از محیط اطرافم در ایران امروز که برای من جالب بودهاند (برداشتها شخصی هستند و احتمالا غیر دقیق):
– از ویژگیهای نسل جدید زوجهای جوان ایرانی ساکن ایران اینه که شانس بالغ و پخته ظاهر شدن در روابط زناشوییشون زیاده. وقتی از زندگیهای مشترکشون میپرسم، خیلی آگاهانه و پخته مساله رو تشریح میکنن. توقعهای عجیب و غریب ندارند و به دنبال دستآوردهای کوچیک و پیوسته هستند. والا ما که جوون بودیم این قدر پخته نبودیم و خیلی هم کم عقل و احساساتی بودیم (در ضمن امشب چهارمین سال ازدواج ما تموم شد و سال پنجم رو شروع کردیم. مبارکا باشه!).
– آقای قالیباف سیستم خصوصی خدمات شهرداری (شبیه به پلیس + ده) رو به راه انداخته که مردم از این به بعد با بخش خصوصی طرف باشند. بخشهای خصوصی هم در رقابت با همدیگه برای خدمت دادن بهتر به مشتری هستند. در این کشور با تفکرات عمیق سوسیالیستی که به اعماق جانها هم نفوذ کرده، انصافا طرز فکر این آقای قالیباف دستمریزاد داره.
– انتخابات ریاست جمهوری هم که حقیقتا خدا به خیر بگذرونه.
Category Archives: ایران
دست دادن یا دست ندادن، مساله این نیست، اما بیمساله هم نیست
مسالهی این که طرف مقابل دست میده یا دست نمیده، هنوز هم یکی از مسایل حل نشدهی من در برخورد با غریبهها و نیمه غریبههاست. به تجربه فهمیدهام که از بدشانسی، ترجیحات طرف مقابل در این مورد، هیچ ربطی هم به ظاهر نداره. من با دست دادن یا دست ندادن مشکلی ندارم، اما نمیخوام با کسی دست بدم که علاقه نداره یا با کسی دست ندم که ترجیح میده که دست بده! کسی راه حلی یا پیشنهادی داره که به این ترتیب خانوادهای را از نگرانی برهانید؟
پس نوشت: مساله فقط مختص ایران نیست. در منطقهی ما هم دیده شدهاند خانمهای آمریکایی که (شاید به دلایل مذهبی) مایل به دست دادن با آقایون نیستند!
فلانی ازدواج کرد
– خوب از فلانی چه خبر؟
* ازدواج کرد!
– اه؟! اون یکی چی؟
* نه. اون ازدواج نکرده.
– فلانی چی؟
* اون ازدواج کرد ولی جدا شد.
قسمت عمدهی مکالمات به همین شکل هستند. بعد از یک و نیم سال به ایران برگشتم و قاعدتا انتظار میره که چون مدتی دور بودم، حرفهای زیادی برای گفتن باشه، اما این طور نیست. اکثر ارتباطها چیزهایی هستن شبیه به رد و بدل کردن اطلاعاتی مثل بالا که شاید بشه هرکدوم رو به عواملی تقسیمبندی کرد و هر عامل رو با یک بیت نمایش داد (منظور از بیت، bit هست و با بیت در شعر اشتباه نشه!). بیت اول: آیا طرف ازدواج کرده؟ بیت دوم: آیا احیانا جدا شده؟ بیت سوم: آیا بچه داره؟ بیت چهارم: آیا مهاجرت کرده؟ و به همین ترتیب. در نتیجه اینها رو به هم میچسبونیم و وضعیت فعلی هرکس رو میشه با یک عدد (مثلا بین صفر تا هزار و بیست و سه) نمایش داد. همین؟ بله همین! کل ارتباط به این شکل در مییاد که اسم آدمها رو ببریم و شمارهی مربوطش رو به همدیگه بگیم، در حالی که یک ارتباط عادی این طوری نیست. مثلا در حالت عادی ممکنه حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشیم: فلانی با راننده تاکسی دعواش شده بوده. فلانی توی فروشگاه دریانی از اون خمیردندونها دیده که دنبالش بودیم. پس با این ترتیب اگر تعداد بیتها رو افزایش بدیم، ارتباطات شکل طبیعیتری به خودشون میگیرن؟ شاید! اما یک نکته هم هست و اون این که اگر میخواهیم یک فقره اطلاع رو منتقل کنیم، باید برای هردو نفر مفهوم داشته باشه. وقتی دغدغهها متفاوت هستند، ارتباط سخت میشه چون عوامل مشترک بین دو نفر برای ارتباط محدود میشن. باید چیزی باشه که هر دو نفر مشتاق باشیم در موردش اطلاعات رد و بدل کنیم.
