Category Archives: زندگی

تولد

در تولد یکی از دوستان‌اش، همه‌ی بچه‌ها دور یک میز نشسته بودن. چراغ‌ها رو خاموش کردن و تنها نور اتاق، نور زرد-نارنجی شمع‌ها بود. رو به روی صاحب تولد نشسته بود و تنها بچه‌ای بود که روی صندلی‌اش ننشسته بود. دست‌هاش رو به هم قفل کرده بود و از خوش‌حالی بالا و پایین می‌پرید. دهن‌اش به بزرگ‌ترین اندازه‌ی ممکن باز شده بود؛ هرچی دندون داشت دیده می‌شد. تنها بچه‌ای هم بود که چشم‌هاش برق می‌زد و از صدای ذوق و خنده، وسط تولد خوندن، نفس‌اش در نمی‌اومد.

دل‌ام براش سوخت. تنها چیزی که می‌دیدم، یک صحنه‌ی تلخ و غم‌انگیز بود. نمی‌دونم چرا. دل‌ام به حال‌اش می‌سوخت؟ نگران آینده‌اش شدم؟ از این که روزی تمام خوشی‌هاش رو از دست بده ترسیدم؟ غم دنیا به سرم ریخت. صاحب تولد همون چهار شمع رو هم فوت کرد و اتاق تاریک شد.

گردنی کج، چشمی نیمه بسته و گوشی افتاده

هم‌کارم ظرف غذایی رو که از خونه آورده بودم در دستم دید و گفت «خوش به حالت! این قدر هوس غذای خونگی کرده‌ام…» خانمش و بچه‌هاش هنوز نیومده بودن و تا یک ماه دیگه می‌رسیدن. خودش کم‌تر از یک ماه بود که ازشون دور شده بود و امکان آش‌پزی نداشت که برای سر کارش غذای «خونگی» بپزه.

اگر قبل‌تر بود، خجالت می‌کشیدم. عذاب وجدان می‌داشتم که من دارم غذای خونگی می‌خورم و اون بیچاره مجبوره از رستوران محل کار غذا بگیره. الان اوضاع فرق کرده: نه خجالت می‌کشم و نه عذاب وجدان دارم.

خودم به مدت چهارماه در اتاقی از خونه‌ی «کتی» خانم زندگی کردم و همیشه غذای محل کار رو خوردم. آخر هفته‌ها هم غذای بیرون می‌خوردم. یک بار دست به آش‌پزی شدم که کتی اعتراض کنان اومد و تقریبن سرم جیغ کشید که توی تفلن غذا نپز، ضرر داره. پرسیدم برای من؟ گفت «تو رو کار ندارم، طوطی من آسیب می‌بینه». مدت پنج ماه هم در اتاقی از خونه‌ی «ان» زندگی کردم. اون‌جا هم هیچ باری دست به آش‌پزی نزدم و فقط غذای بیرون خوردم. با اخلاق گه «ان»، دیگه حتا جرات نکردم آش‌پزی رو امتحان کنم.

اگر کسی از بدبختی تنهایی‌اش بگه، ما هم داشته‌ایم. اگر ما سر خودمون رو گرم کرده‌ایم، پس اون‌ها هم می‌تونن کاری کنن. اگر ما فاصله‌ی کمی از هم داشتیم و باز هم مجبور بودیم به خاطر اخلاق بد صاحب‌خونه، سال جدید رو دور از هم تحویل کنیم، پس اون‌ها هم می‌تونن مقداری دوری رو تحمل کنن.

اگر کسی از بحران مالی بگه، ما هم داشته‌ایم، خوبش رو هم داشته‌ایم. اگر کسی از مرگ اطرافیان‌اش شکایت کنه، ما هم داشته‌ایم، از همه رقم، ریز و درشت، پیر و جوون.

اگر کسی از بیماری بگه، ما هم داشته‌ایم. در یک مورد احمقانه، با چهار جراح مختلف کار کردم و بعضی‌ها رو اون‌قدر زیاد ملاقات کردیم که با دکتر و پرستار و منشی صمیمی شده بودیم و ما از جیک و پوک اون‌ها با خبر بودیم و اون‌ها هم از جیک و پوک ما. یکی از کادرها رو از قبل از تولد هامون می‌شناختیم و این‌ها در دو سال گذشته، در ملاقات‌های مرتبی که باهاشون داشتیم، با عکس‌هایی که نشون‌شون می‌دادیم، شاهد بزرگ شدن بچه بودن. در آخرین ویزیت اون دکتر، هامون رو هم بردیم و همگی با هم در مطب عکس یادگاری انداختیم. اون قدری که با بعضی از دکترها صمیمی شدیم، با خیلی از دوست‌هامون صمیمی نشدیم.

اگر کسی از در به در به دنبال هر کاری گشتن بگه، چشیده‌ایم. وقتی لازم شده، دست به هر کاری هم زده‌ایم و بالاخره یک جایی اون وسط لذتی هم برده‌ایم.

