمرو درست کردن. چهارنفری زیر نور فانوس نشستیم. شهر کرمانشاه خالی بود و ما چهارنفر نشسته بودیم اون وسط و داشتیم تخممرغ میخوردیم. برادر من که اون زمان هنوز عقلش در نیومده بود، اصرار داشت که هرچه زودتر برگردیم. من که عقلم در اومده بود، اصراری به برگشتن نداشتم. وقتی به شهر صنعتی برگشتیم، چیزی نگذشت که به کرمانشاه موشک زدن. بعدتر که به شهر برگشتیم، دیدیم که موشک دقیقن به همون مسیری خورده بود که ما یک ساعت قبلش در اون بودیم. تا مدتها مادرم این واقعه رو به عنوان یکی از معجزات پسرش تلقی میکرد. جنگ بود. ما همه به معجزه نیاز داشتیم….
All posts by روزبه
زندگی مشترک اجباری مرغ و خروس ما
دیروز از کشته شدن مرغهامون در زمان جنگ، وقتی که در شهر صنعتی زندگی میکردیم نوشتم.
بعد از سگخور شدن مرغها، رفتیم و از یکی از دهات اطراف یک مرغ و یک خروس خریدیم. اسم مرغ رو حنا گذاشتیم و اسم خروس رو قوقول (البته الان که فکر میکنم میبینم که این اسمها خواست بابام بوده و مثل یک بستهی جالب، مثلن یک ایدئولوژی جالب، برای ما جا زده بود و ما هم پسندیده بودیم؛ وگرنه ما که از خودمون خلاقیتی نداشتیم). ما یک مرغ و یک خروس رو انتخاب کردیم، برداشتیم و کنار هم گذاشتیم، فارغ از این که آیا اینها با هم صنمی دارن یا نه، آیا تفاهمی دارن یا نه، آیا اصلن قصد زندگی مشترک با موجودی از جنس مخالف رو دارن یا نه. حرکت ما یک جورهایی به ازدواجهای از قبل ترتیبدادهشده شبیه بود. اتفاقن در حین انتقال این دو عضو جدید خانواده از ماشین به لونه، مرغ فرار کرد و پدر و مادر من به مدت یک ساعت توی شهر صنعتی به دنبالش میدویدن. یک جورهایی شبیه به یک عروس فراری بود که تا آخرین لحظه داشت تلاش میکرد از زندگی مشترک با یک خروس ناآشنا سرباز بزنه. قوقول و حنا هم به خاطر جنگ ایران و عراق به زندگی مشترک اجباری تن دادن. وگرنه که داشتن توی ده خودشون زندگیشون رو میکردن و احتمالن اگر جنگ نبود، هرکدوم به دنبال عشق خودش میرفت.
سگ مرغهای ما رو خورد
زمان جنگ بود و ما به شهر صنعتی کرمانشاه رفته بودیم؛ در واقع پناه برده بودیم که از بمبارانهای شهر در امان باشیم. مدتی رو در یک کارگاه صنعتی تولید قالب یخ و مدتی رو هم در یک اتاقک کارگاه تیرچه و بلوک زندگی میکردیم. من اون زمان نه سال سن داشتم.
پسر عموم مرغهاش رو به ما داده بود که ازشون مراقبت کنیم. عموم و خانوادهاش خودشون به تهران فرار کرده بودن. یک روز ظهر از اتاقکمون بیرون اومدیم و دیدیم سگ مرغها رو خورده. سگی بود که در همسایگیمون زندگی میکرد. سگی که خودش گرسنه بود. از ما گرسنهتر، اون بود. جلوش آشغال سیب که میانداختیم، با ولع گاز میزد. یک عمر هم مدیونمون میشد. تازگی بچهدار شده بود. میخواست چیزی برای بچههاش ببره که اونها هم بخورن. شرمندهی بچههاش نره تو خونه. یا لونه. یا هرجا. اونجایی که اون زندگی میکرد، نه خونه بود، نه لونه. به معنای واقعی کلمه سگدونی بود. یک جوب محقر که خشک بود و پر از خاک و خل. یکی نبود بهش بگه الاغ، تو که خودت غذا نداری بخوری، چرا تولیدمثل میکنی؟ احتمالن تشخیص داده بودن جامعهشون ظرفیت جمعیت بیشتری داشته و این هم در اون راستا فعالیت کرده.
گیرم که سگ هم گرسنه بوده باشه، به هر حال از این که میدیدم که مرغهایی که تا یک ساعت پیش زنده بودن و همبازی ما، حالا خورده شدهاند و ازشون مقداری خون و پر روی زمین باقی مونده، ناراحت بودم. بابام با من صحبت کرد و گفت که «این قانون طبیعته. قویترها ضعیفترها رو میخورن. البته تو اگه دوست داری، گریه بکن. گریه کردن هم قانون طبیعته». این حرفها برای من آرامشبخش بودن. از اون موقع چیزی حدود بیست و چهار سال گذشته. من طبیعتگرا شدم. به قانون طبیعت احترام میگذارم. به احساسات خودم هم احترام میگذارم. هنوز حرف بابام توی ذهنم هست. توصیه میکنم شماها هم با بچهتون حرف بزنین. براش توضیح بدین. بچهها میفهمن. ممکنه در نگاه اول خر به نظر برسن، اما اونقدری میفهمن که بعد از بیست و چهار سال حرفهاتون رو کلمه به کلمه به یاد بیارن.
