عاشق نیستی که بفهمی

در بحبوحه‌ی اشغال عراق، یک گروه از فامیل‌های ما قصد سفر کربلا کردن. خیلی‌ها بهشون می‌گفتن که کار عاقلانه‌ای نیست و در اون وضعیت سفر به کربلا خطرناکه (مرتب اخباری از کشتار زائران به گوش می‌رسید). در جواب سرزنش یکی از آشناها، یک نفرشون این طور گفت: «عاشق نیستی که بفهمی».

نردیک به ده سال طول کشید تا بفهمم. اون زمان حساب دودوتا چهارتا بود: سفر به اون منطقه خطرناک بود. برای هیچ مکانی هم تقدس خاصی قایل نبودم (و الان هم نیستم) که بخواد دیدن‌اش ارزش چنین خطری رو داشته باشه. پس چه ضرورتی داشت؟… این زمان نظرم فرق کرده.

برای من عشق به یک مکان فیزیکی معنی نداشت. پوچ بود. الان خیلی از چیزهایی که من بهشون عشق دارم، برای خیلی‌ها بی‌معنی و پوچ هستن. برای من طبیعی بود که افراد اون گروه از بابت تصمیم‌شون سرزنش بشن. الان برای خیلی‌ها طبیعیه که من رو بابت بعضی خواسته‌های (به ظاهر نامعقول‌ام) سرزنش کنن.

زمان زیادی طول کشید تا بفهمم: خیلی از ماها چیزهایی داریم که عاشقانه دوست‌شون داریم و برای خیلی‌ها حماقتی بیش نیستن.

5 thoughts on “عاشق نیستی که بفهمی”

  1. عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

  2. چقدر جالب و هیجان انگیز! من هنوز هم نفهمیده بودم این مسئله رو، یعنی هم چنان تا همین الان این جور آدم ها رو سرزنش می کردم چون جونشون در خطر بود کاری به اعقادشون نداشتم، اما الان که اینو خوندم دوباره فکر کردم دیدم یه جورایی مثل برگشتن ما به ایران و اونجا زندگی کردنه، که خب اصلا عاقلانه نیست ولی عاشقانه است و خیلی ها سرزنشمون می کنن و خواهند کرد. و حالا با خوندن این پست دیگه اصلا سعی نخواهم کرد کسی رو قانع کنم! ممنون

  3. به مریم: خواهش می‌کنم!

    به الهام: قربان شما!

    به مونا: اون‌هایی باید از من تشکر بکنن که قرار بوده سرزنش‌شون بکنی!

Leave a Reply

Your email address will not be published.