گروهی هستن که سرشون رو کج می‌کنن، یکی از پلک‌ها رو نامتقارن تا نیمه می‌بندن و با ابروهای افتاده، از بدبختی‌هاشون می‌گن. اگر روی عضله‌های گوش‌شون هم کنترل داشتن، حتمن یکی از گوش‌ها رو به پایین تا می‌کردن. به نظرم راه برخورد با این‌ها نه عذاب وجدانه، نه شرمندگی و نه نصیحت. هیچی، یادآوری تجربه‌های سخت و ناخوشایندیه که خودمون در گذشته داشته‌ایم؛ تجربه‌های مشابه‌ای که به ما یادآوری می‌کنن که این چیزها نه گردن کج کردن دارن، نه یک چشم رو بستن و نه گوش پایین انداختن.

خال‌کوبی برای فرزند

سلام به همه! تقریبن سه هفته پیش، بچه‌ی من «رن»، که در بلغارستان منتظرم بود، پیش خدا رفت. از شما پرسیده بودم که چه گل‌هایی در بلغارستان طرف‌دار دارن و امروز روی تنم یک خال‌کوبی قشنگ برای دخترم گذاشتم. امکانش رو نداشتم که در این دنیا در آغوش بگیرمش. خیلی هیجان‌زده‌ام که به خاطرش هر روز این خال‌کوبی رو به همراه دارم و هر موقع که بشه، می‌تونم داستان‌اش رو برای بقیه بگم.
[می‌دونم که خال‌کوبی چیزی نیست که همه دوست داشته باشن. کاملن به نظرتون احترام می‌گذارم. لطفن از حرف‌های تند خودداری کنین]

در گروه فرزندخواندگی بلغارستان در فیس‌بوک، عکسی از خال‌کوبی‌اش گذاشته بود. خال‌کوبی‌ای از گل‌های رنگ و وارنگ بر شونه‌اش، که به یاد دختری گذاشته بود که هیچ‌وقت ندیدش. یک نفر کامنت گذاشته بود:

من هم وقتی پسرم فوت کرد، یک بادکنک روی دستم خال‌کوبی کردم. پسرم به بادکنک خیلی علاقه داشت. بندش کم‌رنگ افتاده و بیش‌تر به یک قطره اشک شبیه شده، که با وضعیت من هم جور در می‌یاد. به بقیه‌ی بچه‌هام گفته‌ام که جای برادرتون توی بهشت خیلی خوبه و برای همین مجبورم ناراحتی‌ام رو ازشون پنهان کنم. الان همین خال‌کوبی که همیشه هم به همراه دارمش، به نوعی مایه‌ی آرامش برای من شده.

اگر پسری داشته باشین که علاقه‌ی افراطی به بادکنک داشته باشه، دردناک بودن وضعیت دوم رو بیش‌تر هم حس می‌کنین. برای اولین بار دید جدیدی نسبت به خال‌کوبی پیدا کردم (البته خودم بنا ندارم نقشی روی تنم خال‌کوبی کنم). تازه متوجه شدم که خال‌کوبی الزامن از سر خوشی نیست و گاهی ابزاریه برای سوگ‌واری: نماد دردیه که شخص همیشه همراه خودش داره.

پس‌نوشت: دو مورد بالا رو از گروه فرزندخوانده‌ها و پدر و مادرها و منتظران فرزندخواندگی بلغارستان در فیس‌بوک آوردم. تجربه‌ی خود ما نبودن.

چند خطی درباره‌ی سوگ‌واری برای از دست رفته‌ها

متن زیر خلاصه‌ای از برداشت من از یک کارگاه آموزشی در مورد «سوگ‌واری» است که امشب شرکت کردم که به همراه کمی مطلب از خودم آورده‌ام.

سوگ‌واری واکنشی است که در برابر از دست دادن چیزی یا کسی نشان می‌دهیم. سوگ‌واری بسیار بسیار فردی است و از هر شخص به شخص دیگر فرق می‌کند. سوگ‌واری می‌تواند در هریک از زمینه‌های زیر تاثیر بگذارد:

  • فیزیکی: حتا جسم تحت تاثیر قرار می‌گیرد
  • عاطفی
  • شناختی (cognitive): قابلیت‌های ذهنی شما ممکن است تحت تاثیر سوگ‌واری کاهش یابند
  • رفتاری
  • روحانی: سوگ‌واری ممکن است بر اعتقادات هم تاثیر بگذارد. برای مثال گروهی ممکن است اعتقادات مذهبی‌شان کم‌رنگ شوند و در گروهی ممکن است پررنگ‌تر شوند

هیچ جدول زمان‌بندی مشخصی برای سوگ‌واری وجود ندارد و نمی‌توان گفت که سوگ‌واری یک شخص حداکثر تا چه زمانی باید پایان پذیرد. چیزی که واضح است این است که درد ناشی از فقدان به مرور زمان کم می‌شود. شما بالاخره به همان سطح کارایی قبل از اتفاق می‌رسید و شاید حتا سطح کارایی‌تان بیش‌تر از قبل هم بشود. نکته‌ی جالب این‌جاست که ما هم‌چنان ارتباطات عاطفی (bonding) با کسی را که از دست داده‌ایم ادامه می‌دهیم.

