دکتر لوکس در نایین

متن زیر یکی از خاطراتیه که حسین امینایی از دکتر لوکس نوشته و من هم متن رو عینا نقل می‌کنم.

برای داوری مسابقات روباتیک به نایین رفته بودیم. صبح با روزبه برای صبحانه به رستوران هتل رفتیم. مشغول صبحانه خوردن بود که ما رسیدیم. به روزبه گفتم که مزاحمشون نشیم. سلامی از دور کردیم و روی یک میز نشستیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم. در زاویه‌ی دید من قرار داشت. هنوز اولین لقمه‌ی صبحانه از گلویم پایین نرفته بود که دیدم کیف و سینی صبحانه‌اش را در دست گرفته و به سمت میز ما می‌آید. سینی‌اش را گذاشت و با دلی باز مشغول صحبت شد. از ماجرای مسافرتش به نایین شروع کرد و از هواپیمای ملخ‌داری صحبت کرد که با آن به نایین آمده. و خنده‌ای از ته دل سر داد. می‌خندید و می‌خندیدیم. وقت نشده بود که لقمه‌ی دوم صبحانه‌ام را بخورم. «از اون هواپیماهایی که توی جنگ جهانی ازشون استفاده می‌شد» و باز هم شروع به خنده کرد. چند دقیقه‌ای بود که لقمه در دستم بود و لقمه رو به روی بشقاب گذاشتم. «هواپیمای چهار ملخه هم نبود، دو ملخه بود!» و خنده‌اش را ادامه داد. نمی‌دانم که آن صبح، صبحانه خوردم یا نه.

محل مسابقات در یک سالن ورزشی بود. وقتی که در سالن بودیم،‌ مردمی که برای دیدن مسابقات آمده بودند، برای او موج مکزیکی راه می‌انداختند…

دلم بدجوری گرفته. دکتر لوکس از دنیا رفت.
نه! من هرگز نمی‌نالم… می‌خواهم فریاد بزنم. اگر نتوانستم، سکوت می‌کنم. خاموش بودن بهتر از نالیدن است.

Leave a Reply

Your email address will not be published.