موسیقی روز: «زمستان در ژوئیه» از سارا برایتمن
عکس روز
موسیقی روز: سعاد ماسی
از استتوسهای فیسبوک
اونی که شکستی، لیوان نبود. غرور من بود کثافت.
مراسم اعدام در چهارراه پشت مدرسهی ما
«میخوان تو چهارراه سر خیابان مدرسه دو نفر رو اعدام بکنن. چند وقت پیش این قاتلها رفته بودن حمام عمومی شمس، همین که سر چهارراهه، یک سرباز کشته بودن، جسدش رو قطعه قطعه کرده بودن، تو ساک دستی ریخته بودن و از حمام آمده بودن بیرون. چون خون از ساک دستی بیرون زده، اینها لو رفتهان و دستگیر شدهان. امروز ساعت چهار هم قراره اعدامشان بکنن. کنار خود حمام». اینها رو تقریبن از همه میشنیدیم.
ما اون روز بعد از ظهر کلاس فوقالعادهی فیزیک داشتیم. بعد از کلاس، کلاسورها رو به دست گرفتیم و به سمت چهارراه دویدیم (عادت داشتیم کلاسور به دست میگرفتیم. فکر میکردیم دبیرستان یعنی این که حتمن باید کلاسور داشت. یک کلاسور داشتم با مارک TOHIDI. البته کلاسور ژاپنی نبود، مارکش همون توحیدی خودمون بود. روش نوشته بود you are always in my heart. معلوم نبود که در مورد کی داره صحبت میکنه). وقتی به خونه میرسیدم باید تمرین فیزیک حل میکردم. اما تماشای مراسم اعدام از حل کردن تمرین فیزیک جالبتر بود و هر یک دقیقه از این برنامه هم غنیمتی بود.
خیابون به یکی از خیابونهای صحرای محشر شبیه بود. جمعیت داشتن به سمت چهارراه میدویدن. در چهرهها مخلوطی از هیجان و خنده و اضطراب دیده میشد. احتمالن اونها هم تماشای مراسم اعدام رو به کاری که داشتن (یا نداشتن) ترجیح میدادن. صحبت از قبح اعدام و سوال از عدالت محاکمه و نگرانی از کرختی به خاطر تماشای مرگ نبود؛ همه به سمت محل میدویدیم و به چیز دیگهای فکر نمیکردیم. به چهارراه رسیدیم. چهارراه غلغله بود. جمعیت درهم میلولیدن. همه در انتظار بودن تا مراسم شروع بشه.
بعد از مدتی انتظار، یک جرثقیل به چهارراه وارد شد و حضار کف و سوت زدن. منتظران دست تکون میدادن و رانندهی جرثقیل هم در جواب، سرخوشانه برای ملت دست تکون میداد. مردم منتظر بودن که جرثقیل وسط چهارراه توقف کنه و اعدام رو شروع کنه. اما جرثقیل توقف نکرد، از وسط چهارراه رد شد، به راهش ادامه داد، رفت و دور شد. حضار هم مات و مبهوت به سمت جرثقیلی که دور میشد نگاه کردن که «پس چرا اینطور شد؟!»…
چند روز بعد فهمیدیم که قرار هم نبود جرثقیلی بیاد. قرار هم نبود اعدامی صورت بگیره. اصلن قتلی صورت نگرفته بود که قاتلهاش بخوان اعدام بشن. کل جریان شایعه بود؛ شایعه شده بود که اون روز قراره اعدام انجام بشه برای قتلی که خودش شایعه بود. ماجرا واقعیت نداشت و ما جمعیتِ بیخبر، برای تماشای مراسم خیالی اعدام جمع شده بودیم! (هنوز هم در تعجبم که عجب شایعهای بوده که این تعداد آدم رو یکجا و در یک زمان به این خوبی جمع کرده)
در تمام این مدت حموم عمومی همچنان گوشهی چهارراه بود، ساکت و بیصدا. انگار که به ریش ما منتظران نمایش میخندید….
عکس روز: بچههای پرتغالی
گاهی وقتها یک چیزی در زندگی خرابه
گاهی وقتها یک چیزی در زندگی خرابه. نمیدونی چیه، اما میدونی که خرابه. واضحه. از این که یک پای کار میلنگه واضحه. دست و پا میزنی، تلاش میکنی بفهمی، سعی میکنی وضعیت رو بهسامان کنی، اما همچنان کار خرابه. به دنبال جواب میگردی. به دنبال این میگردی که یک نفر پیدا بشه و بگه که چی خرابه و اصلن چرا خرابه، اما نه کسی هست و نه جوابی. اثر دست و پا زدن هم که برعکسه، انگار که در یک باتلاق گیر کردهای و هر حرکتی که بکنی، بیشتر توش فرو میری. بماند که اگر حرکتی هم نمیکردی، همچنان فرو میرفتی.
این جور وقتها وغوغ یک غاز هم میتونه باعث خوشحالی بشه. باعث امید بشه. در یک لحظه، دنیا کوچیک و خوار به نظر برسه، دل آدم شاد بشه و یک لحظه با خودش بگه «پس چیز مهمی نیست، دنیا هم که کوچیک و بیاهمیته، ارزش نگرانی نداره». ولی این احساس خوشی هم کوتاهه. از همون وغوغ غاز بیشتر طول نمیکشه….