کودکان در هر سنی عزاداری می‌کنند. سوگ‌واری‌شان از خیلی جهت‌ها هم به سوگ‌واری بزرگ‌ترها شبیه است و هم از خیلی جهت‌ها متفاوت است.

یکی از کمک‌های بزرگ به بازمانده‌ها در دوران سوگ‌واری شرکت در گروه‌های پشتیبانی (support group) است. این گروه‌ها مزایای زیادی دارند از جمله این که:

  • غم و سوگ‌واری را معتبر می‌شمارند و بر وجودشان صحه می‌گذارند
  • برای شخص پشتیبانی و امکانی برای آرامش فراهم می‌کنند
  • پیشنهادها و راه‌حل‌هایی برای مقابله با غم ارایه می‌دهند
  • امید ایجاد می‌کنند

آموزش در زمینه‌ی سوگ‌واری مهم است. آموزش به معتبر شناختن و صحه گذاشتن بر غم کمک می‌کند و راه‌هایی برای مقابله با وضعیت فعلی پیش روی شخص می‌گذارد.

وقتی به کسی که سوگ‌واری می‌کند پیشنهاد کمک می‌دهید، پیشنهادهای مشخص و روشن بدهید. به جای این که بگویید «هر موقع کاری داشتی، به من بگو»، پیشنهادهایی بدهید مثل این که «الان شاید بخواهی با خودت باشی. اگر بخواهی، من می‌تونم بچه‌هات رو ببرم بیرون و بگردونم» یا «تا الان شوهرت آشغال‌ها رو بیرون می‌گذاشته و یا چمن‌ها رو می‌زده؛ بذار مدتی من این مسوولیت رو به عهده بگیرم». در مواقع سوگ‌واری، ممکن است غافل‌گیر شوید از این که کسانی به شما کمک کنند که هیچ‌گاه تصور نمی‌کردید روزی پشتیبان شما باشند (من خودم با چنین موردی زیاد مواجه شده‌ام).

یکی از سخن‌رانان میزگرد هم این طور گفت:

چهار سال پیش شوهرم رو از دست دادم. یک هفته قبل از شصت و دومین سال‌گرد ازدواج‌مون فوت کرد. من تمام عمرم یا پیش خانواده‌ام بوده‌ام یا پیش شوهرم و به مدت هشتاد و سه سال هیچ وقت تنها نبوده‌ام. حالا بعد از این همه مدت تنها شده بودم. هم‌چنان با شوهرم زندگی می‌کردم. چراغ آش‌پزخونه رو همیشه روشن می‌گذاشتم؛ عکس‌هاش اون جا بود و نمی‌خواستم توی تاریکی باشه. برنامه‌های تلویزیونی مورد علاقه‌اش رو نگاه می‌کردم. برنامه رو نگاه می‌کردم و هم‌چنان با شوهرم حرف می‌زدم. گاهی با خودم می‌گفتم عجب شوهر خوبی، هر چه قدر بخوام حرف می‌زنم و یک بار هم برنمی‌گرده جواب بده!

مدتی بعد از فوت شوهرم به خدم اومدم و دیدم که فقط من دارم برای خودم عزاداری می‌کنم، در حالی که شوهرم پدر بچه‌هام هم بوده. در خانواده یک رسم درست کردیم: هر سال برای تولدش به همراه بچه‌ها و نوه‌هام به رستوران مورد علاقه‌اش می‌ریم و از خاطراتمون در موردش صحبت می‌کنیم. همین رسم خیلی به ما کمک کرد.

خیلی دلم می‌خواست که من قبل از اون بمیرم. اما به‌تر شد: مطمئنم اگر من می‌مردم و اون تنها می‌شد، گند می‌زد!

یک بار برادر یکی از دوست‌های نزدیک‌ام فوت کرد. من هم برای مراسمش تا لانگ آیلند رفتم. راه برگشت تا خونه خیلی طولانی بود و ترافیک سنگین بود. نزدیک به سه ساعت توی ترافیک بودم. اول همه‌اش نگران و عصبانی بودم که این همه در ترافیکم. بعد با خودم فکر کردم و گفتم که الان که کسی توی خونه منتظرم نیست؛ پس چرا نگران باشم؟ به‌تره که ریلکس باشم و از همین ترافیک هم لذت ببرم. بعد احساس گناه کردم که دارم از یکی از مزیت‌های نبود شوهرم لذت می‌برم. بالاخره یک چیزهایی هم پیش میاد که من برای خودم داشته باشم و من لذت ببرم که اتفاقن همین لذت‌ها از نبود طرف هم به من احساس گناه می‌دن. اما یک واقعیته که بالاخره باید نکته‌های مثبتی هم از نبود کسانی که عاشقانه دوست‌شون داریم پیدا کنیم.