در تلاش هستم که با اطرافیانم ارتباط مفصل برقرار کنم، اما کار کمی سخت شده.
برای ورود به توالت با پای چپ وارد شوید
هنوز این بدن رو خوب درک نکردیم و همین جوری که هست نپذیرفتیماش. هنوز یک قسمتهاییاش رو سانسور میکنیم. در این جا ملت رو میبینم که با بدن خودشون، همون جوری که هست، راحتتر هستند. انواع سر و صداهای بدن (مثل آروغ و سکسکه و سرفه و عطسه و دیگر چیزها)، ابزاری میشن برای خنده، نه شرمندگی. در راهروهای دانشکده دراز میکشن و میخوابن؛ خواب هم چیز طبیعیایه. پا رو روی میز میذارن و با صدای بلند میخندن؛ این جوری خستگی بهتر در میره. سر کلاس چیز میخورن؛ خوردن بهتر از نخوردنه.
قبول دارم که یک سری قراردادها داریم که رعایت کردنشون نشونهی احترام تلقی میشن. احتمالا هم در سیر تکامل فرهنگ و اجتماع، این قراردادها لازم بودهاند که تا به این جا باقی موندهاند و اعمال میشن. پس انتظار ندارم که رفتارهای همهی مردم دنیا شبیه به هم باشن. اما در تعجب هستم که چرا در جایی بدن انسان پذیرفتهتر از جای دیگه باشه.
میگن که برای ورود به اماکن خوب، با پای راست وارد بشین و برای ورود به اماکن بد، با پای چپ. یک مثال از اماکن بد هم توالته. علتاش هم اینه که اگر در اون لحظه سکته کردین و مردین، به سمت جای خوب بیفتین (که با پای راست وارد شدین) و بعد بمیرین و از جای بد دور بشین (که با پای چپ وارد شدین) و بعد بمیرین. با این ترتیب در جاهای خوب مردین و نه در جاهای بد. ولی یک چیز گفته نشده و اون این که چرا توالت بده. به قول ایشون، بلوغ لازم است تا بوی خون و عرق و گه، پیش از آن که چهره ات را در هم بکشد، بشارت زندگی باشد.
ایام غم
بالاخره موفق شدم فیلم پرسپولیس ساختهی مرجان ساتراپی رو ببینم (قبلا دو جلد کتاباش رو خونده بودم). دوست معتقد بود که فیلم به مقدار زیادی شخصیه و در واقع تجربیات شخصی فیلمساز بوده که به تصویر در اومده و الزاما هم نباید برای هر بینندهای جالب باشه. من هم با این نظر موافقم. یک نفر بچگی تا بزرگسالیاش رو تعریف میکنه و همین! در عین حال یک چیز هست که باعث میشه این اثر برای من لذتبخش باشه و اون اینه که تا حد زیادی وصفالحال بود. من دو سال سن داشتم که جنگ شروع شد و به خاطر زندگی در کرمانشاه، شهری کمابیش نزدیک به مرز با عراق، با جنگ رابطهی نزدیکی برقرار کردم! در کنار اون هم پیچیدگیهای (سیاسی اجتماعی) داخل کشور رو اضافه کنین که سالهاست در جریاناش هستم و به نوعی باهاش در ارتباط بودهام. برای همین احساس خوبی پیدا کردم که دیدم یک نفر داره مشکلات من رو بازگو میکنه (فریاد هم نمیزنه، بلکه فقط یک بار بازگو میکنه).
