web analytics

well achieved

This is his name on LinkedIn: Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC

he has published an update and these are the two comments under his update

Very well deserved Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC . A great step forward

Congrats Kevin Abdollahzadeh, FIEAust, CPEng, NER, AIA, PhD, LEED AP, WELL AP, EDAC, you piece of shit

لالایی به ظاهر ساده

یک شب، سر میز شام، در یوتیوب موسیقی «گنجشک لالا سنجاب لالا» رو پیدا کردیم و خوش‌خوشان برای هامون پخش کردیم. در سکوت کامل گوش کرد و یک کلام حرف نزد. بغضی در گلوش شکل گرفت و همین‌طور که موسیقی پخش می‌شد، بغضش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد (برای قطع کردن موسیقی دیر شده بود). به جلو خیره شده بود و هر از گاهی به ماها نگاهی می‌کرد. به محض این که لالایی تموم شد، زد زیر گریه و انصافن هم سوزناک گریه کرد.

اون زمان شاید حدود دو سال سن داشت. اون شب اولین و آخرین باری بود که موسیقی لالایی رو براش پخش کردیم. اما از اون شب تا چند ماه هرشب، به اصرار خودش، ما براش همون لالایی رو می‌خوندیم تا خوابش ببره. انگار که سرش برای کمی غم می‌خارید.

سمی‌ترین خصوصیت انسانی، یا یکی از سمی‌ترین‌ها

بالاخره بعد از عمری برای خودم به این نتیجه رسیدم که سمی‌ترین و مخرب‌ترین خصوصیت چه در بزرگ‌سالان و چه در کودکان که روح و روان و رابطه رو تخریب می‌کنه چیه: رقابتی بودن

با این که به طور معمول از بودن با بچه‌ها لذت می‌برم، یک گروه هستن که از بودن‌شون لذت که نمی‌برم هیچ، عذاب هم می‌کشم و هرچی انرژی دارم رو هم از دست می‌دم: بچه‌هایی که رقابتی‌اند، متاسفانه از سنین پایین هم وجود دارن و همه جا هستن

اندر رای دادن یا رای ندادن دیگران

عکسی از خودم گذاشتم با یک تی‌شرت انتخاباتی. پیامی از یکی از دوستان ساکن ایران گرفتم با این مضمون که «تو رو خدا رای ندین یا اگر می‌دین، این طور عمومی اعلام نکنین». سر مسایل ایران انتظار داشتیم که در مورد تحریم دستور دریافت کنیم. اما بالاخره به مراحل جدیدی رسیده‌ایم: از اون یکی طرف دنیا یک نفر در این طرف دنیا داره می‌گه رای نده یا به کی رای بده، اون هم چون اعتقاد داره نامزد مورد نظرش برای خودش (و به دنبالش ایران) به‌تره

فهرست کارهایی که باید انجام شوند

مدت زیادیه که برای کارهای روزانه (به خصوص نه کارهای شخصی، که کاری) مشکل دارم. راهی پیدا نکردم که بتونم کارهایی که باید انجام بدم رو یک جا نگه دارم و به راحتی به سابقه دست‌رسی پیدا کنم. از برنامه‌های مختلفی هم استفاده کردم و مدت زیادی روی کاغذ نوشتم که همیشه مشکل‌هایی داشته‌اند. بالاخره یک جدول ساده درست کردم و مدتیه که از این جدول استفاده می‌کنم و تا الان خیلی موفق بوده. اگر دوست داشتین، از جدول زیر کپی بگیرین و مطابق سلیقه‌تون تغییرش بدین و ازش استفاده کنین. توضیح‌ها داخل سطرها نوشته شده‌اند

https://docs.google.com/spreadsheets/d/1lesNIZqGmn_5db3aPNjTy1NunNgv_LDY8kKuXaYg0tc/edit#gid=0

درست قبل از مرگ

تا به حال شده مثلن غذایی در گلوتون گیر کرده باشه و یک لحظه حس کنین چند ثانیه‌ای بیش‌تر زنده نخواهین موند؟

اگر شده، در اون مدت بسیار کوتاه (تا قبل از این که مشکل لقمه حل بشه یا خطر هرچی که بوده برطرف بشه)، به چه چیزی فکر کرده‌این؟ بزرگ‌ترین نگرانی یا حسرت‌تون در اون لحظه چی بوده؟ چه چیزی جلوی چشم‌تون اومده؟

برای من مدت زیادیه که یک چیز بوده و هست و همون مونده. البته فکر کنم غذا زیاد در گلوم گیر می‌کنه که باعث می‌شه هر از گاهی یک نیم نگاهی هم به مرگ می‌اندازم.

