All posts by روزبه

بهشت زیر پا – هفت

البته عمومی‌تر هم می‌شه دید. فرزندخواندگی نوعی محک در رده‌ی انسانی (و نه فقط والد بودن) هم هست. حتما لازمه که شخص از یک حد مشخص بیش‌تر برای نوع انسان احترام قایل باشه تا بتونه موضوع رو بپذیره. باید کوررنگ باشه. رنگ رو نبینه. نژاد رو نبینه. ژن رو هم نبینه. تنها انسان رو ببینه.

بهشت زیر پا – شش

به نظرم فرزندخواندگی یک نوع محک (benchmark) هست. اگر نمی‌تونین عشق رو بدون پشتوانه‌ی غریزی (بیولوژیکی) نثار یک بچه بکنین، لطفا روی رابطه با فرزند بیولوژیکی اسم‌هایی مثل عشق نگذارین. شاید عبارت‌هایی مثل «شهوت ادامه‌ی نسل از طریق تولید مثل» و یا «حرص برای نگه‌داشتن ژن‌ها در استخر ژن» عبارت‌های مناسب‌تری باشن.

بهشت زیر پا – چهار

در راستای پست قبلی، این یکی از دلیل‌هاییه که برای خانواده‌هایی که بچه‌ای رو به فرزندی می‌گیرن احترام زیادی قایل هستم. شاید که حاضر باشن برای خوشبختی بچه‌شون دست به هر کاری بزنن بدون این که آثار خودخواهی‌شون پشت وجود بچه بوده باشه.

بهشت زیر پا – سه

شاید که پدرمادرها حاضر باشن برای خوشبختی بچه‌شون دست به هر کاری بزنن. اما مسلمه که برای خوشبختی بچه اون رو به وجود نیاورده‌ان. طرف‌داران نظریه‌های مرتبط با برتری والدین به صرف والد بودن، یه لطفی بکنین مساله رو احساسی نکنین. تعارف که نداریم، به جز خودخواهی چه دلیل دیگه‌ای پشت‌اش می‌گذارین؟

بهشت زیر پا – دو

این که فرزندان به پدر و مادر احترام بگذارن، شاید علت‌اش اینه که همیشه این پدرها و مادرها بوده‌ان که رفتار «درست» رو آموزش داده‌ان و بچه‌ها هم توان مقابله نداشته‌ان. شاید اگر تربیت به دست بچه‌ها بود، این پدر و مادرها بودن که احترام به فرزندان رو سرلوحه‌ی امور قرار می‌دادن.

بهشت زیر پا – یک

ممکنه چند پست آینده به مذاق بعضی از دوستان خوشایند نباشه (به هر دلیلی). یک لطف بکنین و اگر مطالب براتون آزاردهنده هستن، به آرومی از کنارشون بگذرین. این‌ها همه نظرات شخصی من هستن و در عین حال برای اکثر نظرات دیگه احترام قایل هستم. در هر صورت مشتاق شنیدن نظرات شما هستم.

یک نکته‌ی دیگه رو هم اضافه کنم: من، نویسنده‌ی چند پست آینده، در مجموع فرزند سر به راهی بوده‌ام. تا همین یازده سال پیش با پدرم و تا همین الان با مادرم رابطه‌ی موفقی داشته‌ام. کمابیش همیشه هم از حضور همدیگه لذت برده‌ایم. منظور این که پست‌های آینده نه از سر خشم که از سر مقدار فکر به ذهنم رسیده‌ان. امیدوارم که تا حدی بی‌طرفی‌ام رو نشون داده باشم!

دکتر لوکس در نایین

متن زیر یکی از خاطراتیه که حسین امینایی از دکتر لوکس نوشته و من هم متن رو عینا نقل می‌کنم.

برای داوری مسابقات روباتیک به نایین رفته بودیم. صبح با روزبه برای صبحانه به رستوران هتل رفتیم. مشغول صبحانه خوردن بود که ما رسیدیم. به روزبه گفتم که مزاحمشون نشیم. سلامی از دور کردیم و روی یک میز نشستیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم. در زاویه‌ی دید من قرار داشت. هنوز اولین لقمه‌ی صبحانه از گلویم پایین نرفته بود که دیدم کیف و سینی صبحانه‌اش را در دست گرفته و به سمت میز ما می‌آید. سینی‌اش را گذاشت و با دلی باز مشغول صحبت شد. از ماجرای مسافرتش به نایین شروع کرد و از هواپیمای ملخ‌داری صحبت کرد که با آن به نایین آمده. و خنده‌ای از ته دل سر داد. می‌خندید و می‌خندیدیم. وقت نشده بود که لقمه‌ی دوم صبحانه‌ام را بخورم. «از اون هواپیماهایی که توی جنگ جهانی ازشون استفاده می‌شد» و باز هم شروع به خنده کرد. چند دقیقه‌ای بود که لقمه در دستم بود و لقمه رو به روی بشقاب گذاشتم. «هواپیمای چهار ملخه هم نبود، دو ملخه بود!» و خنده‌اش را ادامه داد. نمی‌دانم که آن صبح، صبحانه خوردم یا نه.

محل مسابقات در یک سالن ورزشی بود. وقتی که در سالن بودیم،‌ مردمی که برای دیدن مسابقات آمده بودند، برای او موج مکزیکی راه می‌انداختند…

دلم بدجوری گرفته. دکتر لوکس از دنیا رفت.
نه! من هرگز نمی‌نالم… می‌خواهم فریاد بزنم. اگر نتوانستم، سکوت می‌کنم. خاموش بودن بهتر از نالیدن است.