هر روز وزن کم می‌کنم

– من هم بعد از شما خودم رو وزن می‌کنم. وزنم همین جور کم می‌شه؛ نمی‌دونم چی کار کنم. بس که امسال توی خانواده مرگ داشتیم. در یک سال گذشته ده نفرمون مردن. همین طور پشت هم از بین می‌رن. دوست نزدیکم همین تازگی مرد… بله؟… پنجاه سال!… بله؟… آها، سرطان داشت… دوستم جوون مرد… ای بابا…

= …؟

– نه، زیاد نشده بود… کم‌تر هم شده بود…

= …

– امیدوارم. امیدوارم که زیاد بشه. نمی‌دونم… سگم هم سرطان داره….

دردی که خودش مبدا تاریخ شد و تا آینده‌ی نامعلومی هم همراهم خواهد بود

وقتی خبردار شدم، کمی پلک زدم. شک کردم. دوباره نگاه کردم. درک نمی‌کردم. برام مفهوم نبود. جلوی چشم‌هام سیاهی می‌رفت. خالی شده بودم. نمی‌تونستم دست و پا بزنم. قبل‌تر اگر دست و پا می‌زدم، چیزی دستم رو می‌گرفت، می‌تونستم بیش‌تر دست و پا بزنم. این بار دیگه در خلا بودم. هیچی دورم نبود. دستم به هیچ جا بند نبود.

در بهت بودم و به دست‌هام نگاه می‌کردم. به دونه دونه‌ی انگشت‌ها زل می‌زدم. بی‌حس بودن، نیرویی نداشتن. شک کردم که این‌ها این‌جا چه کار می‌کنن. به دنبال امید می‌گشتم. به دنبال چیزی یا راهی جایگزین می‌گشتم. چیزی نبود. تازه فهمیدم اون چیزی که از دست داده‌ام، جایگزین نداره.

به دنبال بقیه می‌گشتم. کسانی که درد مشترک داشته باشن. می‌خواستم ببینم که فقط منم که دارم درد می‌کشم؟ می‌پرسیدم «حالا چی می‌شه؟». به این‌جاش فکر نکرده بودم. هیچ وقت فکر نکرده بودم که این رو هم ممکنه از دست بدم. هیچ ایده‌ای نداشتم. توی خلا بودم.

حالت تهوع داشتم. مطمئن بودم که اگر بالا بیارم، این درد هم بیرون می‌ریزه. اما چیزی رو بالا نمی‌آوردم. چیزی بود که همون تو معلق و سرگردان بود؛ نه می‌شد قورت داد و نه می‌شد بالا آورد.

می‌خواستم لبخند بزنم، اما عضله‌های صورتم جون نداشتن، جمع نمی‌شدن. سرم به بدنم سنگینی می‌کرد. دوست داشتم مثل مایع روی زمین پخش می‌شدم، جز به جز بدنم به پایین‌ترین جای ممکن می‌رفت، به پایین‌ترین لایه‌های زمین فرو می‌رفت. یک چیزی توی گلوم بود. نه کم می‌شد و نه زیاد. شناور بود.

وقتی اولین بار به خونه برگشتم، دوباره به یادش افتادم. یادم افتاد آخرین باری که خونه رو ترک کردم، هنوز داشتمش. اون از دست دادن، به مبدا تاریخ تبدیل شد. ناخن‌هام رو قبل از از دست دادن گرفتم یا بعدش؟ وقتی فلانی رو دیدم، از دست داده بودم یا نه؟

خوابیدن سخت بود. از خواب می‌ترسیدم. اما بالاخره می‌خوابیدم. خوابش رو می‌دیدم. آرامش رو بالاخره پیدا می‌کردم. وسط خواب چشمام رو باز می‌کردم. یادم می‌افتاد که از دست داده بودمش، اما دردی هم نداشتم. بیدارتر می‌شدم. دردش بر می‌گشت. می‌دیدم که چیزی عوض نشده. آرامش فقط توی خواب بوده. دوباره واقعیت رو حس می‌کردم.

گاهی متوجه حضور ناگهانی نور می‌شدم. نور با همون سرعتی که اومده بود، محو می‌شد. با چنگ و دندون به دنبال راهی بودم که بدون اون زندگی کنم. کم کم نور بیش‌تر از قبل می‌شد. صداها رو به‌تر از قبل می‌شنیدم. می‌دیدم که آدم‌ها با هم حرف می‌زنن، مشغول زندگی‌شونن. برای اولین بار هوس شنیدن موسیقی می‌کردم، هرچند برای شنیدن موسیقی محتاط بودم. کمی می‌ترسیدم. جرات نمی‌کردم به هر موسیقی‌ای گوش کنم. کنجکاو می‌شدم که کمی اخبار بخونم. گاهی بعضی رنگ‌ها به چشمم می‌اومدن.

