– تو هم برامون حرف بزن، يه چيزي بگو!
…
و هميشه براي من اين شروع سكوته.
– تو هم برامون حرف بزن، يه چيزي بگو!
…
و هميشه براي من اين شروع سكوته.
بالاخره هرچي كه باشه، هرچي كه باشه، باز هم اون وسطها يه چيزي پيدا ميشه كه بهش دل خوش كنم و همين دلخوشيهاي ريز و درشت هستن كه زندگي رو يواش يواش، لنگلنگان جلو ميبرن.
تا وقتي كه برنامهي خوابم قر و قاطيه وجود خودم رو احساس ميكنم و به محض اين كه منظم ميشه خطر احتمال يكنواختي رو احساس ميكنم.