بعد از دیدن فیلم، با بچهها در این مورد صحبت کردیم که چرا ایران این همه سختی کشیده. دوست معتقد بود که ایران سختی زیادی نکشیده. میگفت که ژاپن خیلی بیشتر سختی کشیده (دست کم با همون جنگی که داشته) و چین هم همینطور (در کنار ورود کمونیسم و تحولهای ناخوشایندش، اضافه کنین انقلاب فرهنگیاش رو) و اروپا هم سختی زیادی کشیده (دو جنگ مفصل رو در نظر بگیرین) و آمریکا هم به نوبهی خودش همین طور (درسته که ما اعتقاد داریم که اونها حمله کردن، اما مردماش اعتقاد دارن که همیشه بهشون حمله شده). ایران هم استثنا نیست. شاید ما هم باید سالهای زیادی رو با درد و رنج بگذرونیم تا این که روزگار بهتری برسه.
عجیبه… شواهد همه این طور میگن که روزگار بهتری خواهد رسید… اما عجیبه که دل چیز دیگهای میگه (شاید امیدم رو از دست دادم؟).
گروه بزرگی از ایرانیان! با شما هستم…
گفته میشه که نود درصد جرمها رو در آمریکا سیاهپوستها مرتکب میشن در حالی که جمعیت سیاهپوستها تنها پونزده درصد جمعیت آمریکا رو تشکیل میده.
حالا شما اگه باشین از این گزاره چه نتیجهای میگیرین؟
بذارین این طوری بگیم (با فرض درست بودن گفتهی بالا): هر مجرم در آمریکا به احتمال نود درصد سیاه پوسته. پس اگر a مجرم داشته باشیم، تعداد 0.9*a مجرم سیاه پوست داریم. اگر جمعیت آمریکا b باشه، پس 0.15*b نفر هم سیاه پوست داریم. در نتیجه احتمال این که یک سیاه پوست تصادفی (مثلا یک نفر که در خیابون میبینین) مجرم باشه برابر میشه با (0.15*a*0.9)/(b) و اگر بخواهیم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست رو بدونیم باید جمعیت مجرمها و جمعیت مردم آمریکا رو هم بدونیم تا بتونیم قضاوت کنیم (یا این که بدونیم که چند درصد مردم آمریکا مجرم هستن). در نتیجه هرچه قدر که جمعیت کشور بیشتر باشه، احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست تصادفی کمتر میشه (و برعکسش هم درسته) و هر چه قدر جمعیت مجرمها کمتر باشه، باز هم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست کمتر میشه. یعنی اگر تعداد مجرمها به نسبت جمعیت نزدیک به صفر باشه، عملا رابطهای بین سیاهپوست بودن و مجرم بودن وجود نداره.
نتیجه: آدم بیشعور! تویی که توی بوق و کرنا کردی که سیاهپوستها چنیناند و چناناند و همهشون دزد و مجرم هستن، تویی که نژادپرستیات دهن خودت و ملت رو سرویس کرده، تویی که ژنهات جزو مسخرهترین ژنهای موجود در استخر ژن هست و اصلا معلوم نیست چه طوری تا اینجا بقا پیدا کردی، توی بیفکر جمعیت آمریکا و جمعیت مجرمها رو میدونستی که چنین نتیجهای گرفتی؟ یعنی محاسبه کردی و نتیجه گرفتی که سیاهپوستها همه دزد هستن؟
چین
در غذاخوری با یک دانشجوی چینی مشغول صحبت بودم. صحبت به وضعیت فعلی ایران رسید و از نارضایتی و ناامیدی گفتم. گفت که خیلی از مشکلات مشابه رو چین داشته و همین اخیرا هم داشته. این طور میگفت که سی سال پیش در چین رقصیدن ممنوع بوده! همین طور با این که دستور خاصی برای لباس پوشیدن وجود نداشته، اما پوشیدن یک سری لباسها میتونسته باعث دردسر بشه. مثلا شخص رو به عنوان کاپیتالیست کثیف دستگیر کنن! این رو هم گفت که آزادی در حال حاضر در چین به نسبت گذشته خیلی بیشتر شده (با این که هنوز هم جای کار بیشتری داره). میگفت که اون چیزهایی که دوست داری در مملکتات وجود داشته باشن چیزهایی هستن که نیاز انسانه و دقیقا به همین دلیل هم روزی رخ خواهند داد. میگفت که جلوی این چیزها رو هر چه قدر هم که بگیرن، باز هم سر در خواهد آورد و روزی اوضاع عوض میشه چون که جلوی ذات و طبیعت انسان رو نمیشه گرفت. میگفت که در مورد چین اتفاق افتاد پس در مورد ایران هم حتما روزی اتفاق میافته.