فکر کنم اون یک چیز همونیه که باید دنبال‌اش رو بگیریم. اگر قراره یک حسرت باشه که همیشه موقع مرگ جلوی چشم می‌یاد، همون یک حسرت ارزش پی‌گیری رو داره.

دبکه

دبکه رقصی است شبیه به کردی خودمون که در منطقه‌ی عراق، فلسطین، اردن، لبنان، سوریه، ترکیه و مصر رایج است. از بین اجراهایی که دیده‌ام، این رو خیلی خوشم اومد

کنترل به مثابه‌ی ابزار خوش‌حالی

یکی از چیزهایی که در دوران کرونا آزاردهنده است، اینه که هیچ ایده‌ای نداریم که کی تموم می‌شه. چرا؟

در کتاب Stumbling on Happiness by Daniel Gilbert می‌خوندم که در یک آزمایش، داوطلب‌ها رو به دو گروه تقسیم کردن. به یک گروه یک شوک با ولتاژ بالا و یک‌سان وارد می‌کردن و به یک گروه دیگه همون تعداد شوک رو وارد می‌کردن، با این تفاوت که بیش‌تر وقت‌ها ولتاژ پایین بود و فقط گاهی بالا بود. برای اون گروهی که شوک با ولتاژهای مختلف می‌گرفتن، این آزمایش بیش‌تر آزاردهنده بود، با این که شوک با ولتاژی برابر یا حتا کم‌تر از گروه اول گرفته بودن. علت‌اش این بود که پیش‌بینی‌ای از شوک بعدی نداشتن و به همین ترتیب حس می‌کرده‌اند که کنترل به دست‌شون نیست.

در یک خانه‌ی سال‌مندان، گروهی داوطلب (مثلن دانشجوها) می‌اومدن و با ساکنان وقت می‌گذاشتن. سال‌مندها به دو گروه تقسیم شدن. گروه اول می‌تونستن تعیین کنن که داوطلب‌ها چه زمانی بیان و چه مدت بمونن و گروه دوم چنین انتخابی نداشتن. بعد از مدتی مشاهده کردن که گروه اول از نظر سلامتی جسمی و روحیه، در وضعیت به‌تری‌اند. بعد از این که مطالعه تموم شده و نتیجه‌گیری کرده‌اند، کل برنامه رو تعطیل کرده‌اند و داوطلب‌ها دیگه نیومده‌اند. گروهی که بیش‌تر ضربه خورد، همون گروه اول بود. اون‌ها کسانی بودن که اول کنترل داشتن و همین موضوع به سلامتی‌شون کمک کرده بود و بعد همین کنترل ازشون گرفته شده بود.

چرا ترجیح می‌دیم فوتبال تیم مورد علاقه‌مون رو زنده تماشا کنیم به جای این که برنامه‌ی ضبط شده‌اش رو ببینیم (حتا اگر نتیجه رو ندونیم؟). شاید هم‌چنان اعتقاد داریم که هیجان و هورا و امید ما در برد تیم مورد نظرمون تاثیر داره و در نتیجه ما کنترل داریم. وقتی که برنامه‌ی ضبط شده رو نگاه می‌کنیم، کنترل رو از دست داده‌ایم و دیگه لذت‌ای نداره.

دوران کرونا هم همین طور شده. در یک وضعیت ناخوشایند گیر کرده‌ایم. یا این که ته نداره، یا اگر هم داره، ما ازش خبری نداریم. همین نداشتن کنترل یکی از عواملیه که اضطراب، تنش و نا آرومی ایجاد می‌کنه. اگر می‌دونستیم که مثلن تا یک سال دیگه تموم می‌شه، شاید (دست کم از نظر روحی) راحت‌تر با قضیه کنار می‌اومدیم تا این که یک ماه دیگه این بساط جمع بشه، اما ما بی‌خبر باشیم.