عضله‌های صورت برای لبخندهای هرازگاهی هم‌کاری می‌کردن. گاهی لبخندی روی لبم می‌اومد و می‌موند. همه‌چیز پاک می‌شد و به زندگی قبلی برمی‌گشتم. همه‌چیز خوب بود، ولی یک دفعه یادش برمی‌گشت. فکر کرده بودم تموم شده، ولی دوباره برگشته بودم به خونه‌ی اول.

صبح می‌شد. از خواب بیدار می‌شدم. به اطراف نگاه می‌کردم. به دنبال دلیلی برای بیداری می‌گشتم. دلیلی پیدا نمی‌کردم. به نظرم به‌تر بود که بیش‌تر می‌خوابیدم. می‌خوابیدم، به اندازه‌ی تمام بیداری‌هایی که با داشتنش گذروندم. بیش‌تر می‌خوردم. گاهی زیادی می‌خوردم. آرامش رو در یک کاسه‌ی بستنی می‌دیدم. هرچه‌قدر بیش‌تر خودم رو در بستنی غرق می‌کردم، آرامش بیش‌تری پیدا می‌کردم.

گاهی با بعضی‌ها صحبت می‌کردم. نسبت به گفتگو بازتر شده بودم، بیش‌تر می‌پذیرفتم. هم‌دردی می‌شنیدم، آروم‌تر می‌شدم. راه‌های بیش‌تری رو جلوی خودم می‌دیدم. گاهی امکان زندگی کردن بدون اون از دست رفته هم به ذهنم می‌رسید.

ماه‌ها گذشت تا کمی به‌تر شدم. اما باز هم هیچ‌وقت فکرش ترکم نکرد. همیشه با من بود؛ ممکن بود گاهی کم‌تر خودش رو نشون بده، اما به هر حال همیشه وجود داشت. دردی بود که از اون مبدا تاریخ همراهم شد و تا زمانی نامعلوم در آینده هم همراهم خواهد بود.

آویلدا هر شنبه دعا می‌کنه که هیچ پدر و مادری بچه‌شون رو سقط نکنن

آویلدا در یک فروشگاه کره‌ای کار می‌کنه. کارش اینه که یک میز کوچیک داره و مقدار کمی از نمونه‌های غذاها رو برای مشتری‌های فروشگاه سرو می‌کنه که مشتری تشویق بشه و مواد اولیه‌ی اون غذا رو بخره. قدش چندان بلندتر از ارتفاع میزش نیست و با دست‌های تپلش برای مشتری‌ها قطعه‌های ریزی از غذا رو در ظرف‌های کوچیک یک بار مصرف می‌گذاره و بهشون می‌ده.

آویلدا بیش‌تر وقت‌ها ماهی سرو می‌کنه. ماهی سفید رنگ شیلی، چرب و چیلی، با عطری که تا زمان خروج از فروشگاه با آدم می‌مونه. یک بار دستش به خاطر سرخ کردن ماهی سوخته بود و برای چند هفته سوپ سرو می‌کرد. بعد از اون، هر بار که می‌دیدیمش، حال دستش رو می‌پرسیدیم و اون هم با لحن کش‌داری می‌گفت «ماچ بتر، ماچ بتر». همیشه می‌گفت دستش خیلی به‌تره، اما از نظر ما همیشه پشت دستش به همون اندازه سرخ و ملتهب بود.

آویلدا رو وقتی برای اولین بار دیدیم، هنوز هامون به دنیا نیومده بود. همیشه از حال و روزمون می‌پرسید و برامون آرزوی موفقیت می‌کرد. خودش یک پسر پونزده ساله داره و بچه‌ی دومش وقتی دو روزه بوده مرده. وقتی این رو تعریف کرد، کمی مکث کرد و گوشه‌ی چشمش رو با پشت دستش پاک کرد.

آویلدا جزو اولین کسانی بود که هامون رو دید. چشم‌هاش برق می‌زد و نمی‌دونست چه کار کنه. اولین چیزی که به نظرش رسید این بود که چند برابر مقدار معمول، توی ظرف یک بار مصرف برای ما ماهی بچپونه. می‌گفت بخورین، براتون خوبه. وسط رسیدگی به مشتری‌های دیگه، هر از گاهی به بچه نگاهی می‌انداخت و با لهجه‌ی مکزیکی که به جای «و» می‌گن «ب»، می‌گفت «گاد بلس هیم بری ماچ». گفت دفعه‌ی دیگه که بیایین، یک چیزی براش دارم.

آویلدا رو امروز دیدیم. پشت میزش بود. وقتی ما رو دید، پرید رفت پشت فروشگاه و با یک مجموعه کادو برگشت. برای هامون چند جوراب، چند پیش‌بند و یک پتو خریده بود. کادو رو با ذوق به ما داد و با همون ذوق ما رو بغل کرد.