صحبتهاش یک بخش خوشحال کننده داره: چین با اون حجم و جرمی که داره تونسته تغییر بکنه، پس چرا ایران نکنه؟! پس واقعا میشه امیدوار بود که تغییرات بزرگی در راه باشن… شاید… روزی…!
یک نکتهی دیگه رو هم باید توجه کرد: خصوصیات اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی (و خیلی عاملهای دیگه) هستن که زمینه رو برای تغییر میسازن و سرعتاش رو تعیین میکنن. پس شاید با در نظر گرفتن این نکته، با توجه به اختلافاتی که بین جامعههای ایران و چین هست، نشه به راحتی نتیجه گرفت که حتما ایران هم تغییر میکنه.
در پایان دوست چینی یک چیز رو هم اضافه کرد: همیشه آمادگی یک اتفاق جدید و خوب رو داشته باش به خصوص وقتی که شرایط در بدترین وضعیت خودشه. هیچ وقت امید رو از دست نده چون این یک قلم اگه نباشه عملا هیچ کاریاش نمیشه کرد.
با این جملهی آخرش موافقام. کمترین حسن امید داشتن اینه که انسان هنوز میتونه رویا ببافه. چیزی که برای زنده موندن لازمه (در این زمینه منتظر پستهای بعدی باشید!)
ملت بیش از اندازه فهیم
آقایون! خانومها! لطفا از استفاده از عبارت «عربهای مارمولکخور» به هر شکل ممکن خودداری کنین.
اجازه بدین این حقارت درونی ما ملت، بیش از این نمود بیرونی پیدا نکنه. بدون تعارف، همه خوب میدونیم که فعلا وضعیت ما از صد مارمولکخوری بدتره. بندازین کنار این تاریخ کهن و این تمدن دیرین رو که به درد هیچ جای الانمون نمیخوره و تنها یادآور وضعیت اسفناک و حقارت فعلیه.
رعایت کنین لطفا
یکی از چیزهایی که شدیدا روی اعصابمه مسافرانیه که قصد سفر به آمریکا دارن و هنوز سفرشون هم شروع نشده در فارسی ضعیف شدهان. سادهترین و ابتداییترین عبارتها رو هم مجبور هستن به انگلیسی بگن و ناگفته پیداست که به احتمال زیاد با اشتباههای تلفظی. به این اضافه کنین کسانی رو که در نوشتن، جملات انگلیسی رو چنان مینویسن انگار که یک کابوی در کنار یک پمپ بنزین در یک صحرا در حال شوت کردن یک قوطی خالی کنسرو داره میگه. بابا جان! بچههای دبیرستان هم با این غلظت به جای because نمینویسن cuz و به جای let me نمینویسنlemme . یه مقدار رعایت کنین لطفا.
یا ابوالفضل!
دو شب پیش مهمون داشتیم: دو جوان تحصیلکردهی آمریکایی.
من (در مورد ایران صحبت کردم): امیدوارم که مشکلات بین دو کشور زودتر حل بشن و درگیریای پیش نیاد.
مهمونها: مگه ایران و آمریکا مشکلی دارن؟
من: خوب همین خطر جنگ و اینا دیگه
مهمونها: جدی؟! خبر نداشتیم ایران و آمریکا مشکل دارن.
خوب عزیزان من! وقتی تنها ملاک انتخاب کاندید اصلح (یعنی مایک هاکابی) این باشه که با سقط جنین مخالفه همین میشه دیگه.