در مورد طرز خوابیدن بچههایی که از پرورشگاه اومدهان گفت:
سبک خوابیدن خیلی از بچههایی که در پرورشگاه بودهان مشابهه که به خواب پرورشگاهی معروفه: در طی شب چند نوبت میچرخن. اول شب سرشون روی بالشه و پاشون طرف مقابل. کم کم میچرخن تا این که پاشون روی بالشه و سرشون اون طرف. دوباره میچرخن و به همین ترتیب ادامه میدن. بچههای من هم این عادت خوابیدن رو داشتن تا این که کمکم ترک کردن.
من کمی به دنبال این موضوع جستجو کردم و موفق نشدم منبعی پیدا کنم. در مورد علتش این طور توضیح داد:
علتش اینه که بچهها برای خودشون تخت ندارن و همگی به صورت ردیفی کنار هم میخوابن. جا کمه و ممکنه در طی شب وارد فضای همدیگه بشن. برای همین، ناخودآگاه چنین عادتی رو شکل میدن که در طی شب بچرخن. با این ترتیب اگر یکی از همسایهها وارد فضاشون بشه، با چرخیدنشون همسایه رو از فضای منحصر به خودشون بیرون میکنن.
این آخرین پست از مجموعه پستهای یک روز با مددکار بود. دو مورد کوچیک هم از صحبتهاش باقی مونده بود که نتونستم در هیچ گروهی جا بدم. یکیاش این بود که میگفت:
وقتی این سه بچه اومده بودن، برای دختر اولم سخت بود. این سه تا همیشه به من چسبیده بودن و نگاهشون به من بود. هر موقع روی مبل مینشستم، در چشم به هم زدنی، یک بچه روی پای راست من نشستهبود، یکی روی پای چپ، یکی هم بین پاهام. جایی برای بچهی اول باقی نمیموند.
که به نظرم در کنار سختیهاش، جزو قسمتهای جالب و بامزهی تجربههاش بود. یک مورد هم دربارهی عشق به فرزند میگفت که به نظرم دید منطقی و منصفانهای بود. بدون منت و بدون این که عشق و علاقهاش رو فریاد بزنه، با یک جملهی ساده عشقش به پسرش رو این طور نشون داد:
در یک دوره پسر بزرگم دو هفته به زندان افتاد. من به ملاقاتش میرفتم. بهش گفتم با این کارت زندگی خودت رو عوض کردی و اثر این زندان همیشه باهات خواهد بود. این کارهات رو هم تایید نمیکنم و از این بابت از دستت عصبانی هستم. اما این رو بدون که همیشه پسر من هستی، همیشه دوستت دارم و همیشه در کنارت هستم.