آویلدا از خودش گفت. از شلوغی فروشگاه و هجوم مشتری‌هاش غافل شده بود و می‌خواست با ما حرف بزنه. گفت که بعد از یازدهم سپتامبر، اداره‌ی مهاجرت به شوهرش گفته که خودش رو معرفی کنه، شوهرش به اون‌جا نرفته و بعد از اون دیپورت شده. الان یک پسر پونزده ساله داره و این هم هر موقع که بتونه، برای دیدن شوهرش به مکزیک می‌ره.

آویلدا کار سختی داره؛ باید قسمتی از وقتش رو در یخچال فروشگاه سپری کنه. می‌خواد که خونه‌اش رو به مهدکودک خونگی تبدیل بکنه، با کمک خواهرزاده‌اش از چند بچه نگهداری کنن و درآمدش رو بیش‌تر کنه. برای گرفتن مجوز به پول احتیاج داره. امید داره که اگر کار مهدکودکش بگیره، با درآمد بیش‌تر می‌تونه وکیل بگیره و شوهرش رو به آمریکا برگردونه.

آویلدا یک بار سرپرستی موقت یک بچه رو به عهده گرفته بوده. به خاطر یک سوتفاهم بچه رو ازش می‌گیرن. این هم وکیل می‌گیره و درست بودن کارش رو تایید می‌کنه. بعدتر بهش می‌گن باشه، اجازه می‌دیم یک بچه‌ی دیگه رو به سرپرستی موقت بپذیری. بهش برخورده بوده و دیگه قبول نمی‌کنه.

آویلدا عاشق بچه‌هاست؛ هر شنبه برای همه‌ی بچه‌ها دعا می‌کنه. بزرگ‌ترین دغدغه‌اش هم که همیشه از خدا می‌خواد اینه که هیچ پدر و مادری بچه‌شون رو سقط نکنن.

وقتی که عاشق شهر می‌شوی

شهر هم مثل آدم می‌مونه. یک نگاه می‌کنی و خوشت میاد. بوستون رو اولین بار دیدم و عاشق شدم. با خودم گفتم همین به‌ترین جای دنیاست. متروهای پر از جمعیتش هیجان‌انگیز بودن. مردم راحت بودن و خنکی هوا هم دل‌چسب بود.

کمی بیش‌تر که با یک شهر آشنا می‌شی، تازه اون روی سگش رو بهت نشون می‌ده. از صاحب‌خونه گرفته تا راننده تا فروشنده، هرکدوم زهر خودشون رو می‌ریزن. برای من شلوغی متروی بوستون دیوانه‌کننده بود. مردم گستاخ بودن و سرمای تموم‌نشدنی هوا تا عمق وجودم رو می‌سوزوند. این جاست که از شهر بدت میاد. دلت رو می‌زنه. اما خیلی دیر شده. حتمن زندگی جدیدی رو شروع کرده‌ای که به این مرحله هم رسیده‌ای. یعنی گیر کرده‌ای. راه پس نداری.

به اندازه‌ی کافی که توی یک شهر زندگی کردی، عاشقش می‌شی. تو هم جزیی از همون شهر شده‌ای. بالا و پایینش دستت میاد. تو هم یکی از همون مردم شده‌ای. الان دیگه برام متروی بوستون زنده است؛ من هم یکی از همون مسافرها هستم. مردم هم طبیعی هستن، نه خیلی مودب و نه خیلی بی‌ادب، مثل همه‌ی مردم طبیعی دیگه. خودم رو جزیی از شهر می‌دونم و از این شهر برای خودم سهم دارم. هنوز هم برف میاد و سرماش سخته، اما برفش قشنگه.

شهر هم مثل آدم می‌مونه. باید عاشق بشی.

پسری که زندگی رو رها کرد و دختری که برای زندگی جنگید

– اگه ممکنه برام یک آهنگ پخش کنین.

= آهنگ رو که پخش می‌کنم. قبلش یک ذره از خودت بگو.

– من بیست سال دارم و بچه‌ام چهارده ماهشه. پدرش قبل از تولدش گذاشت و رفت. بچه که به دنیا اومد، پدرش یک هفته‌ای اومد، پیش ما بود و بعد دوباره غیبش زد. یک بار دیگه هم اون وسطا پیداش شد، ولی باز هم ترک‌مون کرد. دو هفته پیش دوباره برگشت.

= یعنی تمام دوران بارداری رو تنهایی سپری کردی؟ تمام این مدت هم به تنهایی بچه رو بزرگ کردی؟

– آره، دست تنها بودم.

= خانواده‌ات چی؟ کمکی نگرفتی؟

– نه، اونا خبر ندارن.

= خرج زندگی‌ات رو چه‌طور در میاری؟

– دو شیفت کار می‌کنم…

ریچارد داکینز در کتاب ژن خودخواه نوشته بود که از دید گسترش ژن، به‌ترین گزینه برای هر یک از طرفین، چه نر و چه ماده، اینه که وقتی بچه‌دار شدن، بذارن و برن. فرض کنیم اسم یکی‌شون الف باشه و یکی‌شون هم ب. با این ترتیب هم الف و هم ب ترجیح می‌دن بعد از شکل‌گیری بچه برن و بچه‌های دیگه‌ای بیارن، در مقایسه با این که بمونن و از بچه نگهداری کنن. با این وضعیت فرصت بیش‌تری دارن ژن خودشون رو گسترش بدن. اما مساله‌ی نگهداری از بچه هم‌چنان پابرجاست. آوردن یک بچه وقتی توجیه داره که اون بچه بتونه دووم بیاره و رشد کنه و خودش بچه‌دار بشه و با این ترتیب ژنش رو گسترش بده. در نتیجه هم پدر و هم مادر می‌خوان مطمئن بشن که بچه می‌تونه به زندگی‌اش ادامه بده و احتمالن بعدتر بچه‌دار بشه.

در چنین شرایطی هرکس که بتونه زودتر خانواده رو ترک کنه، سود برده: فرض کنین الف زودتر از ب خانواده رو ترک می‌کنه. این جوری می‌تونه از قید و بند نگهداری از بچه رها بشه، جفت دیگه‌ای پیدا کنه و بچه‌های بیش‌تری به دنیا بیاره (و به دنبالش ژن‌هاش رو بیش‌تر پخش کنه). از طرف دیگه ب که با بچه تنها مونده، دیگه ترجیح نمی‌ده که بذاره و بره، چرا که نگهداری از بچه مهم‌تره. البته ب هم به خاطر اخلاقیات از بچه نگهداری نمی‌کنه و توجیه ژنتیکی برای این کارش داره. حالا که الف رفته و ب با بچه تنها مونده، باید بین دو گزینه انتخاب می‌کرد: یا این که بچه رو به امید پیدا کردن جفت دیگه ترک کنه که احتمالن بچه از بین می‌ره و در نتیجه تمام هزینه‌هاشون برای آوردن بچه بی‌فایده می‌شه، یا این که بمونه و از بچه نگهداری کنه و دست کم مطمئن باشه که نصف ژن‌های خودش شانس گسترش پیدا می‌کنن (نصف دیگه‌ی ژن‌های بچه هم از الف بوده که گذاشته و رفته).

در خیلی از گونه‌ها در طبیعت، بعد از شکل‌گیری نطفه، مادر از نطفه یا جنین تازه شکل گرفته نگهداری می‌کنه؛ مثلن پرنده‌های ماده از تخم نگهداری می‌کنن یا در پستانداران بچه تا مدت قابل توجهی در بدن مادره (البته نمی‌دونم که آیا مثلن پستاندار تخم‌گذار هم داریم یا نه، ولی به هر حال در موضوع گفتگو فرقی ایجاد نمی‌کنه). نتیجه این که شاید بیش‌تر شاهد این هستیم که پدر می‌گذاره و می‌ره و مادر هم نه به خاطر وفاداری که به خاطر گسترش ژن‌هاش مجبور می‌شه بمونه و از بچه نگهداری کنه. البته این نقش این‌چنینی مادر همیشه هم به این شکل نیست و در مورد بعضی از موجودات مثل ماهی، جنس ماده شانس بیش‌تری داره که بعد از تخم‌گذاری، از خانواده فرار کنه، پدر رو با تخم‌های بارورشده تنها بگذاره و خودش سعی کنه جای دیگه‌ای ژن‌هاش رو گسترش بده.

اما جنس‌های ماده هم بی‌تفاوت ننشسته‌ان که مورد بهره‌برداری قرار بگیرن. در بعضی گونه‌ها، جنس ماده حاضر به جفت‌گیری با جنس نر نمی‌شه، مگر این که جنس نر براش خونه‌ی مناسب فراهم کنه. مثلن در بعضی پرنده‌ها جنس نر مجبوره لونه بسازه و در نتیجه سرمایه‌گذاری کنه. وقتی هم که جنس نر برای پیدا کردن هر جفت سختی می‌کشه، مدت زیادی وقت و سرمایه گذاشته و می‌دونه که اگر هم خانواده رو ترک کنه، الزامن به این معنا نیست که می‌تونه به راحتی یک جفت دیگه پیدا کنه. در خیلی از گونه‌ها می‌بینیم که جنس نر برای به دست آوردن جنس ماده مجبوره تلاش بکنه، خودش رو نشون بده و دل جنس ماده رو به دست بیاره و از اون طرف هم جنس ماده خودش رو به راحتی در دسترس جنس نر قرار نمی‌ده (شاید هم به اصطلاح عشوه و کرشمه و مانند آن داشته باشه).

به یاد یک چیز افتادم: اون زمان به زن و شوهرهایی که ارتباط ناموفقی داشتن، توصیه می‌کردن که بچه‌دار بشن که کانون زندگی‌شون محکم بشه (شاید الان اوضاع عوض شده باشه). اگر درست متوجه شده باشم، از دید گسترش ژن، بعد از اومدن بچه هرکدوم باید بیش‌ترین انگیزه رو داشته باشن که بنای ناسازگاری بذارن و زندگی مشترک رو ترک کنن.

و اما در مورد دختری که به برنامه‌ی رادیویی زنگ زده بود، دو چیز برای من جالب بود: یکی این که چرا پدر بچه هر از گاهی بر می‌گرده و سر می‌زنه؟ تحت فشار اخلاقی قرار داشته یا نوعی فشار اجتماعی رو پشت سر خودش احساس کرده یا این که اصلن غریزه‌اش (یا بعضی از ژن‌هاش) اون رو به این سمت می‌کشوندن که مطمئن بشه بچه‌اش در وضعیت قابل قبولیه؟ دومین و اصلی‌ترین چیزی که برای من جالب بود این بود که چه طور ممکنه که این دختر در این گیر و دار، کلی دردسر بکشه و با سختی زیاد موفق بشه شماره‌ی این برنامه‌ی پرطرف‌دار رو بگیره و بخواد که براش موسیقی پخش بکنن؟ برای من کار این دختر (که عمیقن براش احترام قائلم) نماد روشنی از دست و پا زدن برای زندگیه: خیلی اشتباه کرد و خیلی هم سختی کشید، اما هم‌چنان برای زندگی جنگید.

برای کشورم هم همین کار رو می‌کنم

ایران که بودم، کارم این بود که دم به دقیقه زنگ بزنم به شماره‌ی صد و نود و هفت و اعتراض کنم که چرا فلان پلیس با احترام برخورد نکرد یا بهمان ماشین پلیس، قانون راهنمایی و رانندگی رو رعایت نکرد (این شماره تلفن برای گزارش‌های مردمی در مورد تخلف‌های پلیس بود). هر از گاهی جواب‌های نیم‌بندی هم می‌گرفتم. کار به جایی رسید که یک بار یک کارت مقوایی عضویت افتخاری نظارت بر پلیس بهم دادن و گفتن تو از این به بعد یک شهروند عادی نیستی، تو مامور ویژه‌ی ما هستی. فکر کنم اون رو دادن که دیگه صدام در نیاد، چون به دنبالش تاکید کردن که «ولی شما در مورد این موضوع به کسی چیزی نگو؛ به ما هم اگه زنگ زدی، اشاره‌ای نکن».

در دو هفته‌ی گذشته صاحب‌خونه‌ام می‌خواست اتاقم رو به مشتری نشون بده و اعتقاد داشت حضور من کارش رو خراب می‌کنه. چند روز پشت سر هم اصرار می‌کرد که باید از اتاقم برم بیرون. واقعن هم برای مدتی من رو از اتاقم، اتاق خودم، بیرون انداخت و من هم در یک هوای ناجور، آواره‌ی خیابون شدم؛ اون هم نه یک بار. همون موقع هم از مذاکره ناامید نشدم: در اوج عجز و تنفر، یک ایمیل براش نوشتم که سیزده هزار کاراکتر داشت و تشریح کردم که چرا از نظر من کارش زشت بوده. اون هم در جواب هیچ گونه اهمیتی نداد و به کارش ادامه داد.

در این شهر هم تا جایی که در توان داشته باشم، برای بهبود محیط زندگی تلاش می‌کنم. چند شب پیش، راننده‌ی اتوبوس عصبی رانندگی می‌کرد و برای خیلی از ماشین‌ها به اعتراض بوق می‌زد. وقتی به خونه رسیدم، گزارشی نوشتم و فرستادم. امیدی هم به جواب گرفتن نداشتم. دست کم برای وجدان خودم هم که شده، لازم بود حرفی بزنم. هیچی هیچی هم که نبود، حرف نزده از این دنیا نمی‌رفتم.

رای هم می‌دم، حتا اگر کسی رای من رو نخونه، حتا اگر کسی بخونه و عوضش کنه. از هر فرصتی، حتا ناچیز و بی‌فایده، برای تغییر رفتار افسرهای پلیس استفاده کردم، برای کشورم هم همین کار رو می‌کنم. با کسی که من رو از خونه‌ام، از خونه‌ی خودم، بیرون انداخته بود هم تلاش کردم مذاکره کنم؛ برای کشورم هم تلاش می‌کنم. برای من زندگی همینه. می‌دونم که باید بجنگم، حتا برای هر چیز کوچکی. سال‌هاست که فهمیده‌ام در این دنیا نه کسی برای سکوت من تره خورد می‌کنه و نه کسی به قهر کردن من بها می‌ده. اگر برای چیزی جنگیدم، جنگیدم؛ یا به دست می‌یارمش یا این که به دست نمی‌یارم ولی دست کم سرم رو جلوی خودم بلند می‌کنم.

دو روز پیش از شرکت واحد اتوبوس‌رانی و متروی بوستون و حومه تماس گرفتن و گفتن راننده‌ی خاطی رو شناسایی کردیم و برخورد لازم انجام شد، دست شما درد نکنه. این رو گفتم که در جریان باشین: اگر گذرتون به این شهر عزیز افتاد، اگر یکی از اتوبوس‌ها کم بوق می‌زد، شاید تاثیر تلاش من بوده.